درباره نویسنده
ثريا بهاء
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ثريا بهاء
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۸/٢٧
  • ۱۳۸۸/۱٢/۱
  • ۱۳۸٧/۱٢/٦
  • ۱۳۸٧/۱٢/٦
  • ۱۳۸٧/٧/۱٦
  • ۱۳۸٧/٤/٢٦
  • ۱۳۸٦/٧/۱۱
  • ۱۳۸٦/٦/٢٦
  • ۱۳۸٦/٥/٧
  • ۱۳۸٦/٤/٩
  • ۱۳۸٦/۱/۱٤
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٧
  • ۱۳۸٥/٩/٥
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • اسفند ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • مهر ۸٧
  • تیر ۸٧
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • آذر ۸٥
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دریاچه
 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧

              

          نویسنده  کتاب آیا نجیب را می شناسید؟ http://www.iakco.com/s/s1.html

                          آنانکه مرز دیورند را به رسمیت شناختند

  
                 
 

 

 معاهده دیورند در دوازدهم نوامبر1893 درسلام خانه ارگ پس از سخنرانی امیرعبدالرحمان خان در جمعی از سران ملکی، نظامی وروسای قبایل توسط امیر و"سرمور تیمر دیورند" به امضا می رسد ودوازده سال پس از آن در سال 1905 امیرحبیب الله خان آنرا پذیرفته ومجداد تصدیق می نماید. 14 سال پس از تایید معاهدهء دیورند توسط حبیب الله خان، دولت امان الله خان معاهدهء دیورند را برای دوبار پی درپی_ ابتدا درهشتم اگست 1919 در راولپندی (درمعاهدهء که منجر به صلح بین افغانستان وبریتانیا واستقلال افغانستان گردید) وبار دوم در بیست ودوم نوامبر 1921 درکابل طی "معاهدهء روابط دوستانه وتجاری" با دولت هند برتانیوی_  تایید نموده است.1 اما، جدیدا منابعی در انترنت ضمن یادآوری اسنادی ادعا نموده اند که نادرشاه وظاهرشاه نیز از جمله کسانی می باشند که معاهدهء دیورند را پذیرفته اند. یکی از وبسایتهای که متن معاهده دیورند رانیز منتشر نموده است مدعی گردیده است که جنرال شاه ولی خان وزیرحکومت نادرخان و آرتورهندرسن به نمایندگی از دولت بریتانیا در ششم مه 1930درلندن معاهدهء دیورند را مجداد مورد تایید قرارداده اند. درکنار این منبع که می گوید نماینده ظاهرشاه نیز در سال 1948 طی مسافرتی در پاکستان گفته است که، شاه ما گفته ومن بار دیگر تکرار می کنم که ما مرزافغانستان وپاکستان را به رسمیت می شناسیم ، رحیم الله یوسف زی_ خبرنگار پشتون تبار بی بی سی به نقل از یکی ازپژوهشگران پاکستانی به نامه ای اشاره نموده است که ظاهرشاه درسالهای سلطنت خویش برای دولت پاکستان  ارسال داشته ودر آن گفته است که ادعای ارضی علیه پاکستان ندارد.

بهرترتیب، اگرنادرشاه دیگر زنده نیست ومورخین افغانستان بدون ارایه سندی موضوع تایید مجدد معاهدهء دیورند توسط جنرال شاه ولی خان_وزیرحکومت نادرشاه راتکذیب می کنند، ظاهرشاه که تا هنوز در قید حیات است وبا نام "بابای ملت" درارگ(همانجای گفته می شود از آن نامه به دولت پاکستان ارسال نموده است) جاه خوش نموده است فرصتی دارد که این ادعا را تایید و یا تکذیب نماید.                          

 صدسالگی معاهده دیورند یک دروغ صد ساله است

 باوجود شایعه فراگیردر انترنت، برعکس، اسناد وسخنگویان وزارت خارجه ایالات متحده امریکا و" دفترخارجی ممالک مشترک المنافع بریتانیا" اخیرا تایید نموده اند که خط دیورند، واقعا، مانند تمام مرزهای بین المللی تاریخ انقضا ندارد، ونه چنان تذکری در هیچ یکی از اسناد خط دیورند وجوددارد.                                                            

 
نویسنده: جعفررضایی 

durand line

هفته گذشته درکتابخانه کوچک نزدیک خانه نشسته بودم و برحسب عادت مجله اکونومیست را ورق میزدم. تصادفا، چشمم به تیتر مطلب راجع به خط دیورند افتاد،آنرا مرور می نمودم تا اینکه به جمله رسیدم که تمام باور های گذشته خود را لرزان ومشکوک یافتم. به چشمانم شک نمودم وتکرار تکرار آنرا خواندم. بلی، این واقعیت داشت، اکونومیست مجله ای که اعتبار اکادمیک دارد ودر شانزده کشور جهان به فروش می رسد، نوشته بود که درمتن معاهده دیورند عبارت صد سالگی نگنجیده است. باوجوآنکه در کالج از شوق ویا از ترس بارها مقاله انگلیسی نوشته ام وحتا یکبار مجبورما ساخت که به اصطلاح شعرهم بنویسیم من هرگز دست به ترجمه نبرده بودم. اما دیگر  نمی توانستم که ساکت بمانم وآن شک وکشف که اکونومیست به من پدیدآورده بود باشما درمیان نگذارم. آنگونه بود که اورا ترجمه نمودم. اما آن ترجمه وپیام های خوانندگان عزیز وبلاگ مرا برآن وادشت تا جدی و عمیق دنبال قضیه باشم. در روزها وشبهای که از آن ترجمه میگذرد من اغلب اوقات فراغتم را_که اکثرا هم در این وقتها فارغ هستم  در جستجوی مطالب جدیدی راجع به خط دیورند سپری نموده ام. البته باید گفت، که در تمام جستجوهای که  در ماشینهای مختلف جستجومن در انترنت انجام داده ام، در حوزه زبان فارسی درهیچ وبسایت ووبلاگی عبارت وجمله ای که صدسالگی معاهده دیورند را مورد پرسش ومداقه قرار بدهد وجود ندارد، که از این بابت من اندکی احساس سرور وافتخار دارم که ناگفته ای را پیدا نموده وبازگو نموده ام. البته این بدان مفهوم نیست که نوشته های خوبی راجع به خط دیورند در زبان فارسی وجود ندارد. برای مثال میتوان به مقالهء خوب و منصفانه که به قلم " کاندیدای اکادمیسین سیستانی" نگارش یافته اشاره نمود.  خوب، حوزه زبان انگلیسی حال وهوای دیگری دارد. ظاهرا همزمان با طرح کشیدن دیوار بالای خط دیورند بحثهای در انترنت، ودر حوزه زبان انگلیسی مطرح میشود، ونویسندگان پشتون آنسوی مرز، برخی از این سوی مرز وتعدای از خارجی ها به حمله ودفاع و مداقه حقوقی خط دیورند می پردازند. بدون شک که دولت افغانستان ازاین گفتگوها وبحث ها باخبر بوده ودر خدا خدای این که کسی از مطبوعاتی ها ووبلاگی ها افغانی آنرا نشنود وگوشهای مردم از شایعه "صدسالگی دیورند"  همچنان پربماند تا کسی نپرسد که: رفیق توکه ادعای ارضی علیه یک مملکت داری پس چرا از اخلال ومزاحمت او اینهمه داد وفغان میکنی. خوب، متاسفم برای دولت افغانستان وآنانی که از افشای دروغ وشایعه بودن صد سالگی معاهده دیورند رنجور میشوند. چه کنیم که نمیشود دروازه انترنت را قفل نمود ویاهمه را با غل وزنجیر در کوچه های خاکی کابل و قریه های متروک افغانستان نگهداشت تا هر ساز که نواخته شد بهمان سازبرقصند.                                                                                                                       

بهرحال، بار دیگر سه منبع معتبردیگری راجع به شایعه بودن صد سالگی خط دیورند یافته و فرازهای مربوطهء آنرا ترجمه نموده ام. نویسنده منبع اول رحیم الله یوسف زی خبرنگار پشتون تبار بی بی سی است؛ نویسنده منبع دوم" دنیال لک" تحلیلگر سابق بی بی سی میباشد، وفرازسوم ازبخش انگلیسی بزرگترین دایرةالمعارف آنلاین، ویکی پدیا ترجمه شده است.                                                                                                              

رحیم الله یوسف زی خبرنگار بی بی سی:

دراینجا همچنین اختلاف است که آیا معاهده دیورند به پایان رسیده است ویا تاهنوز نافذ است. برخی از پژوهشگران افغان به رهبری داکتر حسن کاکر باوردارند که با تکمیل صد سال آن[معاهده] به پایان رسیده است .اما اغلب پژوهشگران پاکستانی به شمول داکتر عزمت حیات و فدا یونس به این عقیده هستند که محدویت زمانی در شروط توافق به روی  خط دیورند  بین حکومت بریتانیا، که هند تقسیم نشده را اداره می نمود، وحکومت افغانستان نبوده است.                                                                                                                    

داکترعزمت حیات، که نویسندهء کتابی درباره خط دیورند ومدیر" مرکز مطالعات منطقوی"(روسیه،چین وآسیای مرکزی) در دانشگاه پیشاور است، به "دنیوز" گفت  که توافق به روی دیورند برای مدت صد سال نبوده، آنگونه که از جانب برخی از پژوهشگران ادعا گردیده است. اواستدلال نموده [گفت]:" من برای کتابم در" کتابخانه دفترهند" در لندن وسایر آرشیف های موجود در پاکستان تحقیق نموده ام. درهیچ جایی ذکرنشده که معاهده دیورند برای صدسال بوده است." او [داکترعزمت حیات] ادعانمود که وزارت خارجه افغانستان مدرکی که نظریه  انقضای معاهده  پس ازصدسال را تایید کند دردست ندارد

                       

                     

    این نقاشی معروف وسمبولیک فرانسیسکو گویارا به آقای کرزی وتیم فاشیست وی صمیمانه تقدیم میدارم تا وزیر فرهنگ شان که خود سمبولی از فرهنگ وادب یک کشور است برمبنای تیوری اقلیت واکثریت وحرف تاریخی شان «   برای وحدت ملی با جداسازی دری وپشتومخالفم »در آرشیف وزارت فرهنگ خویش حفظ نمایند ممکن روزی به درد تیوری وحدت ملی بخورد

                                                                             

                       

ارنستو چگوارا نوشت

 ستارگان در آسمان تيره آن شهر کوچک کوهستاني مي درخشيدند. به دامنه هاي جنگلي کوه ها پناه برده بودم. سکوت و سرما ظلمت را غليظ تر مي کرد. واقعا از وصف آن شب عاجزم. گويي همه چيز مخفيانه به فضاي اثيري پيرامون مان برده مي شد و حضور ما را انکار مي کرد. حتي يک تکه ابر نيز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره اي از آسمان پرستاره چشم اندازي به وجود بياورد. فقط در چند متري من، نور چراغي کم سو، از ظلمت اطراف مي کاست٠

چهره آن مرد، در سايه گم شده بود. تنها چيزي را که مي توانستم ببينم، برق گيراي چشمانش و سفيدي مطبوع دندان هاي پيشينش بود. هنوز نمي دانم فضاي آنجا بود و يا شخصيت آن مرد که مرا براي انقلاب آماده مي کرد. من آن سخنان را از آدم هاي ديگري نيز شنيده بودم، اما هيچ کدام تأثير سخنان آن مرد را نداشتند. چيزي در کلام او بود که به دورم مي پيچيد و مرا در خود مي گرفت. افسوني در سخنانش بود که به شراره هاي آتش مي مانست و همه وجودم را مي سوزاند. به مسيحاي مجرد شباهت داشت که فقط خورشيد برازنده هم وثاقي اش باشد. او از حماقت و جزميت مي گريخت. از سخنانش پيدا بود که سرزمين هاي بيشناري را ديده و هزاران ماجرا را از سر گذرانده است. او در آن نقطه متروک تنها مي زيست و منتظر روز واقعه بود.

هنوز حيران آن مرد ناشناس بودم که گفت وگوها به پايان رسيد و لحظه جدايي نزديک شد. گفتم: «کيستيد؟» خنديد و گفت: «من، منم!» و ادامه داد: «مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري، کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو را قرباني خواهند کرد!»

خنديد. برق دندان هاي سفيدش را ديدم. او تاريخ را پيشگويي مي کرد. دستم را گرفت. گرماي دستانش همچون نجوايي دور به دلم مي رسيد. اين شيوه خداحافظي او بود. با سخنان او، شب، آرام آرام، خودش را جمع کرد و به دور دلم پيچيد. او رفت، در حالي که من در جايم ميخکوب شده بودم. نگاه کردم، گام هايش علف ها را نمي آزرد. در عوض، با هر گامي که برمي داشت، شب پره هاي روشن، همچون فانوس هايي کوچک، از لابلاي علف ها بيرون مي آمدند و به دنبال گام هاي او روان مي شدند. او که بود؟

تصميم گرفتم خودم را وقف مردم کنم ۰

چگوارا از آرژانتین تا کوبا و از کنگو تا بولیوی تفنگ بر دوش  فاشیسم و دیکتاتوری را  با خنده ای بر لب به چالش نبردی نامتوازن  طلبید  .  

                die che guvara

اگر چه جسد تیرباران شده اش تا مدتها به زیر باند فرودگاهی در نزدیکی لاپاز مخفی شد اما اندیشه بسط یافته او تمامی جهان روزهای بدون او را فتح کرد و به الگوی جوانانی بدل شد که تنها نام مقدس او را بهترین محرک برای شورش و یاغیگری بر ضد هر نوع نظام سلطه طلب فاشیستی ودیکتاتوری یافتند .

شعربرای چگواری عزیز  ازکارلوس پائبلو

دوست داشتنت را مي‌آموزيم
از بلنداي تاريخ
آنجا که خورشيد شجاعت تو
مرگ را به محاصره در آورد

اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا

دستهاي با صلابت و قويت
بر فراز تاريخ شليک مي کند
آنگاه که تمامي سانتا کلارا
برمي‌خيزند تا ببينند ترا

اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا

مي‌آيي آتش زنان بر نسيم
با خورشيدهايي بهارين
براي کاشتن پرچمي با نور لبخندت

اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا

عشق انقلابي تو
به مخاطره اي جديد رهنمونت مي‌کند
آنجا که صلابت دستان آزادي‌بخشت را در انتظارند

اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا

به پيش خواهيم رفت
همچنان که با تو
و با فيدل ترا مي‌ناميم
فرمانده جاودان

اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا

   

  ثریا بهاء

                          بسوی سرزمین خورشید

 

سرزمين خورشيد ؛ مادرصلح ؛ مادرمن!  وای از دژخيمان بيداد گر که عظمت وشکوه ترا درزير سم ستوران فروکوبيدند واستعمارگران فرزندان ترا در گسترهء زمان در سلول های سرد وتاريک قرون نگهداشتند؛ هويت مارا زدودند ؛ دشنه ی کاری دشمن جراحتی زد برچهره ماجاويدان ؛ که هنوز هم در دايره افق موج ميزند؛  وزبان ماراکه چون مشعلی برتارک ادبيات شرق ميدرخشيد برای فروکش کردن جنون وحسادت بيمارگونه خدايان بدويت در حاشيه ی زمان قرار دادند وهويت ما را چه ابلهانه شناخته اند!؟ که خود تراژدی بزرگ ملتی است  واز ژرفای اين تراژدی بی عدالتی و درد رنج را بازشناختيم ونظاره کرديم که خدايان بدويت روی ويرانه های يک تمدن چند هزار ساله چگونه چون نيرون فرمانروای ديوانه روم با گيتار نه اشتباه کردم با دهل سرودملی (قبيلوی ) می سرايند وبا ژستها وحرکات خشن گردن ميزنندوبا فريادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدويت قرنها می چرخندومی چرخند توگويی پایان تاریخ است و زمان آن جامتوقف شده است وروزنه ای برای خلاقيت وزايش هنری اصولا" وجود ندارد ، درفرهنگ خشن قبيله جنگ ، خون ، انتقام وخشونت بازتاب تاريخی يافته است وبرتيوری تکامل وارزشهای انسانی خط بطلان کشيده  اند؛ ملل ديگر از بدويت به مدنيت رسيده اند وما از مدنيت  به بدويت .

مادرمن سرزمين خورشيد! برما بتاب وببين که چگونه فرزندان با فرهنگ تو دو صد سال در سلول های سرد وتاريک بدويت يخ بسته اندوحلقه ای در هم شکسته يی اند مهجور؛هويت ما به تاراج رفته با دريغ غنای فرهنگی ما خشم وحسادت خدايان قبيله را برافروخته وقبيله پرستان با عقده ی حقارت ،  واژه های زيبای فارسی رامحکوم به جنايت  واعدام ميکنند وبا زورسرنيزه به اساس تيوری فاشيستی  محمد گل مهمند واژه های ناقل و خشن ايلی بر قلمروفرهنگی زبان ما تجاوزنموده وفرمان ميرانند ؛ چون زبان خودشان زمينه رشد وپويايی ندارد بنام شير وشکر اصالت زبان فارسی را آگاهانه تضعیف نموده وفرهنگ سوغاتی پاکستان را جاگزين فرهنگ اصيل فارسی مينمايندویک فرهنگ مويايی شده راباسکوت خويش باید پذيرفت !!؟ ورنه متهم به  ایرانی بودن ونقض وحدت ملی؟! می شويم .

چونکه بايد زيست صم بکم بايد پذيرفت وباسکوت خويش همکار تباهی وشاهد جعل تاريخ بودوازمرگ هراسيد ؟!  وباخاموشی مرگ ننگین را پذیرا شد؟؟؟

سرزمين خورشيد ! من ازدور دستها تنديس زيباودرخشان ترا نگاه ميکنم که زمانی سمبول وحدت وعظمت سرزمين ما بودی وآن زمان مناسبات تبارمنشی نژادپرستانه را ، راهی نبود، نوابغ ودانشمندان تودیگر هرگز زاده نشدند ودر کهن درختان توجغدهای کور خانه کرده اند ، تاريکی ماقبل تاريخ برما سخت سايه گسترده ،دزدان و جنایتکاران قهرمانان تاریخ ما جا زده شده اند، معامله گری این روسپیان سیاسی جراحتی است بر چهره تاریخ  جاویدان  ... تاریخ ما گنگ، سیاه ،تاریک وخموش است ، حقایق درزیرهزاران من خاک مدفون وروی سنگ گورش نوشته اند” سرزمین باباهای افغانستان “ ‘  مسخ فرهنگی وجعل تاریخ ما بدستان نژادپرستان ایلی تیم انگل صفت کرزی رقم زده می شود، فرزندان اصیل تو با سیاست صیهونیستی اززادگاه خود کابل زیبا تا فراسوی مرزهای بیگانه  تبعید شده اند، دزدان وبربرها برکابل فرمان میرانند سیاست زمین سوزی ، کوچ اجباری نابودی فرهنگ های دیگر وسیاست نژادپرستانهء کرزی وتیم بیمارش سرزمین مارا بازتا پرتگاهی نابودی کشانده است، قاچاقبران قبایل باکشت خشخاش قندهار ،هلمند ، پکتیا ومشرقی راباخون جوانان امریکا واروپا آبیاری میکنندوخانه های خویش را بنام پشتونیزم بر رخ طالبان وپاکستانی هامی گشایند چون سیستم قبیله با معامله گری و خیانت نهادینه شده وما هرگز نمیگوئیم که منافع وفرهنگ آنهامنافع وفرهنگ پاکستانی وطالبانی راحمل میکند ، با دریغ ودرد مردمان معصوم وبا فرهنگ ما متهم به ایرانی بودن می شوند، درواقعیت سرزمین مابنام ایران وبخشی ازآن خراسان بودوزبان فارسی زبان مشترک ماست ، قلم بدستان متعهدورسالتمندما خون خودرا برقلم اصالت وشرافت ميريزند تا نگذارند که میراث فرهنگی ما یعنی زبان فارسی پایمال ناکسان شود، بحران هویت دربسترزمان رشدمیکندونقطه ی عطفی خواهد شد برپایان اپارتاید زبانی ونژادی اگرهم دژخيمان  پيروز شدند ، بازهم چون سرو ايستاده خواهيم مرد ...

        

 کرم خاکی نيستیم تاما بمانیم درمغاک خويشتن خاموش

 نيستیم شب کورکزخورشيد روشنگر بدوزیم چشم 

 آفتابیم ما که يکجا؛ يک زمان ساکت نمی مانیم 

  باپرزرين خورشيد افق پيمای روح خويش 

    

                                                                           

       

                          

             نگرش فمینیستی بر شعر تازه ء نادیه فضل 

      

 یک قطره درد برای قانا ـ شعری است از شاعر توانای فرهنگستان ادب فارسی نادیه فضل  به بلندای پامیر وهندوکش ، فریاد ملتی است که در دایره ی افق موج میزندوگله های انسانی تمدن از پهلوی آن بی تفاوت گذر مینمایند٠٠٠ودرفرجام قطره اشکی است از قلب زنی شاعر که باتمام وجودش درد فاجعه قانا رالمس مینماید وحماسه وار در قالبی تازه ارائه میدهداز این جاست که در اوج کمال شاعرانه اش ، اندیشه ء انسانی وتنفرش را ازجنگ جاویدانه می سازد ٠ شعر نادیه فضل با بهره گیری از خصلت های فرهنگی وزبانی اش بانوعی ضرورت نه ظاهری، بلکه اخلاقی وعینی مطابقت میکند ونفوذش همان نفوذ سروده های گارسیا وپابلونروداست ٠

نرودا شاعر بزرگ چیلی نوشت  « زماني كه اولين گلوله‌ها گيتارهاي اسپانيا را سوراخ كرد و خون به جاي نواي موسيقي از آنها بيرون ‌تراويد، شعر من به روحي سرگردان تبديل شد كه خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پيدا كرد. از آن زمان راه من با راه مردم يكي شد، ناگهان ديدم كه از انتهاي تنهاي‌ام بيرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

آیا شعر نادیه یک شورش نیست که در شرایط خاص دربرابر هنرش ( شعر) تعهد می پذیرد وقبول مسوولیت میکندو درکنار مردمی قرار میگیرد که اززمین وهوا برسرشان بمب می ریزد؟؟؟

شعر نادیه به قلمرو فرهنگی انسان دردمندامروزی تعلق دارد وبا وسعت اصالت تاریخی خود ، ارزش  یک واقعیت جاوید را به خود اختصاص میدهد ٠

نادیه فضل یک شاعر تجربی وعینی است تصویر سازی او از رنجهای بیکران انسانهای مظلوم و زن جامعه اش جان میگیرد که والایی هنروخصلت های تسلیم نا پذیری آدمی را باهم می آمیزدشعرش مانند دشنه ای دو لبه است که هر طرفش زخم میزند وآیینه ای دو رویه است که یک رویش شعر وزیبایی وروی دیگرش درد ورنج است وروابط ناشناخته ضمیر اوکه تنها در واقعیت گرایی بروز میکند وبی تأمل بدون آن که طیف زیبایی از رنگها تصویر کند جوهر رنگ را باز می شناساند وبی عدالتی را به تصویر میکشدونمی تواند به بندگی درونی رضایت دهدواین شعر نادیه مظهری از ماندگاری وشرافت است٠ ثریا بهاء 

 

                              یک قطره درد برای قانا

 خدا کجـاســت که یک آســـمان ستـاره ببارد
زســــمت روشن سبــــز ســــحر دوباره ببارد
برای مادر عاشـــق ، به کودکان ، به غریبــان
به جـای آتــش و باروت گل بهـاره ببارد
جبین و گیسوی مشـــرق لهیب شیون و دود است
مگـــر که حکم خــدا بود کاین شــــراره ببارد ؟
وسیــــع قامت گلـــباغ ها و دامن ( قانا )
غـــریو و ناله ی دلهــــای پاره پاره ببارد
کجاست قلب مســـلمان ؟ شکوه نام دلیــران
که از تلاوت ایمان آشـــــکاره ببارد
به کاروان حــقارت ، به عاصیان شـــقاوت
از استــــقامت ، از آزادی بار باره ببارد
خدا کجاســـت که یک لحظه عاجـــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر ( قانه ) بگریم
تمام جاری ای اســـــطوره ی بلند نجابت
برای نام فلســــطینی عاشـــــقانه بگریم
لبان خستــــه ی لبنان را به بوسه بنازم
و شــقه شـــقه ی دستاش را شبانه بگریم
بسیـــــط خاطره هایم ! فرار ، رنج و اسارت
شبیـــه قامت غمهــــاش را زنانه بگریم
بنام مظهــــــر ایثار و قله های شهـــــامت
نماز و ســــــجده گزارم وبیـــــکرانه بگریم
خدا کجاست که یک لحظه عاجــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر قانه بگریم
 

                                       

     

     به تو ای خواهرکه در بهشت ازآرزوهايت زيست مينمايی ومن در جهنمی از يأس

     ونا اميدی مگرهردو از يک آب وگليم ،وتو لحظه ای به فرودستی من می انديشی ؟

آیا اين همه بدبختی وفرودستی زن شلاقی بر وجدان مرد نيست ؟؟؟                    

        

  امشب باز درقربانگاه ستم نامرد سالاری زنی در میان  

                شعله های آتش جان سپرد      

                        

 مريم زن جوان که فقط ١٦ سال داشت تحت حاکمیت کرزی بدليل ستم شوهر وعدم موجودیت قوانین انسانی درهرات دست به خودسوزی زد.این موجود ظریف قربانی شده  بدليل سوختگی بيش از 90 درصد پیکرش در شفاخانه هرات  جان سپردوحیاتش را به معامله گران زندگی زن وسیاست مداران چون  پرزیدنت کرزی و ٦٨ زن عروسک  صفت پارلمان  بخشید تا باشد که مرگ وی ونادیه انجمن ها شلاقی بر وجدان کاذب آقای رئیس جمهور وتیم فاشیست وجنایتکاروی تلقی گردد  ولکه ننگی است بر تاریخ  سیاه کرزی وقبیله سالاران زن ستیز که فرداها بابای ملت خواهند بود واین بابا ها ی معامله گرهیچ قانونی را برای حمایت زن وخانواده پی ریزی نکردندودختران کوچکی را به عقد نکاح پیر مردان در آوردندتا باسیستم منحط مرد سالاری بتوانند برای حفظ سلطه قبیلوی و استثمار جامعه ادامه دهند نبودن قوانین انسانی ازدواج چنین تراژیدی های را بار میاورد وتا چه وقت بامرک ،خون وآتش سوزی  بسوی قربانگاه رفت تا این ومپایر ها ی خون آشام زن ستیز سیراب گردند؟    

     

     

        شما زنها ومادرها شما حماسه پردازان نقش زندگی زن به پا خیزید ویک دم           

                                یک نفس باهم سرودفتح راخوانیم٠ 

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧

ثریابهاء                                                                                                                       

                 

 نقش سمبوليک زنان درسناریوی پارلمان 

   مگر نگفتند که" زن را ومادر را که سرچشمه ی آفرینش است ستایش کنیم٠" وامااین ستایشگران ناباور چگونه فریاد واستغاثه ی دلخراش این سرچشمه ی آفرینش راکه بزرگترین تراژیدی قرن است بیرحمانه در پای شعارهای سیاسی و تحکیم پایه های قدرت دولتی ومناسبات مردسالاری وقبیلوی خودبه شیوه ی فاشیستی آن فرو ریختند٠                                                                                          

 آقای کرزی شما دروقت نوشتن نمایشنامه های تان میدانیدکه:  رنجهای ومصیبت های کران ناپذیر زنان افغانستانی چون تندباد توفنده ی لرزه  برپیکر جهانیان افگند و این فریاد خشمگین نیمهءپنهان جامعه ی ماانگیزه ای شدبرای مبارزات زنان فمینیست امریکاو اروپاوداغ ترین سوژه ی تبلیغاتی مطبوعات غرب . 

سفر پرماجرای خانم کرسچین امانپورخبرنگار شبکه  تلویزیونیCNN وخانم ایمابنینو« کمشنرعالی اتحادیه اروپا دراموربشری »  درکابل برای دیدن جنایات طالبان نقطه ای عطفی بود درتاریخ زنان کشورما،خانم کرسچین امانپور در اکتوبر١٩٩٧درشماره ١٣مجله معروف Newsweek گزارشی ازسفرش به نشر سپرد که صرف چندسطر آن ارایه میشود:  "ما درپیشروی شفاخانه زنانه منتظربودیم که تعدادی از طالبان برما هجوم آوردند و بانعره هاوفریادهای خشونت آمیزکمره های تلویزیونی وفیته ها راغصب کردند وحتی دستکول را از ماگرفتند بررخ یک نفر کمره مین سلی زدند و دیگران راباقنداق تفنگ کوفتند یکی از مهاجمان طالب دستش رابالا کشید تا خانم ایمابنینو رئیس هیأت رامضروب سازد ولی یکی از اعضای هیأت دستش راپس زد وجان ایمای عزیز را نجات داد٠خانم بنینو بعد از این حادثه اظهارداشت که« اکنون میفهمم که زنان کابل باچه مصیبتی گرفتار اند٠" 

این زن مبارز( بنینو) روز هشت مارچ ١٩٩٧ را بنام روز زن افغانستانی ثبت جنبش جهانی زن نمود و شاخه گل سرخی رابه عنوان « یک شاخه گل به زن کابل » اهدا کرد٠   بعد برای نخستین باریکتن از زنان عضومجلس نمایندگان کانگرس امریکا، خانم کارولین میلونی، از ایالت نیویارک به منظور دفاع ازحقوق زنان  افغانستانی  مجلسی را در مقر کانگرس دایر نمود، گفت " من فکر میکنم روش طالبان در هرنقطه دنیاکه عملی شود تهدیدی است برای همه زنان٠"  خاطرنشان کرد که وی از حکومت امریکا می خواهد تا پالیسی ورفتار غیر انسانی طالبان رامحکوم نموده وحکومت آن حرکت رابه رسمیت نشناسد ٠ وی گفت من خوشحالم که وزارت خارجه پیشنهاد مرا تقویه نموده وطالبان رابه رسمیت نخواهد شناخت ومیخواهم پالیسی آنها را در مورد زنان تقبیح نماید٠ دراین مجلس  زن دانا ( روراباکر)عضو کانگرس امریکا از ایالت کالیفورنیا گفت:   « طالبان مانند آنست که نازیها برای یهودان بودند٠»   آنزمان آقای کرزی درپهلوی برادران طالب خود قرار داشتند٠همچنان درنتیجه کارومبارزات چند زن افغانستانی تاجیک تبارازطریق سازمان فمینیست ها، رادیوی آزادی، میتنگ ها، تظاهرات ، نوشته ها وراپورهای  مستندازجنایات وزن ستیزی طالبان بوسیله هلری کلنتن چشمان شوهرش کلنتن راباز نمایند ومانع به رسمیت شناختن دولت طالبان گردیدند وتا سرحدی که کلنتون گفت من خودیک فمینیست هستم وخانم جلینو، رئیس سازمان فمینیست های امریکا محفل باشکوهی رادریکی ازتالارهای باعظمت هالیود بااشتراک زنان فمینیست وصدها ستاره ی سینمای هالیود راه انداخت وصحنه های سنگساروشلاق زدن زنان افغانستانی رابه شکل درامتیک ان با هنر باله تمثیل کردند که همه زنان امریکایی با احساسات زن بودن گریستند ولی قبل ازشروع محفل  زنان افغانستانی پشتون تبارما با سر ولباس برهنه که یکی از آنها دررقص لوگری مهارت خاصی دارد، درپشت تالار هالیود با قصاوت وبیرحمی به دفاع ازستم جنسیتی ونژادی طالبان فریاد میزدند :  مرگ بر ثریابهاء، زهره راسخ وعمرصمد اینها دروغ میگویند زنهای ماازطالبان خوشنود اند ، زنده باد طالبان ٠ ٠ ٠ 

ژورنالیستان بیچاره سرگیجه شده بودند واز مامی پرسیدند که انگیزه کوبیدن زنان بوسیله زنان چیست؟ واین ها بدون دعوت حق دخول درتالاررا نداشتند فقط از عقب در های بسته وشیشه ها با پررویی که از ویژه گی های کرکترایشان است شعارمیدادند: زن گناهکارباید سنگسارشود ، زن کابلی باید سنگسارشود٠ حجاب وبرقع جز کلچر ماست ،  زنده باد طلبان و رژیم اسلامی طالبان ٠ ٠ ٠   ولی رئیس سازمان فمینیست های امریکا که هزاران نفربه سخنرانی هیجان انگیز وی بااشک وتأثر گوش فرامیدادند برای لحظه ای چند سکوت کرد و مجددا" با غرور یک زن آزاده فریاد برآورد زنانی که خود بابی حجابی درپشت تالارآمده اند وشعارمیدهند تا مانع مبارزات مابرعلیه ستم طالبان شوند وخودبدون داشتن ذره ای احساس زن بودن میخواهند زنان افغانستانی شلاق بخورند، سنگسار شوند ، برقع بپوشندودرخانه زندانی باشند من به این خانمها اعلام میدارم «هرزمانیکه زنان داخل افغانستان توانستند چون شما باسر برهنه ولباس آزاد در فضای دموکراسی شعار بدهند وازحقوق انسانی خود دفاع نمایند مامبارزات خودرامتوقف خواهیم کرد، بعد اشاره به پوسترزن در زنجیر بسته ی افغانستانی کرد وبه زبان فارسی بالهجه گفت« ماباشماستیم٠»  واین پاسخ دندان شکن هویت زنان پشتون تبارما را زیر سوال میبرد که چگونه  ذهنیت قبیلوی وفراقبیلوی آنهمه عواطف انسانی واحساسات لطیف زنانه رادر ایشان به لجن تعصب نژادی وملیتی کشانیده است وفرهنگ زن ستیز ونگاه تحقیر آمیز مردان قبایل نسبت به زن وزنانگی حتی دروجود خود زنان قبیله ریشۀ عمیق دوانیده وباید بادید مردانه به همجنسان خودو زندگی نگاه کنند که این طرزتفکر واپسگرامنعکس کنندۀ شرایط اجتماعی وفرهنگی  مردسالاری  است که به تفکرسرکوبگرجنسی میدان میدهد وآنرا  پذیرفتنی میکند٠همچنان ویژه گی دیگرنظام قبیلوی که در ساختار شخصیتی آنها تبارز کرده است زورگویی وخشونت در برابرمستضعفان وکرنش ، معامله گری وسازش باقدرت های استعماری ودولتی است که این استعداد راکمتردر ساحات علمی وفرهنگی تبارز میدهند٠

همین زنانیکه تا دیروز به دفاع از ستم طالبان گلو پاره میکردند وخواهان سنگسارکردن زنان بودند ، استبداد وفرهنگ پاکستانی رابادل وجان پذیرفته بودند ، با سقوط طالبان بعد از یازده سپتمبر ازترس مقامات امریکایی و زندانی شدن  خون در بدن شان خشکیده بود ودرجاهای نامعلومی مخفی شدند  که گویا هرگز گام در پهنه ی هستی نه نهاده بودند، ولی به مجردیکه دانستند مرد گمنامی بنام حامد کرزی ازشهر (باباخیز قندهار!!!) باهویت چندگانه « امریکایی ، پاکستانی وقندهاری » ازتباربرادربزرگ !  درتبانی باشرکت یونیکال وطالبان باکلاه وچپن وپيراهن وتنبان به قیافه ی یک بودنه باز، نه یک رئیس جمهور باچشم پران با یک پرش امریکایی جانشین ملاعمر کورشده است با جرأت وپررویی از مخفی گاهای خود بیرون شدند وبافرهنگ ولباس پنجابی پاکستانی  قیافه عوض کردند با آنکه هیچ یک ازآنها تحصلات عالی ودانشگاهی نداشتند و فقر دانش واندوخته علمی  دروجودشان بیداد میکرد، با  شارلتانی  شعار وطن ، آزادی، زن ودیموکراسی دادندوبه ساختن سازمانهای زنان ،زنان کهن سال، زنان بیوه ، اطفال گرسنه، اطفال یتیم وغیره پروژه های بازسازی دست یازیدند وازمنابع امریکایی بنامهای مختلف پولهای بدست آوردند وسفرهای درافغانستان کردند وملاقاتهای با آقای رئیس جمهور!! داشتند، عکسهای افتخاری گرفتند که گویا در افغانستان زنان به عرش ملکوتی رسیده اند ، ولی هیچگاه نگفتند که زنان ما تحت حاکمیت کرزی هنوزهم اعدام و سنگسارمیشوند٠ 

اما زنان تاجیک تبارما که در دشوارترین وتاریکترین روزهای تاریخ کشورما با قلم توانا وخطابه های پرشوربدون کوچکترین پاداشی رزمیدند و پایه های رژیم ستمگر طالبی رامتزلزل ساختند ، خاموشانه بابزرگ منشی به این داینسورهای امریکایی پاکستانیزه شده نگاه میکردند وهنوزکه هنوز است صدای شعار هاونعره های شان درگوشهای ما طنین انداز است : زنده باد طالبان ، چادری وبرقع کلچرماست ، زن گناهکار باید سنگسارشود!؟ زنان کابلی باید سنگسارشوند ! ؟ولی امروز در نمایشنامه ی پارلمانی آقای کرزی ازبدخشان وبلخ،  اززادگاه مخفی بدخشی ومولانا ورابعه بلخی روی ذهنیت قبیلوی وفاشیستی همین زنان پشتون تبارطالبی درپارلمان جازده میشوند؟!! 

عالیجناب آقای کرزی! زمانیکه درامریکا خاموشانه برای برادران طالب تان درشرکت یونیکال اجرای  وظیفه میکردید ومافعالین سیاسی هرگز اسم شما را نه شنیده بودیم ولی شماهم به خاطردارید یا نه دارید که خواهران فارسی زبان یاتاجیک تبار شما با مبارزات خویش پایه های ستم طالبی راچگونه متزلزل ساختند و برخورد من باوزیران طالبی شمادر کلیفورنیا که عموی شما آقامحمدکرزی مسوول ومهمان دارشان بود چه سروصدا وهنگامه ای را درمطبوعات امریکا راه انداخت ، شمابه خاطردارید یا نه دارید که : داکترزهره راسخ باهیأت سازمان ملل متحد به عنوان طبیب داخل افغانستان رفت خطر مرگ را بردوش کشید وبامهارت راپورها، فلم های مستند وعکسهای ازستم طالبان وتراژیدی زنان افغانستانی تهیه وآنرا باجرأت در کاخ سفید پیش روی خانم کلنتون گذاشت که  چه داینسورهای راکلنتن وکمپنی خون آشام یونیکال برای منافع نفتی خود پرورش داده اند٠هچنان داکتر زیبا شورش درزمان طالبان  خطابه ای تاریخی  پرشوری درکانگرس امریکا ایراد نمود که گانگرس را به لرزه درآوردوگفت:  

" مشکل افغانستان تنها از داخل آن برنمی خیزد نقش کشورهای خارجی وکمپنی های نفت وگاز را در قضایای افغانستان مهم تلقی نمود و بااشاره به پالیسی های امریکا درقضایای افغانستان گفت: امریکا از نفوذ خود بالای کشورهای پاکستان وعربستان سعودی (دوحامی بزرگ طالبان ) استفاده نمی نماید تا هردو کشوردست از شعله ورشدن جنگ درافغانستان بردارند ، درافغانستان صلح وامنیت وقتی استقرار می یابد که که دست های خارجی و  proxy war  ازافغانستان کوتاه شود یک دولت دموکراسی باقاعده ملی همه اقوام مختلف افغانستان ، بدون تبعیض جنسیتی ، قومی ومذهبی ایجاد گرددوحقوق انسانی اطباع مراعات گردد ٠ "

 آقای کرزی!   ببخشید برایم مشکل است که شمارا رئیس جمهور خطاب کنم زیراین لقب بردوش ناتوان  شما سنگینی میکند ووجدان شما را زیرسوال میبرد که چگونه باسیاست نیرنگ وتقلب ازنقش انقلابی وآگاهانه زنان مبارزتاجیک تباروفارسی زبان چه در ساحۀ سیاسی وچه در ساحۀ فرهنگی انکار ورزیده وآنها را در حاشیه قرار داده ایدوباروش وسیاست پراگماتیستی وبازی های چند بعدی سیاسی درسناریو های تان که برمبنای  ذهنیت قبیلوی وبرتری زبانی وقومی شمانگاشته می شود رنگ وآب دیموکراسی زده وبا شگردهای تبلیغاتی آنرابه نمایش میگذارید که گویا شما ابرمرد دیموکراسی ذهنیت فاشیستی ومناسبات  قبیلوی ، مردسالاری  وزن ستیزی رادرهم کوبیده اید و٢٨درصد اعضای پارلمان شمارا زنان تشکیل میدهند ! ولی نگفتیدکدام زنان، چگونه؟  وشما باغرور این رقم را برخ جهانیان میکشید که حتی در پارلمان امریکاواروپا٢٨درصد زنان عضویت ندارند ، که با این سناریو جایزه ی اسکارازآن شماست ! !  ولی منتقدی چون مایکل مور پیداخواهد شد که باین شعر خانم سیمین بهبهانی  

آه ! عشق ورزیدم ، سکه رادو رو دیدم                       

 روی، نقش جبریلی، پشت،شکل شیطانی

  به سناریوی شما پاسخ خواهدگفت وروی دیگرسکه راکه نقش شیطانی دارد، زیرسوال خواهد برد که شمادر سیاست فاشیستی وزن ستیزی دوران طالبان چه نقشی داشتید ؟   وآن زمان  کشتار زنان بیگناه کابل در غازی استدیوم چون دوران  ( گلادیاتورها )وسیله ای تفریح وارضای تمایلات بیمارگونه جنسی و سادیستی برادران  شمابود وداینسور های فسیل شده طالبی شما کشتن ، شلاق زدن و سنگسارکردن زنان را برمبنای شریعت وهابی مجوز قانونی میدانستند ٠ 

آیا این جنایات برادران عرب، پاکستانی وپشتون تبار شما بروجدان شما خدشه ای وارد کرد تا آنروزها در فضای دلپذیرامریکا ازحقوق انسانی زنان مظلوم پشتون تبار(خود)دفاع نمائید ؟ !

  خوب اگرآن زمان بخاطرمنافع نفتی شرکت یونیکال ناگزیر بودید که اززن ستیزی طالبان دفاع کنید٠ اما امروزتحت حاکمیت شماهم  زنان متعدی کشته ،اعدام وسنگسار میشوند٠ کشتن وسنگسارکردن زنان راچگونه توجیه میکنید ؟ وبرای جلوگیری ازاعدام وسنگسارزنان که بزرگترین جنایت است چه ماده های رادرقانون اساسی کشور جادادید؟    

جلالتمآب آقای کرزی ! تراژیدی زن افغانستانی دراعدام و سنگسارختم نمی شود ، این باربزرگ زنی به کشتارگاه ستم مردسالاری میرود که تاریخ ادبیات کشورمادرسوک وی به جای اشک خون گریست وتاکنون هیچ شعری تااین اندازه قلب انسان رانشگافته بود دراین شعرتراژیک دنیای نهفته بود که باید بیتهوونی آنرادریک سمفونی جاویدانگی بخشد واین سمفونی فریاد خشمگین زن ماخواهد بود ٠ ٠ ٠ ونادیا انجمن فریاد زد:

منکه منفورزمانم ،چه بخوانم  چه نخوانم _     چه بگریم ، چه بخندم ، چه بمیرم  ، چه بمانم ٠٠ ٠

این فریاد دلخراش هرگزدر گوش مبارک شما نرسید وباز نادیا فریاد زد :

نیست غمخور در همه دنیاکه بنازم٠٠٠

واین واپسین فریاد نادیا بود که نه بگوش بابای غمخور ملت رفت ونه بگوش کر مبارک شما ، زیرا شما مصروف دادن فرمان مالکیت کاریزمیر،تپه تاج بیگ وقصرهابه بابای ملت بودید وایشان درغم فروش ٠٠٠ وشاعر استثنایی دوران ما بدون بابا وغمخواری قامتش بخاک فرو غلتید وبدستان دژخیمی بنام شوهر چراغ زندگی اش به خاموشی گرائید ٠وبابا " لقب کبیربرمردحقیر" راثبت سرزمین باباخیز قندهارکرد٠  ٠٠٠

 بعد فاجعه عمیقترمیشود وبرمیگردیم به سلسله قتل های زنجیری زنان تحت حاکمیت ملاعمر وحاکمیت شما:  زرمینه  مادر فداکاری که برای دفاع از جان دخترش نجیبه، دردادگاه برادران طالب شما به سه سال حبس محکوم میشود ولی بعد ازسه سال بعوض رهایی از زندان ، زن مظلوم بنام« مجوزقانونی » که تعبیر من درآوردی ملا عمرازشریعت اسلامی است ، به شکل وحشیانه اعدام می شود٠ تحت حاکمیت شما یک خبر تکان دهندۀ ازسنگسار زنی در یکی از جراید آلمانی بنام  «هامبورگرآبندبلت » منتشره ٢۵ اپریل تحت عنوان « افغانها بخاطر شکستن پیمان ازدواج میکشند ٠»

"  کابل: برای نخستین بار بعداز سرنگونی اسلام افراطی طالبان بازهم یک زن بخاطر شکستن پیما ن ازدواج در ملای عام به شکل علنی سنگسار گردید٠" 

  آقای کرزی باخواندن این خبر خمی هم به ابرو نیاوردید و بابی تفاوتی شما زن دیگری سنگسار می شود:   آمنه زن ٢٩ساله، ساکن قریه گزان ولسوالی ارگو تابع ولایت بدخشان ( که ازآنجا زن پشتون تباری رادرپارلمان جازده اید ) به حکم مولوی یوسف وتایید محکمه ولسوالی وهمکاری قومندانی ولسوالی تحت حاکمیت شما سنکسار می شود ، درشماره ششم «آفتاب در تبعید»چاپ کانادا دهم اگست ٢٠٠۵به نشر رسید که زن دیگری در جنوبی اعدام شد ،  اینها چند نمونه کوچک از کشتار زنان بود وشما آقای کرزی باشرم ساری قضاوت کنید که میان قوه قضائیه ملاعمروحاکمیت شماچه تفاوتی موجود است ؟ ؟ ؟ 

به نظرمن شما چون ملاعمر صادقتر به قانون جنگل هستید تا به قانون اساسی ، درماده بیست وسوم قانون اساسی افغانستان میخوانیم که : « زندگی موهبت الهی وحق طبعی هر انسان است ٠هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازاین حق محروم نمیگردد٠ »  

 درماده بیست وچهارم میخوانیم که : « آزادی وکرامت انسان از تعرض مصؤن است ٠ دولت به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف میباشد٠»       

  آقای کرزی دولت شما به احترام وحمایت آزادی انسان مکلف است ولی برداشت شما وقاضی القضات نودونوساله شما ازانسان تنها مرداست واژه ی مرد یعنی انسان وانسانیت زن بامونث بودن او در تعارض است٠ بنا"  تحت حاکمیت شما « مجوزقانونی  »   راملاعمر، ملاشینواری ، ملاراکتی ،ملاسیاف ، ملاکشاف تعین میکنند وبا تعبیرازآن انسانی را ازحق زندگی وحق آزادی محروم مینمایند، شخصیت ،هویت وکرامت انسانی زن ترور وسنگسارمیشود و باشلاق مجوز قانونی تن ناتوانش سیاه وکبود میگردد٠  

 واقعیت های دردناک زندگی زن افغانستانی تنها بامرگ آمنه زرمینه ونادیای عزیزپایان نمی پذیرد . مرگ تدریجی دامنگیراین نیمه ی پنهان جامعه ماست چند سالی است که موج آتش زدن دختران  درزادگاه بزرگترین شعراو نقاشان ما، درهرات هرروز افزایش میابد که بامجوز قانونی شما خودرا یکجا آتش میزنند، وضع زنان قبایل پشتون تبارماغم انگیزتراز اینهاست که درتاریکی نگهداشته شده اند ، هنوز مفهوم مجوز قانونی را نمیدانند، فرودستی وستم برخود وبر دیگران را پذیرفته اند٠ باید گفت که منشأ مردسالاری در قبیله نهفته است وهنوز ازقوم گرایی به  ملت واحد رشد نکرده اند، بنا" با تفکر قبیلوی وتحجر فکری داخل سیاست وخانواده می شوند همواره از پدیده ای بنام «غیرت » حرف میزنند که این  غرورکاذب ودروغین روپوشی است بروحشت وبربریت مردان قبیله که احساس کینه ،  انتقام ، خون وحسادت چیز دیگری را برنمی انگیزد وزن قبیله هم در چنین فضای ناسالم فرهنگ قبیله باحسادت رشدمیکندوبه عوض اینکه بایک مشت واحدخواهرانه بادیگرزنان روشنفکرمبارز، مناسبات ستمگرمردسالاری رادر هم بشکنند برعکس مبارزۀ زنان  باسواد شان که هنوزبه مفاهیم علمی فمینیسم آشنایی ندارند، با کینه وحسادت متوجه  زنان ودختران تاجیک تباروفارسی زبان به ویژه زنان و دختران کابل  است که به تفکر سر کوبگرجنسی  میدان میدهدو آنرا پذیرفتنی می سازد  واین بزرگترین جفاو خیانت به جنبش زنان کشورماست که در نطفه خاموش میشود ،  زنان ما در میان مردان پراگنده شده اند، نه تاریخ دارند ونه انسجام طبیعی، آنهابرخلاف سایر گروه های تحت ستم ، درکناریکدیگرهم جمع نشده اند، زن در رابطه نا متوازن با مرد قرار گرفته است سلطه مرد نوعی فضای پذیرش ایدولوژیک راتأمین کرده است که بوسیله قانون گذاران مرد وملاشینواری ها برزن قبولانده شده است که منزلت تحت سلطه زن ازجانب خداونددرآسمان مقدرشده ودر زمین سودمنداست ، واین اجنه ناقص العقل وناقص الدین ازقبرغه چپ مرد برای فرودستی ومذلت هست شده است٠ ولی زنیکه دارای جهان بینی معین فلسفی است ویاحد اقل دانش ودرکی از زن وزنانگی دارد مشکل است باین هیولاهای ستمگربابرده گی بسازد ، درعدم موجودیت  فضای مبارزه بامایوسیت دست به خودسوزی ویاخودکشی میزند ویا باقلم تواناوشعرش چون نادیا ورابعه بلخی  بامشت ستمگرمبارزه میکندو مرگ راآزادی و آرامش ابدی میداند

آقای کرزی عزیز! تحت حاکمیت شماتعصبات و تبعیضات قومی ، نژادی وجنسیتی علیه زنان  همچنان به طور گسترده ادامه دارد این درست است که مناسبات مرد سالاری درفرهنگ ویانهاد وعادت اجتماعی جامعه ماریشه ی طولانی وتاریخی داردهمچنانکه بطورکلی درهمه تمدنها وبطورمشخص درهمه فرهنگهای جهان ریشه ی تاریخی داشته است ولی در کشورهای متمدن هرروزجنبش های گسترده ی زنان ودولت های مسوول باانفاذ قوانین رفع تبیعض علیه زنان باین پدیده زشت مبارزه نموده اند وقوانین مدنی راجاگزین قوانین دگم قرون وسطایی کرده اند ، اما شمابعوض  توجه  باین اصل حیاتی بادرامه بازی های پارلمانی استثمار وستمدیده گی زنان را پهنان نموده ویادر قانون اساسی کشوربه  عوض  اینکه متن کنوانسیون سازمان ملل رادربخش  رفع تبعیض علیه زنان  بگنجانید،  شمادرتبانی باتیم افغان ملتی تان برای پشتونیزه کردن افغانستان کمربستید وبه جای سیستم فدرالی  سیتم ریاستی رابانیرنگ وتوطئه برگزیدید وخواستید تا سرنوشت مردم دردست شخص شما و چند ناسیونالیست افراطی نژاد پرست  باشد٠   آنگاه ناشیانه به ساختن قانون اساسی دست یازیدید وبدون رأی گیری وخواست مردم نعش مرده ای رابنام بابای ملت درقانون اساسی جا زدید تاباز هم بابای دیگری ازقندهار داشته باشیم ، ای کاش مولانای بلخی وابن سینای بلخی ورابعه بلخی هم بابا وانای مامی بودند تا کشورهای دیگرآنهارابابا وانای خود نمی پنداشتند٠ شما و تیم افغان ملتی تان که اینهمه انرژی راصرف باباتراشی ، سرودملی ومسأله زبانی درقانون اساسی کردید همه بیهوده بود، بابای ملت دزد برآمد ، سرود ملی ، سرود فاشیستی می سراید ومسأله زبان بدست پولیس های افغان ملتی افتاد که باسوته پاکستانی به دنبال واژه های مجرم(دانشگاه،دانشکده ودانشجو) میگردند وحکم اعدام واژه های جنایت کار رامیدهند تاحکم اعدام  اپارتاید جنسی ونژادی را٠

آقای کرزی !  شما بعنوان یک درامه نویس ماهرمیدانید که درامه ها اوضاع سیاسی واجتماعی زمانش را انعکاس میدهد وشما حتما"شاهکارهای جاویدان شکسپیررا خوانده اید که چگونه در درامه هایش مردسالاری و توطئه ودسایس دربار به نقد کشانیده می شود، در درامه ی « اتللو  »   ستم فرمانروای مردسالار  توأم باحسادت دیوانه وارشمع زندگی دزدمونای معصوم  راخاموش میکند چون نادیا ٠ وباز دردرامه ی« رومیووژولیت »  دیدیدکه رومیو و ژولیت جزعشق چیز دیگری رانمی شناختند ولی  خصومت قومی وفامیلی پدرسالاری چگونه باعث مرگ هردوجوان شد ؟چون رابعه بلخی  خوب ممکن  شمادرجوانی به بعدعشقی این دو درامه نگاه کرده باشید نه به بعد  سوسیالوژیک ویا سایکالوژیک آن ، اما شما که مرد سیاستمداری استید حتما" درامه  « هملت »  راباژرف نگری دیدید ویا خواندید که مرد شرف باخته ای  باتوطئه ودسیسه وقتل برادر، به قدرت رسید، باآنکه افیلیا دیوانه شد و به هملت زهر خورانید ، اما هملت تاواپسین لحظات زندگی باشهامت وبزرگی رزمیدوجان سپردولی فرمانروای قاتل با نامردی وذلت درحالت گریزبه سرنوشت شوم خود رسید چون داکتر نجیب الله،   درامه ی چهارمی «Macbeth » است که ایگویسم کور، این جنرال اسکاتلندی راوسوسه میکند وناجوانمردانه Duncan   بزرگمردی چون      احمدشاه مسعود را ازپشت خنجر میزند وبامرگ وی خود به قدرت میرسدولی فشار وجدان خواب وقرار را ازوی می ربایدوبه جنونش میکشاند!!!

  وشما دراین درامه ها جایگاه ونقش تانرا دریابید، بگفته خسرو گل سرخی که: " در کجای زمین ایستاده ام٠"   وشما در جای بایستید که پاسخگوی اوضاع وشرایط اجتماعی زمان شماباشد نه در پهلوی ملا شنواری که زنان وژورنالیستهای متعهد را باتعبیراز شریعت اسلامی محکوم به اعدام و زندان میکند ، در سرزمینی که « مجوز قانونی » را ملا شینواری ،ملا سیاف ، ملا کشاف ، ملاراکتی وملاهای های دیگر تعین میکنند باید بحال تان گریست٠حکم اعدام درهرکشوری که باشد تحت هرسیستمی ضد انسانیست ، قوه قضائیه دولت شما باافکار منجمد فوسیل شده های قرون وسطی کنترول می شود که حافظ منافع مردسالاری وزن سیتزی این مشت ستمگربوده ومیتوانند با سوءاستفاده از قوانین شرعی به غرایز حیوانی خود مشروعیت قانونی بخشند و زنان متعدی رادرهرسن وسال که بخواهندعقد نمایند حتی  پیرمردی میتواند به عنوان زن عقدی با دخترنوساله که هنوز کودکی بیش نیست  رفع غرایز جنسی نمایدواین گناه وجنایت نیست؟!  ولی آمنه که شوهرش او را ترک کرده وبه ایران رفته ومیخواهد بامرد دیگری ازدواج کند قوه قضائیه ی شما حکم سنگساروی رامیدهد و زن بی پناه درزیرباران سنگهاجان میدهد، و شما نه تنهااین حکم محکمه را تقبیح ومحکوم نمیکنید بلکه بوزینه های که برای تماشای سنگسار واعدام می روند نیزبه جرم دست داشتن وتماشای این جنایت محکوم نمیگردند ٠ 

آقای کرزی ! سعی کنید دراین قرن بیست ویکم با« نیاندرتال » های ماقبل تاریخ الوداع بگوئید وبنابر خواست زمان ونجات زنان ملت تان  هرچه زودتر پابه مدنیت گذاشته ومناسبات مردسالاری راکه گویا  ریشه درفرهنگ (کلتور)ما داردبشکنیدواین کلتوربربریت راریشه کن نموده درگورستان تاریخ بسپارید وکلتورانسانی ،بالنده وپویا را جاگزین آن کنید، کارل مارکس برای ستم طبقاتی انقلاب را پشنهاد کرد ولی زن که دو ستم را متحمل میشود هم ستم طبقاتی وهم ستم جنسیتی را، برای ستم جنسیتی نسخه ی انقلاب نداد وآنرا نادیده گرفت که امروز مورد انتقاد فمینیست های ردیکال قراردارد ٠ستم جنسیتی جامعۀ ما با شگردهای تبلیغاتی پارلمانی وسیاست بازی های چند بعدی شماحل نمی شود تازمانیکه متن کامل  کنوانسیون سازمان ملل درمورد" رفع تبعیض علیه زنان " را به رسمیت نشناسید وعملا" باید برای جلوگیری ازحکم اعدام وسنگسار زنان چندبخش« ماده ی دوم »آنرا در قانون اساسی کشور بگنجانید که:   

ب: تصویب قوانین مناسب ویا اقدامات دیگر، ازجمله مجازات درصورت اقتضاء به رفع تبعیض اززنان.

ج: برقراری حمایت قانون ازحقوق زنان برمبنای برابری بامرادان وحصول اطمینان از حمایت موثراززنان درمقابل هرگونه اقدام تبعیض آمیز ازطریق مراجع قضایی ذی صلاح ملی وسایرمؤسسات دولتی٠

 و: اتخاذ تدابیرلازم ازجمله وضع قوانین به منظوراصلاح یانسخ قوانین،مقررات،عرف یاروش های موجود که نسبت به زنان تبعيض آمیزاند٠ 

 ز: فسخ کلیۀ مقررات کیفری ملی که موجب تبعیض نسبت به زنان می شود٠      

آقای کرزی : لطفا" به عوض مجوزقانونی ملاعمرکور، قوانین بینای کنوانسینون سازمان ملل راجاگزین آن نموده ونفی قانون اعدام وسنگسار را اعلام دارید و با برکناری فوری قاضی ویاقضات که با «مجوز قانونی » زن راسنگسار میکنندوهمچنان برکناری عاجل قاضی القضات ملاشینواری ازمحکمه عالی وقضایی کشور وفرستادن ملاسیاف به دادگاه جنایتکاران جنگ  برای محکمه به عوض کاندید ریاست پارلمان خدمت بزرگی را انجام خواهیدداد٠

 آقای کرزی عزیز: باین اقدام انسانی تان دیگرضروت به سناریو بازی نخواهید داشت  ومطمین باشیدکه بادی گاردهای امریکایی جان شمارامحافظت خواهند کرد٠ 

ثريابهاء

 فریادبی صدا...

       مگرنگفتدکه زن را ومادر را که سر چشمۀ آفرينش است ستايش کنيم؟ واما اين ستايشگران ناباورهرگز نخواستند فريادو استغاثه ی دلخراش اين سرچشمۀ آفرينش که بزرگترين تراژيدی قرن است بعرش خدايی رسد٠ورنه هرگز گل لبخند بر لبهای بيرنگ مادری نمی خشکيد ومتتظر مرگ فردای گل جانش نمی بودوبا دلهره ای سرسام آور وچشمان گریان اين همه  جنگها وجنايات آدمکشان قرن رانظاره نميکرد واگر نيمه ی پنهان جامعه نبودواگردرزير چکمه های خونين مردسالاری ضعيفه وجنس دوم نبود ،امروز عشق وصلح بر سياره ی ما حاکم بودوشاهد مرگ فرزندش نمی بود.

آری فرزندانیکه با غولک و سنگ دربرابرمدرنترین سلاح امریکایی ؛ ماشیندار؛ تانک وجت های جنگی وبم می رزمندومرگ معصومانه ی شان لکه ی ننگی است بر وجدان بشریت «گله های انسانی».

ثریابهاء

           

                                                                                                 

      
کودک قهرمان فلسطین خداهم مارافراموش کرده است ومن هم  

 در کشور جنگ و غارت و قحطی و گرسنگی بدنيا آمده ام
اسباب بازی های کودکيم
همه از جنس فلزات سرد بود:
پوکه آر پی جی
فشنگ کلاشينکف
و آهن پاره های توپ و تانک
هر اهنگی که در دل شب
مرا با خود به خواب برد
صدای انفجاری بود
یا هق هق کودکی
و يا شيون زنی
-و ناله کودکان همیشه به همراه اين دو صدا بود
-صدای آژير خطر
-انفجار بمب
-رگبار ضد هوائی
-و همچنان آژير خطر
-انفجار
-انفجار
-انفجار
و پايان حمله هوائی
که خود آغاز ديگری بود
برای حمله زمينی
-انفجار گلوله ها
-توپ ؛ کاتيوشا ؛خمپاره
و هی انفجار ؛انفجار ؛انفجار
-و خوابی در کنار ۶۰۰۰دسی بل صدا
صدا خوب است
چرا که سکوت را فراری ميدهد
اما ...
همه صدا ها قشنگ نيست
صدای نسيم باغهای هرات زيباست
صدای قل قل هيرمند زيباست
صدای کبو تران مزار زيباست
حتی صدای کلاغ هم زيباست
افسوس که صدا های اميخته با مرگ
همه اين صداهای زيبا را خفه کرده اند

روزی ما دو باره اين صدا های زيبا را خواهيم شنيد
و انروز نزديک است
روزی که صدای موسيقی تا صبح
کابل و قند هار و هرات را به رقص وا ميدارد
و من آنروز را
تا صبح
در کوچه های کابل خواهم رقصيد

گل بابا

 

                                            

      

 

                         

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧

   

  "پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپار " 

ثريابهاء                                                                   فروغ فرخزاد

  درشماره هفتاد نشریه ی" آزادی" چاپ دنمارک بمسوولیت آقای نجیب روشن که پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است ، مقاله ی من تحت "عنوان نقش سمبولیک زنان در سناریوی پارلمان"به نشر رسید٠ باتأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است٠   دراین نشریه کوچک پرنده واندیشه هردوفضای پروازنداردومیمرد٠٠٠     من متأسفم ناشر باآنکه در فضای جهان آزادکشور های غربی زندگی میکندچرا باساطور سانسوراستالینی دست وپای واژه های مرا قطع کرده است ؟ چرا اندیشه وتفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار هاوطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟! 

 اگر خلاف پالیسی نشراتی وذوق و اندیشۀ مدیرمسوول است  نوشته رامیتواند مستردکند ویا نشرنکند ولی اصولا" حق  مثله کردن نوشته را ندارد ونباید افکار ودیدگاه ایدولوژیک  وسیاسی نویسنده رادر زندان عقایدودیدگاه سیاسی وقبیلوی  خود محکوم به حبس ابدنماید ویادر پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسدزیر انبارکرده اش براند تا خون تازه وسرخش ازخاک بیرون زا زند ونمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد٠   

این نوشته در زندان نشریه ی شعار" آزادی" بخاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید  وسایت های آریایی، سرنوشت ، کنگره ملی ، خراسان زمین ، مهر، جنبش ، آسمایی ، فارسی رو٠٠٠ ودیگرسایت ها قطره ، قطره زامیزند٠٠٠من هرگز ننوشته ام که" زنان افغانی" همانطورکه نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است ، من نوشته ام " زنان افغانستانی " وپشت این واژه ترکیبی  منطق قوی  وواقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخوردوهویت مثله شده مرا زیر سوال می برد که من کی بودم ؟ اسم سرزمین من چه بود ؟    و ازکدامین چهار سو بادی وزید ونام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پهناور خراسان زمین ،ایران وفراسوی آن  درساحه ی ایل وقبیله ای غروب نمود٠٠٠ هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی وتاریخی چند هزار ساله اش درزیر سم ستوران   شکست وریخت ٠٠٠وسرنوشت من بدستان الفنستن ا نگلیس ولارد اکلندرقم زده شد؟! 

 وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فريادزد   وآفتاب نمی میرد                                                                                          

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده          

ستبربازوی توفنده 

گه هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود

کنون فتاده زپای

وهرگذرگاهش                                                                                                  

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمارکهن با دشمنی  نژادپرستانه و"سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی ومرز های جغرافیای مغرضانه ساخت ودر فراسوی این مرزهاهویت وافتخارات  تاریخی ما گم گشت٠وبازباختری فریادزد:    

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید؟

  اسم خراسان  سمبول آزادی، آزادگی ، وحدت وآمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود،که درمسیرتاریخ ازبطن آریانای کهن  زاده شدو دربستر زمان طبیعی رشدکردو جا افتاد، بزرگترین افتخارات ملی ، مبارزان ونوابغ علم وفرهنگ را بیش از یک هزار وپنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند، این عظمت وافتخارات استعمار انگلیس رابه جنون  کشانیدوخشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتدوخاموشش کرد  ٠٠٠وتاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشوردر تاریکی ایلی بافقر فرهنگی زندگی میکردندبا "ستان" پیوند زد که هنوز رسم وخط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند" چرا انگلیسها به قبیله روآوردند ؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی وذهنیت نژادپرستانه وسازشکارانه قبیله دژمستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان بافرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردندومرکز زایش وپرورش شخصیت های بزرگ هنری وادبی جهان بودویاشهر نشینان علم پرورغزنه که دربارامپرتورای آن درآفرینش شهکارهای هنری وادبی جهان به ویژه درپرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند وباز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید ونثر مسجع ویا بلخ  " ام البلاد" مادرشهرهاومهد تمدن آریایی ها وزادگاه بزرگترین وپرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی ومولانا جلاالدین بلخی بودکه امروز اشعارش برای شرق وغرب بکروباشکسپیرپهلومیزندوآن زمان باممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشیدو حوزه تمدنی وفرهنگی بخشی ازآسیا بود این همه شکوه وآزاده گی  برای استعمار به مثابه شوکران خوردن بودومردن ٠٠٠    ومنافع اش را درتاریکترین وضعیف ترین  نقاط وخشن ترین اشخاص وفرهنگها  جستجو میکرد نه در وجود آرش  کمانگیر   ،کاوه آهنگر، حسنک وزیر و ابو مسلم خراسانی ،وباز مردی ازتبار مولانا فریاد زد:  

چه روی دادکه آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان       

 نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

نه  هیچ ابری در سوک آفتاب گریست

بدین گونه سر زمین آفتاب آهسته آهسته سردشدو به خاموشی گرائید و اسم زیبای تمام اقوام خراسان  به اسم  یک قوم افغان به ( افغانستان ) افول کرد !! !  

وهویت من زیر سوال رفت  که من  خراسانی تاجیک تباربودم چگونه افغان شدم؟ !           

تاریخ وهویتم رامسخ شده یافتم ودچار بحران هویت شدم ، تاریخها را با دقت ووسواس زیر وروکردم تا خودرادریابم  به تلخی  دریافتم که هویتم ترورشده است ودرسظح فرهنگی نتایج نژاد پرستی را جستجو کردم که چرا می نویسم افغان ؟ اصولا" باید  بنویسم افغانستانی، زیراسرزمین امروزمن افغانستان است وباید هویتم را از سرزمینم بگیرم ونسبتم را با افغانستان  با یای نسبتی باید بنویسم بدون حذف"ستان" یعنی افغانستانی   بعد چماق بدست قبیله نشین باتفکرفاشیستی وسانسور استالینی واژه هایم را در کشتارگاه خاد وگشتاپو مثله  کرد و نوشت افغانی!!!  

 برایش گفتم نام سرزمین من افغان نیست که من افغانی باشم وضمنا" افغانی واحد پول است ٠

گفت بگو افغان هستم !؟    

 گفتم من تاجیک هستم ٠  افغان یا اوغان یک قوم است ومن قومی دیگرواسم مکمل کشورم افغانستان است وافغانستانی هستم ؛ چشمان شما تنها افغان را می بیند نه "ستان" راوشما می خواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویند که من افغان هستم، نه پرنده ونغمۀ خودرا به زبان پشتوبخواندودرفضای دانشگاه هم پرواز کرده نمی تواند،شاید پرنده بگوید :  آقایون نژادپرست " پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپارید " ٠ در جوامع کثیر الملیت ناگزیر کشور محبوب ومرکزفرهنگی شما پاکستان رامثال بدهم که چرا پاکستانی "ستان " آنرا حذف نمیکندتا خودرا پاک ویا پاکی بگویدمثل افغان وافغانی، که خودراپاکستانی میگوید مثل افغانستانی ؟ ولحظه ای با تیوری قیاس به خود فرض کنید که اگر شهر نیشینان تاجیک تبار هزاران سال به عقب برمی گشتندوزندگی قبیلوی اختیارمی کردند وشاهین استعمار بر فرق قبیله تاجیک ویا ازبیک می نشست واسم خراسان به نام قبیله تاجیک ،تاجیکستان میشد شما آنگاه با هویت مسخ شده کشورتانرا تاجیکستان وخودرا تاجیک می گفتید؟؟؟!  هرگزنه . یا اوغویک قوم است ومن قومی دیگر واسم مکمل کشورم  افغانستان است ومن افغانستانی هستم ،چشمان شما تنها افغان را می بیند نه" ستان "را وشما میخواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویندکه         مشکل ديگردرجامعه استعمار زده مامسأله زبان است با تأسف  نژادپرستان سخت در یک فرهنگ  خشن واستتیک گیر افتاده اند که هیچگا ه همآهنگی با فرهنگ  دینامیک فارسی نداشته بلکه به شکل تکه پاره های  موزائیک کنار هم قرارگرفته اند ٠ قرنها بدینگونه خوکرده اندکه بعوض رشدوپویایی زبان وفرهنگ خود دررقابت منفی بازبان پرغنای فارسی قرارگرفته وفارسی، دری (فارسی دری ) که یک زبان است بالجاجت وحسادت آ نرابدوزبان  جداگانه مربوط میدانندویا باخشونت وانتقام به اتهام ایرانی بودن  واژه های نوساختۀ پشتورا جاگزین واژه های زیباواصیل فارسی می نمایند وچه بهتر که زبان خودرااز کلمات فارسی پاک سازی نمایندواین جدال منفی  هیچگونه  دردومشکل زبانی شانرا حل نکرده است٠ زبان باید پشتوانه علمی ،فرهنگی وپویایی داشته باشد که حتی تازمان احمدشاه ابدالی مشکل رسم وخط داشتند، ورنه احمد شاه ابدالی قزلباش ها را با خوداز فارس برای تحریر وکتابت دربارنمی آورد، وتا هنوز که هنوز است تیم پشتوتولنه وافغان ملتی ها از منابع علمی وغنای فرهنگی  زبان فارسی میاموزند،  سود می برند ولی با احساس حقارت وعقده خود کوچک بینی در نابودی این زبان تلاش میورزند٠این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است  که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ٠ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهۀ سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی  جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟ سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر استعمار است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت ، به یک قومیت وبه یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود،واین تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است بدینوسیله استعمار برای مستعمرات خود تاریخ  اختراع میکنند تاریخ  می نویسند  وحق  کامل تفسیر ، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی  آدمهای بی ریشه  بی هویت و وابسته به استعماربوده  که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است ٠  وروی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی ، به پاسدار ونگهبان ویا یک"پایگاه فرهنگی"  نیاز دارد  ٠ که قشر  صاحب امتیاز و انگل صفتی  این" پایگاه فرهنگی" را می سازد که گروهی را از میان روشنفکران نخبه  وسران قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات زبانی ، قومی ، نژادی وسیاسی  فرهنگ بومی واصیل مردم رامومیایی می نماید وزمانیکه نژادپرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است که احساس گناهکاری بروی مستولی میشود وبرای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژادپرستانه است که موقف دفاعی بخود میگیردوفرهنگ بومی را دست کاری میکند وجای آن را معجونی از فرهنگ درهم وبرهم  فرامیگیرد٠   بادریغ ودرد باید گفت که  نژاد پرستی زخمی است بر پیکر جامعۀ ما وباید  سر تعظیم فرود آورد  به راه  دو مبارز خستگی ناپذیر ، دو سیاه جاویدان ، دواندیشه والای انسانی وینی مندلا ونلسن مندلاکه هردوتحفه ی خداست برای افریقای جنوبی که سالهابا اپارتاید نژادی دست وپنجه نرم کردند ومردم مظلوم ماهم علاوه از ستم طبقاتی، ستم ملی و ستم جنسیتی با بحران هویت نیز در نبردند، هر کجا استبداد بیشتر شود مبارزه هم شدیدترمیشود وامروز ملیت ها ی که زبان و هویت ملی شان  مسخ و ترور شده میدانندکه سرزمین در کجاست و" در کجای جهان ایستاده اند" و چندروشنفکر ایلی چکمه های   (پیزارهای ) خونین خودراروی قبرغه های ظریف مردم فشار میدهند که بگو وبنویس که افغان هستم نه افغانستانی واین سیاست توطئه و نیرنگ  سر آغازی شده است برای تبار منشی (نژاد پرستانه)  و اپارتاید نژادی وزبانی انگل های قبایلی ودر فرجام نبرداگاهانه مردم  که در بستر زمان شکل گرفت وبه خوشه های خشمی مبدل شده  که آبستن رستاخیزی در بطن جامعه فردای ماست ، آری رستاخیزی که بحران هویت ملی وزبانی  ماراپاسخگو خواهد بود ٠

   

     واين جهان پر از صدای پای مردميست که همچنان که ترا می بوسند ، در ذهن خويش

     طناب دار تو رامی بافند            " فروغ فرخزاد 

نقاشی  ازمیکلانژ

ثریا بهاء                               پژوهشی در زمینهء نقد ادبی فمینیستی  

      نقدادبى فمينيستى باآثارويرجينياوولف «١٩٤١-١٨٨٢» آغازمى شود. اودرنوشته هاى خودديدگاهى زنانه رابرگزيده است، تجربيات زنان وصداى زنان رادرادبيات بازتاب ميدهد. رجينياوولف به نام «اتاقى ازآن خودآدمى به عنوان مبداء نقدفمينيستى موردقبول زنان فمينيست بانظريات متفاوت قرار دارد اگرچه زنان نويسنده قرن نوزدهم مانندجورج اليوت ، ژرژساند  واميلى برونته نگرش هاى متداول اجتماعى رادرباره زنان به نقدکشيدند، امابعضى محدويت هاى زمانى راپذيرفتندتامتهم به بى ادبى وطرح مسايل جنسى نشوند.
ويرجينياوولف وسايرزنان نويسنده دراوايل قرن بيستم ديدگاهى بطورمشخص زنانه رادرآثارخودبرگزيدندوجنبش گسترده ترى اززنان نويسنده رابوجودآوردندکه درمسيرتاريخى خودبه رشدوشگوفايى ادامه ميدهدوابعادوسيع ترى رابخودگرفته است .
ورجينياوولف درکتاب « اتاقى ازآن خودآدمى » علاوه ازشرايط اجتماعى که به زنان تحميل مى شودبه شرايط مادى زنان نويسنده سخت توجه ميکند. اين مسأله مهم تاآن زمان ناديده گرفته شده بود. درشرايط که زنان ازاستقلال مادى برخوردارنبودندبايدانتظارات مردان ونيازهاى آنهارابرآورده مى کردندوحتى يک اتاق هم ازآن خودنداشتند. اگرمشغول نوشتن ميشدندبارهارشته افکارشان بوسيله شوهر، اطفال ، کارهاى خانه وآشپزخانه به عناوين مختلف گسيخته مى شد. طبيعى است که درچنين شرايطى باکمبودامکاناتى که درجامعه مردسالارى داشتندقادربه نشان دادن نبوغ خودنبودند.
وريرجينياوولف درمورد اندک بودن زنان نويسنده ميگويد«مردهاتمام تجربياتى را که يک انسان مى تواندکسب کندتجربه کرده اند. درحاليکه زنان ازکسب تمام اين تجارب منع شده اند. درچنين شرايطى چگونه نبوغ يک زن مى تواندشکوفاشود؟» ورجينياوولف درآثار خودخواهان ازميان بردن هويت هاى تثبيت شده ى جنسى است . نقدادبى درطول تاريخ حقايق مردانه رابعنوان حقيقت مطلق ارائه داده است . اين روش برروى آثار داستان نويسان زن نيز اثرگذاشته است به همين دليل زنان نويسنده ياسعى ميکنندمثل مردان بنويسند، ياآنطوريکه مردان ازآنان انتظاردارند بنويسندودرزندان ايدئولوژى زن بودن اسيراندونمى توانند درباره ى تجربه ى خودبه عنوان يک جنس حقيقت رابنويسند.وريرجينياوولف معتقدبودکه زنان متفاوت مى نويسندزيراتجربه ى اجتماعى متفاوتى دارند. به نظراو، زمانى که زنان به کسب تساوى حقوق اجتماعى واقتصادى بامردان نايل گردند، هيچ مانع نمى تواندازتکامل آزادانه ى استعدادهاى هنرى آنهاجلوگيرى کند.همانگونه که برداشت هاى متنوعى ازفمينيسم وجوددارددرموردنقدادبيات فمينيستى نيزديدگاهاى متفاوتى موجوداست. که ميتوان ازنقدفمينيستى امريکائى ، انگليسى ، فرانسوى وايرانى نام برد.نقدفمينيستى ، اين سوال اساسى رامطرح مى سازد: تجريبات وصداى زنانه تاچه حددرادبيات بازتاب يافته است.ازنگاه تاريخى درمتون ادبى ، زنان به نسبت مردان نقش کم اهميتى دارندوتحت سيطره ى فرهنگ مردسالاردرحاشيه قرارگرفته اندوبيشتر تجارب مردانه درادبيات ارائه داده شده است .
نقدادبى فمينيستى تيب سازى زنانه درادبيات ومعيارهاى تعين شده آثارادبى راموردنقدقرارميدهدوروشن ميکندکه چگونه آثارضدفمينيستى که درادبيات بوجودآمده است زنان راارزيابى مى کند. نقدادبى فمينيستى به بررسى کمبودشخصت هاى واقعى زنان درآثارنويسندگان مردمى پردازدودرعين حال استفاده ازفرهنگ مردسالاردرآثارزنان نويسنده رانيزدرنظرميگيردونشان ميدهدکه زنان چگونه باکاربردشخصيت هاى قالبى ساخته ى فرهنگ مردانه ، ازفرهنگ مردسالار دنباله روى ميکنند. بانقدآن روشن ميکندکه چگونه آثاراين زنان مى تواندروى آگاهى هاى زنان ديگرتأثيرمنفى بگذارند.منتقدين ادبى مرد، حقايق مردانه رابه عنوان حقيقت محض جلوه ميدهدونيم ديگرحقيقت « ازديدگاه زنانه » ناگفته باقى ميماند.دريک جامعه مردسالارزن خودرا ازديدگاه مردانه تصويرميکندوتحت تأثيرفرهنگ حاکم قرارميگيردوفرهنگ راازديدگاه مردانه مى بيند.ادبيات بايداين قدرت راداشته باشدکه احساسات وتجارب ويژه زنان راباهمه تنوع آن منعکس کند. بايدقادرباشدتجارب زنان رادرجهت انسانى وبرابرى سيستم وارزش هاى فرهنگى به پيش برد.ادبيات بايداين توان راداشته باشدفرهنگى راکه ازنظرتاريخى درخدمت منافع مردانه بوده است ، ازاقتدارطلبى بيرون آوردوبه آن خصلت دموکراتيک بدهد. هدف نقدفمينيستى اين است که نقدرا انسانى وادبيات راواقعى کند. فمينيست هابه دنبال جاى بيشتردرنظم کنونى جامعه نيستند، بلکه آنان به دنبال نظم جديدى هستندکه با« ارزش هاى انسانى » بنيان گذارده شودونه باارزش هاى جنسيت گرا!درادبيات فمينيستى اطلاعات راجع به تبعيض بايدبه دقت واردنوشته شودوهمه جانبه وطبيعى به نظربرسد.نقدفمينيستى زنان نويسنده رابه عنوان يک گروه مشخص درنظرنمى گيردکه همه يکسان بنويسند، بلکه خلاقيت وابتکارشخصى وهنرمندانه آنهارادرآفرينش اثردرنظرمى گيردوکاربردويژه آنها، اثرراازيکديگرمتمايز مى سازد.
بطورکلى ادبيات قادراست که سطح شعور، آگاهى هاى سياسى واجتماعى زنان راارتقابخشد. جنبش هاى آزاديخواهانه ودموکراتيک راپديدآورد، يک اثرخوب ادبى که شرايط محروميت زنان راتصويرميکندمى تواندخواننده کتاب رابطورجدى تکان دهد.ادبيات فمينيستى مرکزتوجه خودرابرروى آثارنويسندگان زنى قرارميدهد که قادرباشنددرکارهاى آينده خودچارچوب هاى مردسالاررابشکنندوخود راازکليشه هاى رايج رهاکرده وبه خلق شخصيت زن هاى درداستان هاى خودبپردازندکه معرف شخصيت واقعى زنان ، آگاهى زنان وحقايق زنانه باشند.
اريکاجونز بارمان هاى که زنان رابه صورت قربانيان بيچاره معرفى مى کندمخالف است به نظراوبايديک رمان ايده آل فمينيستى بى آنکه قهرمان زن خودکشى کندويادچاراختلالات روانى شودبايدتصويرمثبتى ازقهرمان زن ارائه شود.
قهرمانان « فمينيست نو» در داستان بوسيله اعتمادبه يکديگروکمک سايرزنان دربرابرنابرابرى اجتماعى وتخريب مقاومت ميکنندوبااحساس همکارى وکمک يکديگربه سوى يک نظم جديداجتماعى حرکت ميکنندکه بهترين نوع فرهنگ زنانه است .
براى نويسندگان فمينيست نشان دادن حقيقتى که درجستجويش هستندچه معناى ميدهد؟
بطورکلى تصاويرى که اززن درادبيات نشان داده ميشودغيرواقعى است .بين اين تصويروزندگى واقعى زنان فاصله عميقى وجوددارد.دراين تصويرسازى زنانى که درجامعه فعالند، دانش وشخصيت مستقل دارند به عنوان نمونه زنانى که فاقدزنانگى هستند، وظايف زنانه رافراموش کرده اندگمراهند، نامتعادلندمعرفى شده اندوسايرزنان که حالات بچگانه دارند، غيرمنطقى اند، عشوه گراندوکلفت مآبندمطرح شده اند.
نقدفمينيستى بايدقادرباشدکليشه هاى جنسى راتشخيص دهد، ايده ها، هويت ، شخصيت وسرنوشت زن را زيرسوال برد.
درين صورت است که نقدانسانى مى شودوبه يک ارزش گذارى صادقانه ميرسد.
بهترين کتابى که دراين بخش پژوهشى تأثيرعميقى داشته است نوشته تنن درکتاب تحت عنوان

« You just don't understand» 
که درسال ١٩٩٠انتشار يافت . تنن به بررسى روشن زبانى مردوزن هر دومى پردازدواستدلال ميکندکه تمايزهاى زبانى ازتفاوت هاى فرهنگى مبتنى برجنسيت ناشى مى شودوبه قدرت وابسته نيست. به نظرتنن ، مردان در روش محاوره خودبه دنبال مقام هستنددرحاليکه زنان پيوندرا جستجوميکنند.
ازاين روتنن برترى رادرقالب سبک فرهنگى توجيه ميکندونه بهره گيرى ازقدرت.

سيمون دوبوار  ، کيت ميلت ، فريدن وگرير اين چهار نويسنده سوال هاى جديدى مطرح کرده اندوهمگى درطرح يک سوال اصلى درموردنقدفمينيستى مشترکند:

« چگونه مى توان محروميت فرهنگى زنان راتوضيح دادوآن رامتوقف ساخت ؟ »

کيت ميلت درکتاب  « سياست جنسى » پدرسالارى را براى بيان ستمى که برزنان اعمال مى شودبکارمى بردبه نظراوپدرسالارى زن راتابع مردياجنس پسترتبديل ميکندکه اغلب به عنوان موجودات ضعيف درمقابل مردان قوى مطرح ميشوندوتصويرکاملى ازطرزجنسيت گرا رانشان ميدهد.
موج دوم فمينيست ها، درفرانسه باسيمون دوبوارشناخته ميشود. اواز ادبيات به عنوان مهمترين معناى قدرت پدرسالاردرخانواده نام مى برد.
دوبوارمعتقداست که نويسندگان مردديدى عميقا"محافظ کارانه نسبت به زنان دارند. نويسندگان مرددرموردزنان مى نويسندتااينکه خودرابيشترو کاملتربشناسند.
سيمون دوبواردرقلب همه فمينيستهاى فرانسوى جادارد.

علاوتا"اوبعنوان يک نويسنده طرفدارفلسفه ومکتب ادبى اگزيستانسيالسم « اصالت وجود»وهمچنين بعنوان دوست ، همکاروهم زندگى ژان پل سارترازويژگى خاص دراشاعهء تفکرات اگزيستانسيالسيت هابرخورداربودسارتردراين زمينه مينويسد!
« سيمون دوبوار ازدقت ، وسعت نظر و شکيبائى خاص اصلاح درنوشته برخوردار است . هرگزنقايص عبارات راهرچقدرهم بى مقدارباشندمورداغماض قرارنميدهد. »
اودرکتاب  «جنس دوم » مى گويد:
هنگاميکه يک زن سعى ميکندخودراتعريف کندباعبارت « من يک زن هستم » شروع ميکند. هيچ مردى اين کاررانمى کند. اين واقعيت ، عدم تقارب بنيادين بين اصطلاحات « مردانه » و« زنانه » رانشان ميدهد. درتعريف انسان ازواژه « مرد» استفاده مى شودنه ازواژه « زن» اومعتقداست که « زنان درميان مردان پراگنده شده اند، نه تاريخ دارند ونه انسجام طبيعى . آنهابرخلاف سايرگروه هاى تحت ستم ، درکنار يکديگرهم جمع نشده اند. زن دررابطه نامتوازن بامردقرارگرفته است مردهمان « شخص » است وزن همان « ديگرى » سلطه مرد، نوعى فضاى پذيرش ايدولوژيک راتأمين کرده است، قانون گذارا ، کشيشان ، فلاسفه ، نويسندگان ودانشمندان سعى کرده اندنشان دهندکه منزلت تحت سلطه زن درآسمان مقدرشده ودرزمين سودمنداست. »
سيمون دوبوارميگويد:
موجوديت زنان برخلاف مردان دوپاره است . موقعيت مردبه هيچ وجه باسرنوشت او درمقام يک مذکرتضادى ندارد. ولى اززنان انتطارمى رود که براى اثبات زنانگى خويش ، خودرابه شيئى وطعمه مبدل سازد.
انسانيت زن بامونث بودن اودرتعارض است . هرکدام راکه انتخاب کند، قسمتى ازموجوديت خودراانکارکرده است . فقط وقتى زن ازدوپارچگى نجات خواهديافت که انسانيت اووجنسيتش باهم درتعارض نباشد.
هلن سيکسوس  «١» در« خندهءمدوزا » 
 که بيانيه معروف نوشتارزنان است وآنرادرسال ١٩٧٥نوشته وبه سيمون دوبوارتقديم کرده است ، اززنان ميخواهدکه تمناى خودرادرنوشته بگذارند. اوزنان رامخاطب قرارمى دهدوميگويد:
« من ... سرشارم ، اميال من اميال تازه اى آفريده اند. تن من آوازهاى ناشنيده راميداند. بارهاوبارها.. من احساس کرده ام چنان سرشارازسيلان نورم که مى توانم ازهم بشکنم »
هلن سيکسوس سرپيچى ازقوانين سخت پدرسلارراوظيفه زنان نويسنده مى داندکه زن بايد«زبانى براى خودبوجودآوردکه درونش رانشان دهد. » 
 
زن بايدخودراازسانسورنجات دهدو« شايستگى هاى خودراتمناهاى خود، قلمروپهناورهستى خودراکه مهروموم ونگهدارى شده است ، بازيابد. » 
 
درنقد فرانسوی علاوه بر نوشتار زنان مسئله زبان از اهميت فراوان برخوردار است. سيمين دوبوار دراين مورد می گويد : از رشد زبان زنان جلوگيری بعمل آمده است در فرهنگ و جامعه شناسی ، زبان زنان بعنوان ديگری بکار برده شده است نه بعنوان خود . اين نظر مورد قبول سايرفمينيست هاى فرانسوى است.

«١» هلن سيکوس  در١9٣٧درالجزايربدنياآمد.اومنتقد، نووليست ، نمايشنامه نويس ومديرمرکزمطالعات زنان است که درسال ١٩٧٤درپاريس تأسيس شد
امه سزرشاعرسياهپوست ميگويدکه دربرخوردبايک سياهپوست مردم
همشه ازخودميپرسندکه آياخون اوهم سياه است ؟ ولى هرگزاين سوال به ذهن شان نمى رسدکه آيايک سفيدپوست خون اوهم سفيداست ؟ »
نقدفرانسوى ازساخت شکنى استفاده مى کندومعتقداست که درک عمومى ازسفيدوسياه ، زن ومرد، فرهنگ طبيعت بايدازميان برداشته شود. درين معانى ساخته شده يکى ازترم هابه عنوان سنت بطورمثال «سفيد- مرد» شناخته مى شودوبه محروميت ترم مخالف «زن- سياه »مى انجامد. فمينيست ساخت شکن ، به درهم ريختن باورهاى جامعه پدرسالارمى پردازدودرجستجوى يک روش زنانه نوشتن وخواندن ادبى وفلسفى دراثرهستندوبه مسايل روانکاوى سخت توجه دارند.
نقدادبى فمينيستى درايران !
فمينيست هاى ايرانى دردرجهء اول چگونگى نگرش ادبيات فارسى را دستورکارخودقرارداده اند، درپژوهشهاى خودبه عمق ارزشهاى سرکوب کننده فرهنگى واجتماعى رسيده اندکه اخلاقيات مردسالاردررگهاى جامعه ايرانى جريان دارد.
فمينيست هاى ايرانى کليشه هاى ضد« زن وزنانگى » درادبيات کلاسيک راهدف نقدخودقرارداده اندبطورنمونه مولوى شاعرشوريده وتحسين برانگيزآنجاکه زنان رامخاطب قرارميدهدجنبه ى « زن ستيزى رابخود ميگيردوزن را« مظهرهواى نفسانى » مى داند.
سعدى اشعارضدزن فراوان داردبه اين دونمونه اکتفامى کنم
زن نوکن اى خواجه درهربهار
که تقويم پارينه نايدبه کار
يا
زبيگانگان چشم زن کورباد
چوبيرون شدازخانه درگورباد
واحدى مراغه اى شاعرعارف دررابطه بازن چنين مى سرايد
زن چوبيرون رودبزن سختش
خودنمائى کندبکن رختش
ورکند سرکشى هلاکش کن
آب رخ مى بردبه خاکش کن
اين اشعارنمايانگرفرهنگ زن ستيزونگاه تحقيرآميزمردان فرهيخته نسبت به زن وزنانگى است که منعکس کنندهء شرايط اجتماعى وفرهنگى مردسالارى است که به تفکرسرکوبگرجنسى ميدان ميدهدوآنراپذيرفتنى مى کندازاين انواع اشعاردرادبيات زبان فارسى فراوانند.
چه رسدبه زنان افغانستان که ازشرايط اجتماعى وفرهنگى واپس گرا وناسالمى مرد سالارى رنج مى برندوهرروزترورهويت ميشوندو حتى توان فريادکشيدن هم از آنهاسلب شده است . مشتى بيماران ساديست و زن ستيزبا بيرحمى سرنوشت انسانى ايشان رابازيچه تفکرجنسيت گرائى خودنموده اند.
دراکثرکشورهاى جهان سوم شکستن ساختارمردسالارموضوع اصلى نقدفمينيستى رادربرميگرد.مردهاى کشورهاى جهان سومى به علت عدم شناخت ازفمينيسم دچار وحشت بى دليل شده « فمينيسم » را اژدهاى هفت سرمى دانندکه همه چيزراخراب مى کند، مناسبات زن وشوهررا بهم ميزندوبا مفاهيم علمى آن آشنائى ندارند. درحاليکه فمينيسم يک ديدگاه انسانى مترقى است که ازتفاوت بيولوژيکى زن ومرد آگاه است اماآنرامبناى برترى ذهنى واجتماعى يک جنس برجنس ديگرنمى داندوارزش هاى همه جانبه جنسيت  زنانه رادرنظرمى گيرد، زن رايک انسان کامل مى داندکه جهان راازديدگاه زنانه مى بيند. فمينيسم مردان رانيزاززندان عقايدمردسالارآزادميکندآنهامجبورنيستند خودرادرچارچوب کليشه « مردومردانگى » قراردهندوبراى اثبات قدرت مردانه فشارجسمى وروحى شديدرامتحمل شوند« زن وزنانگى» و«مردومردانگى » رادرقلمرو« انسانى » آن بررسى ميکندبادرنظرداشت اين مسأله نقدفمينيستى برادبيات خصلت انسانى ودموکراتيک مى دهدو ساختارفرهنگى مردسالاررادرهم مى شکند.
دراين جاازکتاب « ودراينجادختران نمى ميرند» نوشته شهرزادکه توسط انتشارات نوردرسال ١٩٩٦درونکورکانادابه چاپ رسيده است مختصرنقد مى شود.
شهرزاددراين کتاب خواننده راباشرايط وحشتناک وغيرانسانى زندان هاى اسلامى شيرازوتبريزآشنامى کند.
شهرزادراپس ازدستگيرى فعاليت سياسى به بازداشتگاه «سيدعلى خان » مى برندبازجوهابااهانت وفحش سعى مى کنندازاودرموردگروه سياسى ونوع فعاليت هاى آن اطلاعاتى بدست آورند. شهرزادمقاومت مى کند.
بازپرسهابراى درهم شکستن مقاومتش اوراشکنجه مى کنندوپس ازسيلى زدن هاى پى درپى اورابه ميله صليب مانندمعروف به « تی »  مى بندنداورا شلاق ميزنندوشوهرش رادرمقابل چشمانش شکنجه وبه ديارعدم مى فرستند.
شهرزادزنى است که ازعشق قدرت مى گيردودرمقابل مرگ مى ايستد.
شهرزادمراحل سقوط ازانسان به ضدانسان براى حفظ بقادرزندان را بررسى مى کند، عده اى خصوصيات انسانى خودراهمچنان حفظ مى نمايندوعده اى ديگردرزيرفشاروشکنجه جهان بينى خودراتغييرميدهند.
سهيلازنى که درزندان جاسوسى مى کند، شهرزادبه اواعتراض مى کند سهيلاگذشته خودرابررخ اومى کشدکه موقعيت مهمى داشته ، شهرزاد پاسخ ميدهدکه موقف توبخاطرشايستگى وتوان تونبودبلکه بخاطرموقعيت شوهرت بوده است ، شهرزادبه مسأله مهم اجتماعى مى پردازدوآن عدم کفايت ولياقت زنانيست که تنهابه خاطرروابط خانوادگى ازجمله موقعيت شوهران شان وياروابط ديگرى« معشوقه بودن » درموقعيت اجتماعى وسياسى خاص قرارگرفته وازامکانات آن نيزاستفاده کرده اند، امادانش وشخصيت فردى آنهارشدنکرده است .
شهرزاددرسلول تاريک وسردخوددرازکشيده ، بازجوداخل سلول مى شودوچراغ رامستقيما" درچشم زن زندانى مى اندازد. زندانى دستش راجلونورمى گيرد.
بازجومى گويد: « حاضرى براى زندانيان صحبت کنى ؟ » زندانى مقاومت ميکند. بازجوبه پستان زن تيغ ميکشد، بلافاصله دهن ، چشمان ودستهاى اورامى بندندوپس ازکتک وفحش هاى رکيک به اوتجاوز مى کنند.
تجاوزجنسى اساسى ترين ودرعين حال وحشيانه ترين نوع شکنجه براى درهم شکستن مقاومت زن زندانى است .

شهرزادواکنش متفاوت زنان درمقابل تجاوزجنسى رابيان مى کند.فرهنگ مردسالارچنان درذهن زندانى رسوب کرده است که آنهاحتى درآن شرايط گناهکاررامعرفى نمى کنند.
زنانى که درمقابل وحشيانه ترين شکنجه هامقاومت کرده وازعقايدسياسى خوددفاع کرده اند، به مسأله تجاوزجنسى که مى رسدمهرسکوت برلب مى زنندوبه پيروى ازسنت تثبيت شده مردسالارباحياء بوده آبرودارى مى کنند. اين قدرت راندارندعمل تجاوزجنسى راکه درانجام آن کوچکترين گناهى ندارند، افشاءکنند. فريباتنهازن زندانى است که صداى خودرابلندمى کند: « ماتاکى بايدباشرم زنانه اجازه بدهيم اين نوع شکنجه براى تحقيروخردکردن برمااعمال شود؟"
دريک جامعه استبدادى مردسالارى کسى نمى خواست به چهره ومحتواى انسانى هم زنجيرى خودبيانديشدکه انگيزه اش براى مبارزه وپذيرش اين شرايط همان حس شکوهمندآزادى وعدالت خواهى بوده است .
فريباآگاهى زنانه دارد. اين مسأله به اوقدرت وجرأت لازم براى بيان شجاعانه حقيقت راميدهد.
شهامت شهرزادبه زنان ديگر قدرت ميدهدکه شرم وآبروى دارى که زاده وپرداخته فرهنگ مردسالاراست وازاين شرم سوء استفاده مردانه مى شودکنارگذارده وازخودسخن گويد. جرأت شهرزاددرنوشتن اين کتاب ، حوادث آن رابراى هميشه درتاريخ به ثبت مى رساند.

باقى دارد

منابع
A room of one's own -1 « ورجينياوولف »
٢- Second Sex « سيمون دوبوار»

٣-همه ميمرند « سيمون دوبوار»
٤- نقدفمينيستى مهاجرت « بکرى تميزى »
٥-women and Litertur
٦- ودراينجادختران نمى ميرند « شهرزاد

               واژه های محکوم به اعدام در دادگاه پشتو تولنه   

                   دانش، دانشگاه، دانشکده، دانشجو، شهر داری، واژه، ویژه، برنامه، ٠٠٠

                                             

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧

            شکست سکوت در موردمرگ مجید کلکانی                      

 سال ١٩٨٠دریک روزنافرجام درمکروریان صدیق برادرداکترنجیب رئیس خادبعد « رئیس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صدیق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صدیق بود وداخل دهلیزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا دیرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گویا جهان را فتح کرده است گفت : من مجید کله کانى را دستگیرکردم ، براى اینکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سینه اش اشاره کرد وبا تکراروجدیت گفت من خودم مجیدکله کانى رادستگیرکردم                                                                              
باتعجب پرسیدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگیالى خواهرزاده ام ( پسر نیک محمد شوهر خواهر نجیب ) رادرراه دیدم ، پرسیدم که کجامى روئى ، گفت مجید کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بریالى برادرم آمده است ، نانوایى میروم تابرایش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگیرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحیه حزبى مکروریان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحیه ورفیق وکیل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنیک محمد دررا بازکرد بعد به تعقیبم یک تعداد زیاد خادیست ها داخل شدندومجید کله کانى میخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائین بیاندازد وفرار کند اگرزنده میماند، اما نتوانست. اورا دستگیرکردیم وبردیم درمرکزخاد، بایدهرچه زودترکشته شود  
همه این حرفهارادرحالت ایستاده دردهلیزبرایم بیان داشت
بوسعت مرگ یک قهرمان قلبم لرزید 
گفتم : خاین پست فطرت اویک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم یا آن دزد کوهدامنى قوم نیک محمد؟
گفتم : آخراو یک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نیستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هیولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمین بلند کرد وسرم را آگاهانه ویاناآگاهانه باشدت درپیش برآمدگى سقف دهلیزمکروریان کوبید وبیهوش شدم ، زمانیکه چشمانم رابازکردم دیدم خالد پسریک ونیم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررویم دست میکشد وبا گریه میگوید مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهایم سنگینى میکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتید فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم میچرخید چشمانم سیاهى میکرد ولى عشق مادرى نیرومندترین انگیزه بلندشدنم گردید با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسیدم گریه اش آرام شد ولى صداى گریه رویا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسید با گیجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گریه چشمانش سرخ وصدایش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسیدم و باشیرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجید را با تمام وجودم احساس میکردم. بازهم سرم میچرخید ودردعجیبى سروگردنم را اذیت میکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشویم بعدازشستشو چشمم به آئینه ى بالاى دست شویى افتاد دیدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهایم خشکیده بودند زیرشاوررفتم تا خون هاى سرومویم را بشویم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نیزازبین رفته است و ازصدیق خبرى نیست . خالد ورویا را گرفتم وبادرد شدید گردن وسرگیجى برخواستم وخانه برادرم که نزدیک ما بود رفتم آنها چون همیشه تراژیدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحیمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صدیق راهى خبرى نبود . ناگزیربرادرم براى پیداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحیه حزبى مکروریان یافت وگفت ثریا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسیب دیده است تو کجا هستی  
گفت : ثریاکه بیهوش شد فکرکردم مرده است ترسیدم خانه را ترک کردم ودیگرنیامدم
برادرم برایش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نیز مى مردند وباتأثرطفل سومى نیز ضایع شداست   
صدیق گفت عیب ندارد رفیق سرگى « روسى » به رفیق وکیل «وزیرمالیه» گفت مرابه پاس این خدمتم بحیث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثریا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجیدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ این حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واین دردمحکومیت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى دیگرى محکوم میگردد٠

   نوت : چون در مورد دستگیرى مجید کله کانى هرکس ادعاى دروغین کرده واشخاص بیگناهى را مسؤل دانسته اند ، بنا" بامسؤلیت وجدانى حقایق وچشم دیدخودرابه شیوه فمینیستى وریالستیک ارایه داشتم۰  ثریا بهاء                        

                                           

                                                                 

    پابلونرودا        

  « زمانی که اولین گلوله‌ها گیتارهای اسپانیا را سوراخ کرد و خون به جای نوای موسیقی از آنها بیرون ‌تراوید، شعر من به روحی سرگردان تبدیل شد که خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پیدا کرد. از آن زمان راه من با راه مردم یکی شد، ناگهان دیدم که از انتهای تنهای‌ام بیرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

                                       

 

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه..........

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید............

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید...........

عشق من، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته......

خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخِ

کشورم که مرا می خواند..............

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان های جزیره، بر این دختر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم!..............

 

 

پابلو نرودا

    

 

 

 

 

 

                       سال روز بدست آوردن حق رأی زنان در آمریکا

   از سال 1878، یعنی وقتی که تقاضای حق رای زنان ـ این مادر همه ی حقوق ـ برای اولین بار به کنگره آمریکا رفت و تصویب نشد، تا آگوست 1920، که در آن زنان به پیروزی رسیدند و الحاقیه نوزدهم قانون اساسی آمریکا به حق رای آنان اختصاص یافت، چهل و دو سال فاصله بود. اما تلاش زنان آمریکایی در این مورد به سالیانی دورتر بر می گردد. اگر قبول کنیم که سال 1848 و اولین کنگره زنان برای برابری حقوق مبدا مبارزات رسمی زنان آمریکا است آنوقت می توانیم بگوییم که زنان  آمریکا چیزی حدود هشتاد و دو سال برای رسیدن به این پیروزی مبارزه کرده اند. 

            به این ترتیب زنان که در جنبش های ضد برده داری حتی جلوتر  از سیاهپوستان قرار داشتند چندین دهه دیرتر از آن ها صاحب حق رای شدند. اما تجربه ی حق رای سیاهپوستان، زنان را متوجه این نکته کرد که باید توجه خود را متوجه ایالات و مجالس قانون گذاری آنها کنند. با این همه و در طول بیش از پنجاه سال، زنان  توانستند فقط پنج ایالت را راضی کنند که به آن ها حق رای دهند. پس آنان بناچار راه دیگری را برای بدست آوردن حقوق خود برگزیدند. جنبش موسوم به «سافرج»، یا جنبش برابری خواهی زنان، با برگزاری تظاهرات مرتب،  همراه با تلاش برای روشن کردن ذهن زنان و مردان و انجام برخی نافرمانی های مدنی، موفق شد کاری را که از طریق دستگاه های قانونی و با وجود مردان محافظه کار دست اندر کار امور قضایی ممکن نشده بود، به سرانجام برسانند. یعنی، فقط چند سال پس از این تصمیم گیری مهم بود که زنان امریکا به آرزوی دیرینه خود رسیدند.

            تاریخ آمریکا نمی تواند سال های بین 1912 تا 1920 را که در طی آن زنان آمریکایی به اوج فعالیت خود رسیدند فراموش کند. در این سالها تقریبا ماهی نبود که زنان در خیابان ها براه نیافتند و، با انواع و اقسام رقص ها و موزیک ها و شعار ها و نمایش ها، مردمان را متوجه خواست خود برای برابری حقوق با مردان نکنند. در سال 1917، همزمان با ورود آمریکا به جنگ اول جهانی، زنان به تظاهرات و مبارزات خود افزودند. شعار آن ها این بود که «اگر شما برای دموکراسی و آزادی می جنگید چگونه نیمی از جمعیت خود را از این دموکراسی محروم می کنید؟» و ویلسون، رییس جمهور وقت آمریکا، در همین سال بود که به زن ها روی موافق نشان داد. با این همه دو سال دیگر هم طول کشید که سی و شش ایالت آمریکا به این خواست رای موافق دهند.  روشن است که در تمام آن سال ها و علاوه بر همه ی این سختی های حقوقی، زنان با برخوردهای تند و تلخ محافظه کاران نیز رو برو بودند. اما عاقبت نتیجه آن چیزی شد که زنان می خواستند.

                       

                                 


مذ و فرودستی زن


س :  فمینیستها مى گویند اگر زنان مذاهب را خلق مى کردند برابرى زن ومرد در مذاهب بیشتر بود، در این مورد چه مى گوئید؟

آذر مدرسی: این ادعا مانند ادعای دیگر فمینیستها مبنی بر اینکه اگر دنیا دست زنان بود دنیای برابرتری میداشتیم، پوچ است. این نقد بسیار سطحی و صنفی (از زاویه "صنف" زن) به مذهب است و به ریشه های اجتماعی و مادی ضد زن بودن مذاهب و بخصوص جامعه ای که مذهب محصول آن است کاری ندارد. ضدیت مذاهب با زن بسیار عمیقتر و پایه ای تر از این است. ریشه نابرابری زن در مذاهب در این نیست که پیامبران مذاهب مرد بوده اند. مسئله کاملا برعکس است، پیامبران همه مذاهب مرد هستند چون این مذهب محصول جامعه مرد سالار است. درست مانند ادبیات و فرهنگ همان دوره که ادبیات و فرهنگی به شدت ضد زن و مردسالار است، مذاهب مختلف هم تئوریزه کننده و بیان "الهی" موقعیت زن و فرهنگ زمان تولد خودشان هستند. ضد زن بودن مذهب بعنوان یکی از نقاط اشترک همه مذاهب را باید در جامعه و دوره ای که مذاهب در آن خلق شدند جستجو کرد و نه در جنسیت پیام آوران و نمایندگان الهی این بیحقوقی. فکر نمیکنم اگر در اسلام فاطمه یا عایشه پیامبر میشدند اسلام کمتر ضد زن میشد. مذاهب در درجه اول انسان را بی اراده و تسلیم قوانین الهی میکند. اگر فمینیستهای ما از این زاویه هم به مذاهب نگاه کنند بیحقوقی انسان را چه مرد و چه زن در مذهب میبینند. در ضمن شاید بد نباشد به این دوستان یادآوری کرد که درست است پیامبران همگی مرد هستند اما مردان مذهب را خلق نکرده اند. ریشه خلق مذهب در جهل و نادانی انسان در توضیح محیط پیرامون خود است و از طرف دیگر خود مذهب هم به جهل و خرافه دامن میزند. دستگاه مذهب را باید در کنار دولتها و سیستم موجود برای به تمکین کشیدن انسان به سرنوشت محتوم گذاشت.

بی خدایان: چرا اسلام مشخصا بعنوان دین ضد زن شناخته شده است؟ آیا اسلام از این لحاظ با ادیان دیگر تفاوت دارد؟ آیا تحمیل حقوق زنان به اسلام امکان پذیر است؟

در مورد ضد زن بودن اسلام و تفاوت آن با ادیان دیگر باید بگویم همه مذاهب ماهیتا ضد زن هستند، موقعیت فرودست زن و بی حقوقی زن در اسلام کمتر از مسیحیت و یا دین یهودی نیست و همانطور که گفتم نقطه اشتراک همه مذاهب در ضدیت آن با حقوق و حرمت و کرامت زن است. قوانین ضد زن در مسیحیت هم وجود دارد. در قوانین مسیحیت هم حجاب زن و جدائی زن و مرد هست. در یهودیت هم زن موجودی کثیف و نجس است. در مسیحیت ما دوره تفتیش عقاید را داشته ایم، آتش زدن زنان نافرمان بعنوان جادوگر و ..... . اما به یمن رشد جامعه بشری و مبارزات اجتماعی و فرهنگی و انقلاب و رنسانسی که در اروپا (مشخصا در فرانسه) مسیحیت را به زیر کشید، و تعرض به نقش مذهب در جامعه و بخصوص دخالت آن در دولت دامنه نفود و نقش این مذاهب در جامعه بطور دائم محدود شد. در دوره ای از رشد بورژوازی در غرب، مذهب با این درجه از قدرت و نقش در دولت مانعی بر سر راه رشد بورژوازی بود و با رشد جامعه و رشد علم در تناقض قرار گرفت. به همین دلیل یکی از اهداف تحرکات اجتماعی، فرهنگی و یکی از نتایج رشد علم، کوتاه کردن دست مذهب از زندگی در ابعاد وسیع آن بود. یکی از نمونه های این تعرض کمون پاریس بود که فرمان جدائی مذهب از دولت را صادر کرد.
مجموعه این تعرضات به مذهب هم باعث کوتاه شدن دست مذهب از زندگی مردم شد و هم بطور نمونه باعث رفرمهایی در مسیحیت شد. پروتستانیسم محصول رشد جامعه بورژوائی و تلاشی برای انطباق مسیحیت با مقتضیات زمان خود بود. در جوامع اسلامی نشانی از چنین تحرکات اجتماعی و فرهنگی نیست. بورژوازی این جوامع به دلایل تاریخی هیچوقت آن نقش انقلابی و بوجود آورنده تغییر انقلابی، به نسبت فئودالیسم، را نداشت. در شرق ما شاهد رشد بورژوازی و به قدرت رسیدن آن از طریق انقلابات اجتماعی و مردمی نیستیم.
 
هیچوقت تقابل با فئودالیسم و مظاهر آن از مذهب گرفته تا سیستم حکومتی آن صورت نگرفت. به همین دلیل اسلام همیشه یکی از ارکان دولت و قوانین حاکم بر جامعه در دوره حاکمیت بورژوازی هم بوده. نبود تحرکی اجتماعی قوی برای پاک کردن اسلام، باعث شد علیرغم تعرضهایی که مثلا در ایران در دوره مشروطیت به اسلام و نقش آن میشود اما هنوز اسلام و دستگاه مذهبی کماکان یکی از ارکان دولت و قوانین است. ریشه اینکه امروز کماکان ما شاهد حکومتهای مذهبی و اسلامی در شرق هستیم را باید در این مسئله جستجو کرد. اسلام برعکس مسیحیت مورد حمله انتقادی–ایدئولوژیکی در بعد اجتماعی، آنطور که مسیحیت در اروپا مورد تعرض قرار گرفت، قرار نگرفته و مصون ماند. به این دلیل است که قدرت تخریبی آن از مسیحیت بیشتر است. انتقاد و حمله به اسلام را هنوز هیچ جنبشی به جوامع بشری تحمیل نکرده است. این فقط میتواند حاصل یک انقلاب ضد اسلامی، یک رنسانس دیگر اینبار علیه حاکمیت اسلام و دخالت آن در زندگی مردم، باشد.
اینکه آیا امکان تحمیل حقوق زن به اسلام ممکن است. به نطر من نه! به این خاطر که برخلاف دوران انقلاب فرانسه آلترناتیو اجتماعی– سیاسی رادیکال تری به انتخاب های مردم اضافه شده است و آن جنبش سوسیالستی و مقبولیت آتئیسم است. از طرف دیگر خود سرمایه داری پس از تجربه انقلاب کبیر فرانسه و در خطر جنبش سوسیالیستی، بیش از زمان تولدش و بسیار بیش از فرانسه و انگلیس در دوران انقلابات بورژوایی مذهب را به کار گرفته و آن را مطابق نیازهای امروز طبقه حاکم، صیقل داده و به خدمت گرفته است. امروز برخلاف اوایل قرن گذشته، مذهب عصای دست سرمایه داری و بورژوازی است و به سادگی از آن دست نمی شوید. به این معنی دوره تاریخی اصلاح مذاهب که امر بورژوازی و طبقات حاکم بود، تمام شده است. امروز دوره پاک کردن همه مذاهب و بویژه اسلام از صحنه زندگی مردم مستقیما در دستور زندگی مردم قرار گرفته است.
به این دلیل است که اساسا جریان اسلام سیاسی میتواند در عصر ما، روبنای حکومتی بورژوازی در کشورهایی چون ایران باشد! ضدیت با زن یکی از پایه های اصلی اسلام و جریانات اسلامی است. امروز اسلام خود را خیلی روشن در قالب جنبش اسلام سیاسی در جامعه نشان میدهد و هویت همه جریانات اسلامی بیحقوقی زن و ضدیت آشکار با حقوق زن است. اسلام اصلاح پذیر نیست، تنها راه، پاک کردن اسلام از زندگی مردم و از صحنه جامعه است.

بی خدایان: بیشتر احکام اسلامى در مورد زنان هم بلحاظ علمى و هم در زندگى روزمره بى پایگى خود را نشان داده است. چه چیزى باعث مى شود که عقیده به فرودستى زن در بین مردم رایج باشد؟

آذر مدرسی: کلا ریشه رایج بودن مذهب و عقاید مذهبی که فرودستی زن یکی از ارکان آن است را باید در وضعیت واقعی و سیستمی که حاکم است دید. تا زمانیکه در جامعه زن موجودی است فرو دست، تا زمانیکه جامعه قوانین و فرهنگ مردسالار دارد، تا زمانیکه در قوانین جامعه برابری زن و مرد بطور کامل و در همه ابعاد زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تامین نشده و در یک کلام تا زمانیکه سرمایه داری که یکی از ارکان آن بیحقوقی زن و فرودستی زن است و فقر و نقش دولت و مذهب سازمان یافته که در اشاعه این فرودستی و تثبیت آن نقش بسیار فعالی دارند وجود دارد، ریشه مادی برای اینکه بیان الهی این فرودستی هم تحکیم شود و به قول شما رایج شود هست.
لازمه ریشه کردن کردن فرودستی زن مبارزه ای اجتماعی و انقلابی سوسیالیستی علیه نظم موجود و سیستم موجود است. اگر این شرایط مادی تغییر کنند آنوقت مبارزه علیه تصویر و عقیده رایج به فرودستی زن را هم میشود بسیار راحت پیش برد.

بی خدایان: عده اى معتقدند آنچه در جوامع تحت سلطه اسلام بر سر زنان مى آید، ربطى به اسلام ندارد بلکه فرهنگ مردسالار است. شما چه فکر مى کنید؟ مرز فرهنگ و مذهب در تحکیم ستم بر زن کجاست؟

آذر مدرسی: ببینید اینکه فرهنگ کشورهای اسلام زده مردسالار و ضد زن است یک واقعیت است اما دیوار چین این دو را از هم جدا نمیکند. این دو به عنوان یک مجموعه در تحکیم موقعیت فرودست زن نقش ایفا می کنند. اسلام هم بخشی از همین فرهنگ مردسالار و ضد زن است و در واقع مهمترین و قویترین بخش آن است. در جوامع تحت سلطه اسلام دولت حامی و مجری قوانین اسلامی است و خودش یکی از ارکان حاکم کردن قوانین ضد زن اسلامی است. در این جوامع قوانین اسلامی و هر فرهنگ مردسالار و ضد زنی مورد حمایت دستگاههای تبلیغاتی و میدیا و آموزش و پرورش قرار میگیرد. بر متن وجود چنین وضعیتی یعنی حاکمیت و سلطه اسلام است که فرهنگ مردسالار سنتی در این جوامع به زندگی خود ادامه بدهند و حتی احیا شوند. به یمن وجود حکومتهای اسلامی است که این قوانین مردسالارانه و ضد زن میتواند به قوانین مدنی جامعه تبدیل شود. ببینید زمانیکه در یک جامعه قانون، میدیا، آموزش و پرورش و ..... از حکم "زنان کشتزار شمایند"، از حکم "مردان بر زنان تسلط و حق نگهبانی دارند" و احکام ضد زن دیگر اسلام پیروی کنند دیگر گفتن اینکه "زن خوب و فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشاه" لطف زیادی به زن کرده است.
بطور واقعی در جوامعه اسلام زده فرهنگ مردسالار به یمن حاکمیت اسلام و قوانین اسلامی و سلطه اسلام بر زندگی مردم است که میتواند به حیات خودش ادامه بدهد.

بی خدایان: شما چگونه بى دین و بى خدا شدید؟ از اسلام چه کشیده اید؟

آذر مدرسی: من به دلیل اینکه شانس داشتم و در خانواده ای مرفه زندگی میکردم احتیاجی به توسل به مذهب برای رسیدن به نیازها، خواسته ها و آرزوهایم نداشتم. در عین حال مادرم زنی شاغل بود و به قول معروف دستش در جیب خودش بود و همین مسئله در خانه هم موقعیت نسبتا برابری با پدرم را به او میداد. از این نظر فرودست بودن زن در خانواده ما جائی نداشت و اتفاقا برابری بین دختر و پسر در خانواده ما فرض بود. علاوه بر این فضای روشنفکری خانواده و نقش علم در خانواده باعث شد که من هیچوقت معتقد به خدا و اسلام نباشم و در نتیجه بیخدا شدن پروسه پیچیده ای نبود. فکر میکنم 14 ساله بودم که دیگر رسما خودم را بیخدا میدانستم و در دبیرستان آنرا رسما اعلام میکردم. از این نظر در چارچوب خانواده من از دست اسلام چیزی نکشیدم. من هم مثل بسیاری از دختران هم نسل خودم اسلام را در دوره جمهوری اسلامی مزه کردم و قوانین ضد انسانی، تحقیر و بیحرمتی روزمره زن را از نزدیک لمس کردم که خوشبختانه این هم دوره طولانی نبود.

 www.bikhodayan.com

               عوامل روانی واجتماعی قتل نادیه انجمن

خانم نادیه انجمن، سراینده مجموعه شعری " گل دودی "، دانشجوی ممتاز سال چهارم دانشکده ادبیات هرات وبنابه داوری برخی از شاعران هم ولایتش ، امید غزلسرایی زبان دری بود.

قتل خانم نادیه انجمن توسط ضربات شیی سنگینی صورت گرفته است. پلیس شوهرش فرید مجیدی نیا را که درعین زمان مدیرتدریسی دانشکده ادبیات است ، به اتهام این قتل دستگیرنموده است. درحالیکه مجیدی نیا به لت وکوب خانم نادیه انجمن اعتراف نموده است، ازقتل وی انکارکرده است. گفته می شود که یکسال پیش،  ازدواج ایندو به تجویزخانواده وخلاف میل خانم نادیه انجمن صورت گرفته است.

با توجه به معمول بودن و ابعاد گسترده خود سوزیها وخود کشیها ی زنان درولایت هرات ، واین بار با قتل خانم نادیه انجمن توسط شوهرش که هردو تحصیلکرده وروشنفکرشمرده می شوند، دیگر به مشکل می توان همه چیز را به حساب جنگ وجامعه جنگزده نوشت. دیروز رژیم طالبان نماینده رسمی زن ستیزی بود. امروزبا حذف طالبان ازصحنه سیاسی افغانستان بازهم قتلهای وحشتناکترزنان رونما می گردد. برای آنکه عملاً بتوان حقوق بشر را حراست نمود ، بهتر آنست تا ریشه های اجتماعی وروانی این فاجعه ها را پیجویی نمائیم .

        دیدگاه های آقای محمد عزیزبختیاری

    جامعه شناس ومحقق اموراجتماعی افغانستان

       درمورد اسباب قتل خانم نادیه انجمن

آقای بختیاری به این نظراست که :

این قتلها عوامل متعددی میتوانند داشته باشند، مهمترین عامل آن اجتماعی وبه ویژه فرهنگی است.

بختیاری بیشترنظریه امیل دورکهایم جامعه شناس کلاسیک را دراین زمینه اعتبار میدهد . بختیاری میگوید:

چون افغانستان دریک حالت گذار ازجامعه سنتی به جامعه مدرن است ، دراینجا یک حالت عدم تعادل فرهنگی وبی هنجاری رونما میگردد.افراد جامعه درمورد هنجارها ونورمهای اجتماعی واحدی توافق نظرندارند. یعنی درواقع بین شان  تفاوت  وتعارض فرهنگی وجود دارد. درجامعه هرات بخصوص میتوان اینرا درخود کشیها ودیگرکشیها ملاحظه نمود . مهاجرتهای فراوانی که مردم این ولایت به ایران وسایرکشورها نموده اند، درواقع یکنوع دوگانگی فرهنگی به وجود آورده است.خانمها یک نوع هنجارها را پذیرفته اند ومتاسفانه برخی مردان هنجارهای سنتی را قبول دارند. بنا براین، ما شاهد یک تفاوت وتعارض فرهنگی می باشیم .

بطورمثال افراد سنتی شاید اززن توقع داشته باشند که نباید بیرون ازخانه،  مشغول شغل رسمی گردد؛ درحالیکه زنان خواهان آن باشند که درشرایط جدید ، باید بیرون ازمنزل کارکنند. همچنان ممکن است برخی مردم وزنان سنتی، حضورزنان دراجتماعات بیرون ازخانه را نخواهند ، اما زنانی باشند که حضوردراجتماعات بیرون ازمنزل را لازم بدانند. بعض افراد سنتی شاید تحصیلات عالی زنان را نخواهند، درحالیکه زنان خواهان تحصیلات عالی باشند.

بنابراین در جامعه ای که دچارتفاوت وتعارض فرهنگی است ، وقتیکه زن بطوراجباری به شوهرداده می شود، این زن هنگامیکه به خانه شوهرش می رودمی بیند که توقعات بسیارمتفاوت ازآن توقعاتی که زن ازخود میتواند داشته باشد، وجود دارد. بنابراین هرنوع تفاوت وتعارض فرهنگی دراین خانواده جدید، میتواند شکل گیرد. دراینجا ما شاهد تفاوت دررفتار، تعارض دررفتار وحتا خشونت دررفتارخواهیم بود. درچنین شرایط اجتماعی وفرهنگی ، هرگاه یک سیستم قضایی کارآمد وتوانا که بتواند این تفاوتها وتعارضهای فرهنگی را درخانواده تا حدودی حل بکند، وجود نداشته باشد، زن شاید هیچ راهی برای خود نیابد جز خود کشی . ویا اینکه مرد گاهی ممکن است احساس کند که راهی جزکشتن ، صدمه زدن واعمال خشونت علیه زن خود نداشته باشد.این بخاطری است که دیگر زن وشوهر احساس می کنند که نمیتوانند همدیگر راتحمل بکنند.دیدگاه خانم دوکتورصابره جلال زادهمتخصص طب عمومی وامراض روانیدرمورد قتل خانم نادیه انجمن توسط لت وکوب شوهرشخانم دوکتورصابره جلال زاده می گوید:سئله خشونت مردان علیه زنان درجوامع  مختلف وبه ویژه جوامع عقب مانده مانند افغانستان ، ابعاد مختلفی دارند:هرگاه درجامعه عقب مانده ازلحاظ روانی خشونت علیه زنان تحلیل گردد، دیده می شود که مردها به نظر خود شان باید احساس قدرت وقدرتمند بودن بنمایند. چنین احساسی با قدرت وتوانمندی واقعی سروکارندارد. ما در روانشناسی به آن aggresion یا حالت تهاجمی وخشونت می گوئیم aggresion یا حالت تهاجمی وخشونت به پیمانه های مختلفی نزد همه انسانها می تواند وجود داشته باشد. انسانها باید کانالهای مختلفی برای خنثا ساختن آن پیدا نمایند. این aggresion یا حالت تهاجمی وخشونت درجامعه  عقب مانده مانند افغانستان ، کانال خودرا درلت وکوب کردن زنان نشان میدهد. دلیل این امر آنست که ازدوران طفولیت به مرد یاد داده نمی شود که aggresion وخشونت خود را تحت کنترول داشته باشد.بنا براین تا بزرگی وپیری مرد این خشونت را با خود انتقال میدهد. این aggresion یا حالت تهاجمی وخشونت کمتر مربوط به قشربالا یا پائین جامعه ، تحصیلکرده ویا بیسواد می باشد. هستند مردان تحصیلیافته ای که تاهنوز یاد نگرفته اند که چگونه خشونت خود را زیرکنترول بگیرند.

ازطرف دیگر درکشورهای عقب مانده مانند افغانستان بیان نمودن لت وکوب شدن توسط مردان ازجانب زن یک " تابو" یا امرممنوعه شناخته می شود. هرزنی که لت وکوب شدن توسط شوهرش را به بیرون بکشاند، گویا راز خانواده اش را فاش کرده است. بنابراین دوباره مورد تاخت وتاز مردها وخانواده مردها قرار می گیرد.

      شعری ازنادیه انجمن

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم

چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت

که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم

زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم

سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم

دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم

                       

                       

"زندگی آن چه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم٠"
گارسیا مارگز
 

همایون بهاء

           محمد گل مومند بانی فاشیسم افغانی

محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم  درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠

 محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به  تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای  تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه  زد،  زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی  را با خشم وکین  حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد  تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

 محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله  شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت  نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله  وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

 با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر  " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته  نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"   

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول  وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته مرحوم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠" 

محدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل  که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

مرحوم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافه فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومندازمردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠۶ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات وپول نقد واثاثیه خانه مثل قالین وظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند ٠)"

یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشی گری های محمد گل خان مومند ولشکریان وحشی او چنین نقل میکند: " زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در وپنجره ها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ ودعواپرداختند تا بالاخره یکی از کلان های شان رسید وفورا" آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید ا خود صدایی بلندکرد ، دلگی مشر ترسید وآرمونیه را به زمین انداخت وهمه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند واز ترس دست به آرمونیه نزدند( بعد دستار وپتوی مرا گرفتند ومرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم ٠" (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) ٠

همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیک های چرمی یا داخل چاتی ها ذخیره میکنند ودر ایام زمستان با نان وچای صبحانه آنرا می خورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است ، درموهای دراز، بروت هاوچپلی های خود مالیدند ، چونکه آنها به چرب کردند موهای سر شان با تیل سیاه عادت داشتند ٠                                       

وزیر محمد گل خان مومندکه  نخستین سردمدارفاشیسم ، اپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های  فاشیستی وپشتونیزه کردن افغانستان وستم ملی براقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایت پیشه ی دیگرنیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر داکتر نجیب الله ریس جمهور)  که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود وصرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی  نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند وسپس با فرا گرفتن  تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند وستم برمردم شمال به جاه ومقام رسیدوعلاقه دار قطغن مقرر گردید ، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومندسازگار گردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوه ستانی وچوروچپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومندحرکت میکرد، این جنایت کاران  فاشیست دریک اتحاد نا مقدس  تخم نفاق وستم ملی را در شمال کشورکشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل به داود خان صدراعظم  وقت معرفی وسپس به عنوان وکیل تجار درپشاور پاکستان مقرر گردید،  این چلی مسجد ازطریق جاسوسی دوطرفه ودوشیدن گاو شیری "مساله پشتونستان "ورشوه ستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار "پ" بود،  پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا٠ علاوه از پدر خاین داکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسه ی اسدیه  ،عبدالغفور خان از ناقلین سر پل ، حکیم بای از ناقلین بوینه قره ، عبدالجبار خان حکمران شبرغان ، داد محمد خان حکمران بلخ ، ضیاء خان ، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو وغیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بی گناه از ملیت های با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره وترکمن وقتل وکشتار آنها وبه بند وزنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شمال  کشور ثبت تاریخ است٠

شیوه برخورد غیر انسانی وفتنه انگیزانه محمد خان مومند وهمراهانش دربرابر ملیت های غیر پشتون  روشنفکران سمت شمال را واداشت تامحافل مخفی وشب نشینی های را براه اندازند وراه چاره برای نجات مردم بجویندکه میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم ، فیض الله بای ، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری ، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر وعارف مشهور ، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم ، میرزا غلام علی قانون ، سید حسین آقا، حلال الدین بدری ، شریف  شاه، قاری سید اکبر ، حاجی محمد علی ، حاجی عبدالرزاق نثاری ، میرزا فراح الدین ، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه ، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر ، مولوی محمد عثمان ، عبدالله نصار وغیره از ولایت بلخ نظیر قل ، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزهی از اندخوی ، مخدوم اسماعیل از خلم ، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان ، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد ٠

از کار نامه های جنایت باردیگر وزیر محمد خان مومند یکی اینست که ده ها جریب زمین آبی و للمی حاصل خیز مردمان صفحات شمال ، شمال شرق وغرب کشور را با جبر واکراه از مالکان اصلی آن غصب  وبرای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کردکه ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است  او با چنین بخشش  های خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد ، عده ای  را روانه زندانها نمود وتعدادی را بطورمخفی وعلنی بکام مرگ فرستاد وجمعی را به  ولایت کابل وسایر ولایات تبعیدکرد که سرنوشت این زندانیان ستم  فاشیستی محمدگل مومند کم ازآوارگان فلسطین بدست صهیونیست های یهودی نبود وشاید هم خون مشترکی در رگهای شان جریان داشت ٠وباین ستم ملی مردمان اصلی شمال را درولایات دیگر تبعید وخانه ها وزمین های شان  را به پشتون های ناقل بخشید  که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد ٠   

محمدگل مومند بااین کارروایی های محیلانه وتفرقه جویانه  آتش نفاق ودشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل وخون ریزی وبرادرکشی دوامداری در افغانستان گردید ٠آتش  تبعیض نژادی ، سمتی وزبانی را بر افروخت واین دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید وبا نسل کشی های بی حد ومرز وتضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست وزبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم وطبعی  رشد کرد و زبان شعر وادب و تحریر مردم و دربارگردید ، متاسفانه  شوونیست های زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت  همه اقوام را صدمه زده ،  زبان اقلیت ونامانوس پشتو را که که در حالت احتضار بود برزبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند٠

محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی وصلاحیت های بی حد ومرز که استبداد نادری وهاشم خانی به او اعطا کرده بود  تمام مضامین مکاتب ،دانشکده ها وآموزشگاه ها را اززبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان نا آشنای  پشتو تبدیل نمود ،کورس های جبری زبان پشتو را بوجود آورد وبه مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین  کتاب های  نویسندگان زبان فارسی باید حتما" به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود٠بنابر برنامه سازی های فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی  واوزبیکی طعمه ی حریق گردید درشمال کشور تمام کتیبه های خطی و سنگ های قبور را از بین برد  وحتی کتاب های درسی  مکاتب  رانابودکردند وبه جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که ازهر نوع  ارزش علمی ، ادبی وفرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوزپیداست ٠

محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقه اندازی قومی وملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان وفرهنگ فارسی بازی نمودوقرنهااین زبان را درزندان عقاید تنگ نظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیس مأبانه خود نتوانست سرسوزن هم کار سازنده ومثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی وسیال برخورشود وبتواند زبان ادب ،قلم ودانشگاهی گردد ،هم بزبان فارسی خیانت نمود وهم نفرت وانزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت ٠

محمد گل مومند  با نیت شوم فاشیستی نام های تاریخی کشورراکه هویت  مشخص چندین صد ساله داشتنداز  تاریخ وجغرافیای کشور ما نابود کرد وبه جای آن اسم های جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور ومردم را رقم میزد که این ترور هویتها  وتغییرنامهای تاریخی  خراسان لکه ننگی است بر جبین این نژاد پرستان٠ چنانچه درولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار،که زادگاه  دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی  سبز واری بود به" شیندند" ونام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش  طاهر پوشنگی بود  به" پشتون زرغون "تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام  شیندندایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقه ی خود دزدید، واین خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیزنا بخشودنی است طاهر پوشنگی عیار وسپه سالار بزرگ عرصه پیکار وسیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد ومامون الرشید را بر تخت دارالخلافه  ی عباسی در بغداد نشا ند وبه پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد وسپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب وخلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر" پشتون زرغونی"بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر"پوشنگی" یا فوشنگی می شناسدندوهمچنان ابو مسلم خراسانی راهرگز ابومسلم افغان نگفتند ونمی شود تاریخ را با اسم  گذاری های فاشیستی گول زد ٠ محمدگل مومند درولایت هرات نام "قره تپه" را به "تورغندی" تغییرداد ٠

محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبردبه  نام های  تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه" چهار باغ گلشن" را به" شینکی" ، نام" قلعه چه " را به" اسپین کوت "، نام" ینگی آرق را به "نویکوت" ، نام "دکبر جین" را به" شلخی" نام "هزاره چقیش" را به" استول گی " ، نام "رحمت آباد" را به "جرگی " ، نام " یول بولدی" را به "لیندی"، نام " ده دراز"را به "غشی" ، نام" قوش تپه" را به "منگولی"،نام "سمرقندیان" را به" زرغون کوت"، نام "حصارک " را به" اوغز "، نام "چهارسنگ" رابه "سلورتیگی"،نام پلاسپوش را به "زوزان " نام "عباد" را" به دیره گی " ، نام" چهل ستون" رابه"غندان" ، نام "کودوخانه را به " باندگی" ، "نام کشک عبدل رابه " بانده" ، نام "کول انبو" را به" منده تی"، گذاشت

جنایت نابخشودنی وبزرگ دیگرمحمد گل مومند که ازسرلج وعقده خودکوچک بینی وی ودشمنان فرهنگ وتمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام  قریه بهاء الدین بودکه به افتخار زادگاه مولانا جلا ل الدین بلخی  به اسم پدرش" بهاء الدین " نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی وعقده وجنون فاشیستی به " اشپوله " تغییر نام داده شد ، معنی" اشپوله" را باید ازفاشیستان قبیله پرسید؟!

چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاه اش زدوده می شود تاایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند ؟ واین قبیله سالاران بی فرهنگ خود میروند وازآن سوی  مرزهای پاکستان خوشحال ختک ورحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ،مکتب خوشحال خان ، لیلیه خوشحال ورحمان بابا نامگذاری می کنند  مگر اپارتاید شاخ ودم دارد؟

نام " ایلمانی" را به" وچه ونه" ، نام سلطان خوجه ولی را به میروندی، نام "باغ وراق" را به " حاجی کوت"، نام " زاموکان" را به " کاکاکوت" ، نام " بنگاله" را " به ورخی" ، نام " آق تیپه" را به "اسپین کی" ٠ در شبرغان نام " تخت سلطان " را به" شین کوت" ونام "حسن تابین" را به" غزگی" ٠               

در آقچه نام " آقچه نمای " را به " بتی کوت"، نام " گومک صالح" را به "بتی" ، نام " بوینه قره" را به " شول گره" ٠ در ولایت سمنگان نام قریه " گل قشلاق را به " جوغی" نام " کته قشلاق" را به " جگه بانده" نام "مینگ قشلاق" را به "زندی کوت " ، نام " لرغان" را به "کلای وزیر" ، نام " جوی زندان " را به "جوی ژوندون"، نام دره " زندان " را به دره ژوندون تغییر داد٠                                                         

اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت وباز داشت وشکنجه قرار میگرفتند ٠

مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نام های تاریخی کشور را تغییر دهد  ؟    همچنان در جوزوجان بنابر هدایت محمد گل مومند "کمال الدین اسحق زی  " یازده نفر  دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد وبعد مرده های شانرا در میان خرمن گندم آتش زد ، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان  را نیز روانه زندان کرد ٠

محمد گل مومندودنباله روان وی نه تنها بادست درازی های بی شرمانه درتغییرنام صفحات شمال وغرب کشوراقدام کردند  بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهرکابل را به زبان پشتو واشخاص پشتون نام گذاری کردندو بخشهای از قدیمی ترین محل بودباش مردم اصیل  وزادگاه  روشنفکران نویسنده وشاعر کابل را بنام جاده "میوند!؟ "مسمی کردندوبا این پلان های فاشیستی غلام محمد فرهاد"پاپا" عقب اپارتمان های جاده میوندرا که قبلا" باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ ومتعفن شهر تبدیل نمودند،  نام  " کوته سنگی "که  نام  شاعره" بی بی سنگی" اولین زن سیاست مدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته" سنگی" محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه  کوته سنگی به  " میرویس میدان "  تغییر نام داده شد ،  نام" ده بوری "را به " جمال مینه " ،نام بخشی از " شاه شهید وسیاه سنگ " را به نام " سید نور محمدشاه مینه" ومحلی در " ده افشار " را بنام سپین کلی" ، " قلعه ی جرنیل " رابنام " خوشحال مینه " وقستمی از قدیمی ترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های " بازار ارگ ، خیابان ، پل خشتی ، کوچه علی رضا خان وشور بازار" یاد می شدند بنام " جاده نادرپشتون " نام گذاری گردید، ومحوطه  فواره های این محل را  " پشتونستان وات " نام گذاری کردند آنطرفتر" پشتنی تجارتی بانک "عرض اندام کرد،  نامها آب ورنگ فاشیستی ( پشتون تباری ) بخود گرفت وگویا هر زنده جانی باید بنام پشتو ، پشتون وپشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام" نادرشاه مینه" ومنطقه وسیع دیگر را بنام " وزیراکبر خان مینه " نام گذاری کردند ٠

همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر درین شهرمادران اوزبیک ،هزاره وتاجیک هرگز فرزندانی  نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیت ها انقلابی ومبازرینی چون ، غبار، محمودی،سرور جویا ،  سعدالدین بهاء ، علی اصغر شعاع ،اسماعیل بلخی ، براتعلی تاج ، عبدالخالق  قهرمان ، ابراهیم صفا ، انور بسمل ، ،محمد ولی خان  دروازی ، طاهر بدخشی، مجید کلکانی ونویسندگان و شاعرانی چون  واصف باختری ، سپوژمی زریاب ، لطیف ناظمی وصدها ها تن دیگر بود؟  که مکاتب و دارالمعلمین ها و لیله های شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه  خوشحال خان و محلی بنام "خوشحال خان مینه" مسمی گردید وهمچنان لیله ومکتب رحمان بابا،  مکتب نازوانا(مادر میرویس هوتکی ) ، مکتب زرغونه ( مادر احمدشاه درانی ) مکتب ملالی ، شفاخانه بنام ملالی "ملالی زژنتون" و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است  ( ملالی دختری  جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ ، نه نام پدر ومادر ، نه گوری دارد و نه بیوگرافی ، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی  کار نکرده بود  ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ ونام پدر ومادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر کلان ملالی افغان نام گذاری کنند) وهمچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی ، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس ومکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسه های نادر دیره دونی وصدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که  به این نامها در قندهار و جلال آباد وپکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی  هیچگاه یک محل یامکتب بنام  تاجیک ازبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والی ها باید  پشتون باشند و باز میگویند" دا زمونژ بابا وطن " بابا هم  هویتش مشکوک  برآمد؟ !

گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل " افغانی " و یا لباس  افغانی که متعلق به قوم بی هویت کوچی است بنام" لباس ملی" کشورجا زده شده است  و رقص مردم قبایل پشتون را بنام "اتن ملی "بالای همه مردم قبولانده اند که گویا ملیت های دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص  خودرا،  همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن از  اصول اساسی صهیونیزم است ٠  محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعل نویسی   چون حبیبی وچند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن  ( پته خزانه ) به درمان عقده  های فرهنگی خودبپردازند ، اما به  ریش خود خندیدند ، بعدسرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی  است  به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد٠

این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند ودنباله روان  سر در کفش، به امیدروزیکه مجسمه محمدگل مومند  را بنام بابای فاشیسم  صهیونیسم افغانی بسازند!

 

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧

                                              فدریکو گارسیا لورکا

 
 

 

خانواده‌هاي قربانيان ژنرال فرانسيسكو فرانكو، از جمله خانواده‌هاي سه فردي كه به همراه فدريكو گارسيا لوركا اعدام شده‌اند، خواهان شگافتن قبر آنها شده‌اند، اين در حالي است كه خانواده‌ لوركا با اين امر مخالفت كرده‌ است.

 فدريكو گارسيا لوركا ـ بزرگترين شاعر قرن 20 اسپانيا ـ در يكي از شب‌هاي ماه  اگست سال 1936 از سوي نيروهاي فاشيست حامی‌ژنرال فرانسيسكو فرانكو از خانه‌اش بيرون كشيده شد و به همراه دو گاوباز و يك معلم، به ضرب گلوله كشته شد.
اجساد لوركا و سه نفر ديگر در گودالي در دره‌اي نزديك گرانادا دفن شدند و همان‌جا ماندند.
آن زمان تنها يك ماه از جنگ داخلي اسپانيا گذشته بود و هزاران تن ديگر به سرنوشتي مشابه سرنوشت لوركا دچار شدند.
اكنون تمام مردم چشم به خانواده‌ي لوركا دوخته‌اند؛ تاشگافتن قبر اين شاعر به عنوان آغاز جنبشي براي پيدا كردن قبرهاي قربانيان فرانكو و قراردادنشان درقبرهاي درست باشد.
اما اين خانواده با اين امر مخالفت كرده‌اند؛ خانواده‌ي اين شاعر معتقدند: حقايق كاملا آشكار است و لزومی‌ندارد با شگافتن قبر چيزي فاش شود.
به همين علت اين خانواده معتقدند قبر گروهي خود بناي مناسبي براي نشان دادن ظلم و ستم بخشي از تاريخ است.
عده‌اي كه موافق کاويدن قبر هستند، معتقدند: بقاياي اين شاعر مي‌تواند آمار تاريخي را كامل كرده و به سؤالاتي درباره‌ اين كه آيا لوركا مورد شكنجه قرا گرفته است يا نه، پاسخ ‌دهد.

*شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...

فدريكوگارسيا لوركا"، شاعر و نمايشنامه نويس اسپانيايي است. "لوركا" سال 1898 در فوتنه واكه روس در چند كيلومتري شمال شرقي گرانادا به دنيا آمد،پدرش روستا زاده مرفهي بود و مادرش زني درس خوانده و تا چهار سالگي از ضعف و بيماري رنج مي برد و به بازي هاي كودكانه رغبت نداشت. اما در شنيدن افسانه ها و قصه هايي كه روستاييان مي گفتند، شوق عجيبي از خود نشان مي داد. نخستين آموزگار "لوركا" مادرش بود كه به او خواندن و نوشتن آموخت و با موسيقي آشنايش كرد."لوركا" سال هاي فراواني را در دانشگاه گرانادا و مادريد به تحصيل پرداخت. اما رشته خاصي را در هيچ يك از اين دو به پايان نبرد.به جاي تحصيل رسمي، شب و روزش در حلقه هاي فرهنگي در كنار كساني چون "مانوئل دو فاياي"، موسيقيدان، "خيمه نز" ، "ماچادو"، "آلخاندرو" و "ساليناس"، شاعر مي گذشت.
او از دادائيسم و فوتوريسم اثري نگرفت. اما انس او با سالوادو دالي سبب گرايشش به مكتب سورئاليسم و خلق اشعاري با حال و هواي سورئاليستي منجر شد.
او زماني كه رژيم جمهوري مطلوب "لوركا" در اسپانيا مستقر شد، به تاسيس گروه نمايشي لاباركا اقدام كرد،"لوركا" پنج سال آخر عمر خويش را كمتر به سرودن شعر پرداخت. اما مهمترين شعر پيش از مرگش مرثيه غريبي است كه در مرگ فجيع دوست گاو بازش "ايكناسيوسانچز مخياس" سرود.
برخي از نمايش نامه هاي "لوركا" عبارتند از:" عروسي خون"،"يرها" ،"خانه برنارد آلبا".
برخي اشعار وي نيز عبارتند از: "جبرئيل قديس"( سه ويل)، "ترانه شرقي"، "ترانه كوچك سه رود بار"،" غزل بازار صبح گاهي"،" قصيده كبوتران تاريك"،" خودكشي" و "وراي جهان".
گفتني است، "لوركا" نقاش ، آهنگساز و پيانيست نيز بود.
"لوركا" سال 1936 در سن 38 سالگي در آغاز جنگ داخلي اسپانيا از سوي نيروهاي فاشيست حامی‌ژنرال فرانسيسكو فرانكو وناسيوناليست  هابه قتل رسيد.

سروده ازگارسيا- برگردان احمد شاملو

دریا خندید
در دور دست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.
ــ تو چه می‌فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان
 

 

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧
            حماسهء زن         

زنان آگاه ومبارز راه نجات زن  بپا خیزیم وآتش های بیفروزیم  که زنجیر های اسارت وپوزبندهای حقارت را بانامرد سالاری و ریش سالاری در خود بسوزاند وجهانی بیآفرینیم  آزاد با هویت انسانی ،‌ برای زن ومرد ٠

             لیلا خالد بخشی از تاریخ مبارزه و ایثار زن است

   لیلا خالد عضو اتحادیه کل زنان فلسطینی گفت : سیاستهای تروریستی شارون که درواشنگتن   برنامه ریزی می شود کاری از پیش نبرده و نتوانسته است زن فلسطینی  را مایوس کند.

لیلا خالد عضواتحادیه کل زنان فلسطینی در همایش نقش زن در انتفاضه فلسطین گفت: زن بخشی از تاریخ است که هرچه توانسته ایثارکرده و با وجود فشارها و سختیهایی که درخلال اشغال و آوارگی شاهد آن بوده هر روزدرس مبارزه و پیروزی  به همه می دهد و با مبارزه خود که بیش از نیم قرن ادامه یافته است امروزبه خاطر ملت خود در جبهه های مقدم به پیش تاخته با انفجار جسم خود درجنگ دشمن همه چیزخویش را ایثار می کند

برای نخستین بارکه با نام "لیلا خالد" آشنا شدم. چهره معصومانه پیچیده در دستمال سرسرخش به نماد مقاومت ملتی بدل شده بود که نمی خواست ذلیلانه تحت اشغال زندگی کند و چه زود، لیلای جوان به ستاره نشریات جهان بدل شده بود. نخستین بار که نام "لیلا" عالمگیر شد، روزی بود که  پرواز 840 شرکت هوایی TWA در مسیر رم به آتن بود که در این نمایش شور و عشق ، مرگ وفداکاری ،در یک تغییر مسیر به دستور لیلا ، هواپیما از آسمان اسرائیل و از فراز شهر زادگاهش حیفا عبور داده شد. تصور کنید که لیلا و بقیه مبارزین چه لحظاتی را می گذراندند،  وقتی هواپیما از روی شهر عبور می کرد، شهری که اجازه نداشت پا بر خاکش گذارد، شهری که زادگاه او و اجداد او بود،اما در اشغال بود و آوارگان فلسطینی که بوسیله ارتش اشغالگر اسرائیل آواره شده بودند، نه تنها خودشان، بلکه جسدشان هم اجازه بازگشت به فلسطین را نداشت. اعضای تیم هواپیماربا، تصور می کرد که اسحاق رابین که آن موقع سفیر اسرائیل در آمریکا بود، در این هواپیما است. در پایان هواپیما ربایی، عملیات آزادسازی مسافران بدون آزاری به مسافران به انجام رسید. لیلا پس از این عملیات برای شناخته نشدن دست به عمل جراحی پلاستیک زد.
سال بعد لیلا خالد به همراه پاتریک آرگولو، مبارز نیکاراگوئه ای در یک عملیات هواپیما ربایی دیگر شرکت کرد. در این عملیات قرار بود به طور همزمان 4 هواپیما ربوده شوند تا دولت اسرائیل تحت فشار قرار گیرد و زندانیان دربند فلسطینی را آزاد کند. مشکلترین مرحله عملیات یعنی ربودن هواپیمای شرکت اسرائیلی "ال عال" در مسیر آمستردام به نیویورک بر عهده لیلا قرار گرفت. اما با کشته شدن پاتریک، به دست گارد محافظ هواپیما، این عملیات نافرجام ماند و لیلا دستگیر و در لندن به پلیس تحویل داده شد. لیلا بعدها گفت که از طرف سازمانش ، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین، به آنها دستور داده شده بود که از نارنجک ها تنها برای ترساندن استفاده کنند و بهیچوجه به مسافری آسیبی نرسانند. و احتمال زیاد علت دستگیری آسان لیلا به این خاطر بوده است.
3 هواپیمای دیگر با موفقیت ربوده شدند. یکی از آنها پس از آزاد کردن تمامی مسافران در فرودگاه قاهره منفجر شد و 2 هواپیمای دیگر به صحرایی دورافتاده در اردن برده شدند. در این مرحله، حادثه ای رخ داد که نشانگر علاقه مردم و توده های ستمدیده عرب به لیلا خالد بود. جریان اینگونه ادامه پیدا کرد که در لحظات پرالتهابی که دو هواپیمای ربوده شده در صحرایی در اردن به زمین نشسته بودند(یکی هم که منفجر شده و دیگری که لیلا در آن بود به دست پلیس افتاد) ، ناگهان برج مراقبت فرودگاه امان ، پایتخت اردن اعلام می کند که هواپیمایی انگلیسی در مسیر بحرین-بیروت ربوده شده و درخواست فرود در کنار 2 هواپیمای دیگر را دارد. کسی نمی دانست جریان چیست، حتی هواپیماربایان هاج و واج بودند. طبق برنامه 4 هواپیما ربوده شده بودند و هواپیمای دیگری در دستور کار قرار نداشت. اما جریان به این شکل بود که کارگری فلسطینی که در بحرین کار می کرد، زمانی که خبر دستگیری لیلا را می شنود، دست به کار شده و به تنهایی هواپیمایی را می رباید، و به این ترتیب در قبال آزادی مسافران هواپیمایی که ربوده بود، آزادی لیلا خالد را درخواست می نماید. در آن روزها قیافه معصوم لیلا و سرنوشت او و صدها هزار فلسطینی آواره هر روز بیشتر و بیشتر در قلب مردم جهان نفوذ می کرد و احساس همدردی به آنها پیدا می شد. ادامه نگهداری لیلا، این احتمال را که سبب هیجانات مردم جهان شود، بسیار زیاد می کرد. از این جهت لیلا خالد 28 روز در اسارت پلیس انگلیس بسر برد و در انتها با یک زندانی نه چندان پر اهمیت غربی مبادله شد.
سال بعد از آن، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین
PFLP
، هواپیما ربایی را از دستور کارش برداشت و آنرا ممنوع کرد.

قضاوت در مورد مبارزات مردم جهان بر عهده ما نیست. صحیح یا غلط بودن نوع مبارزات به شرایط زمانی بر می گردد و امکاناتی که مبارزین در اختیار داشتند. در عین حال دیگرانی که رنج آوارگی از میهن را نکشیده اند- آوارگی به معنای مطلق آن، یعنی عدم اجازه برگشت- نمی توانند رنج و آوارگی مردم فلسطین را درک نمایند. شش میلیون فلسطینی آواره در جهان به انتظار روزی بسر می برند تا قادر شوند به کشور خود باز گردند و شبی را در زیر سقف آن بسر برند.

لیلا خالد اینک در آستانه شصت سالگی، بعد از یک ازدواج ناموفق و ازدواج دوباره به همراه دو پسرش ، در حالیکه همچنان دستمال فلسطینی- چفیه یا دستمال سر را بر گردن می اندازد و به  بازگشت می اندیشد، در اردن زندگی می کند

برگرفته از سایت بی بی سی

          هویت زبان فارسی تاجیکی وگریز از ایران ستیزی

 اکنون گفتگوی زبان پس از چند سال سکوت در تاجیکستان دوباره بر سر زبانها است. در حالی که برخی از صاحب نظران وضع اجرای قانون زبان فارسی در این کشور را نگران کننده ارزیابی می کنند، گروهی دیگر بر آن اند که زبان به اصطلاح "تاجیکی" در چند سال اخیر از مجرای پیشرفت خود دور شده و در سایه زبان "فارسی" قرار گرفته   است.
 این عده کسانی اند که زبان "تاجیکی" را یک زبان مستقل و جدا از فارسی می دانند.نگاهی به تاریخ زبان فارسی یا پارسی
زبان پارسی یا فارسی از کهنترین زبانهای ایرانی است و از نگاه ریشه شناسی به خانواده بزرگ زبانهای هند و اروپایی، تیره هند و ایرانی، شامل می شود.

تاریخ زبان پارسی سه مرحله تکامل، یعنی باستانی، میانه و نو را در بر می گیرد. قدیمترین آثاری که به پارسی دسترس است، سنگ نبشته های شاهان هخامنشی، بخصوص نبشته های شاه داریوش بزرگ در کوه بیستون در جنوب غربی ایران است که در دو سده آخر بازخوانی شده است. این سنگ نبشته ها و آثار دیگر باستانی که در مناطق مختلف ایران و عراق بازیافته شده اند، مرحله باستانی تکامل زبان پارسی را بازگو می کنند و زبان همه این آثار در مجموع "زبان پارسی باستان" نامیده می شود.زبان پارسی در آن زمان در برابر زبانهای ایلامی و آرامی در امپراتوری هخامنیشیان زبانی رسمی بود. یافته های باستان شناسی نشان می دهد که هخامنشیان هیچ گاه در صدد تحمیل زبان خود بر زیردستان انیرانی ( یا غیرایرانی) خود نبودند و چون سلطنتی جهانی را در دست داشتند، هر قوم و ملتی در قلمرو این امپراتوری حق کامل بر زبان مادری خود را داشت. هرچند کارگزاری رسمی در دستگاه دولت هخامنشی به سه زبان پارسی، آرامی و ایلامی از سه خانواده زبانی مختلف رایج بود، ولی شماری از ترجمانهای زبانهای کوچک بومی نیز مشغول کار بوده اند.

مرحله دوم در تاریخ تحول زبان پارسی زمان حکومت ساسانیان است که بیش از چهارصد سال استوار بود. زبان پارسی عهد ساسانیان که ادبیات بیشتری از آن به جا مانده است، گاه "زبان پهلوی" خوانده می شود، ولی زبان پهلوی درواقع زبان رایج در زمان اشکانیان یا خود زبان پارتی است که به زبان پارسی نزدیک است ولی از آن جداست.

در این که خود ایرانیان در زمان هخامنشیان و ساسانیان زبان خود را پارسی (پارسیک) می گفتند، تردیدی نیست. در نبشته های شاه داریوش او خود را از نژاد ایرانی یا آریایی و از قوم پارسی می داند و زبان نبشته های شاه داریوش که شانه به شانه زبانهای ایلامی و آرامی نقش شده، پارسی خوانده می شود.

البته در آن زمان زبانهای دیگر ایرانی نظیر سغدی و باختری و سکایی و دیگر رایج بودند، ولی زبانی که آن زمان در منطقه فارس در ایران امروزی بدان سخن می کردند و زبان رسمی هخامنشیان بود، از دوره های خیلی باستانی "زبان پارسی" نام داشت. و نگارندگان یونانی و یهودی و حتی اعراب نیز این زبان را با نام "پارسی" می شناختند.

خاستگاه فارسی خراسان نيست

البته در این نکته هم تردیدی نیست که پارسیها و مادها، دو قوم ساکن در غرب ایران در مرحله ای قدیمتر خود از شرق به غرب کوچ کردند، ولی نمی توان گفت که آنها زبانهای پارسی و مادی را با خود به غرب ایران برده اند، زیرا قبل از هخامنیشیان در شرق ایران یا خراسان و ورارود نشانی از این دو زبان غربی ایرانی در دست نیست.

در شرق ايران در مراحل گوناگون تاریخی زبانهای شرقی ایرانی نظیر سغدی، باختری، خوارزمی، سکایی و دیگر رایج بودند، ولی پارسی و مادی چون دو زبان مستقل تنها در غرب ایران و پس از مستقر شدن ایرانیان (آریاها) در آن سرزمینها شکل گرفت و در زمان مادها و هخامنشیان رایج شد.

زبان پارسی کی به شرق کوچید؟

این پرسشی است که فرهنگیان تاجیک به آن کمتر توجه کرده اند. شماری از آنها بنا به غرایض محل گرایانه تلاش کرده اند حتی با تکیه به نویسندگانی چون سعید نفیسی خاستگاه زبان فارسی یا پارسی را به محل خود نزدیک کنند. ولی آموخته های آنان از زمان رودکی و فردوسی و خیام پیشتر نمی رود و دانش بیشتر آنها چه در تاریخنگاری و چه در زبان و ادبیات تنها به مرحله سوم تکامل زبان پارسی، یعنی دوران اسلامی محدود می شود.

 زبانی که امروز تاجیکان و ایرانیان و افغانها به آن سه نام "فارسی"، "دری" و "تاجیکی" داده اند، درواقع همان یک زبان پارسی است که هنوز در مرحله سوم تکامل خود قرار دارد.

 

درواقع برخی از "روشنفکران" تاجیک تاریخ دولتداری و فلسفه سیاسی تاجیکان را نیز از زمان سامانیان آغاز می کنند و ظاهرا به هرچه پیش از آن بوده، خط بطلان می کشند.

البته نقش سامانیان را در گسترش زبان و ادبیات پارسی در شرق ایران يعنی ورارود و خراسان نمی توان نادیده گرفت، چنانکه به نقش جمهوری تاجیکستان نیز در هیات شوروی در حفظ و نگهداری زبان فارسی ورارود باید ارزش گذاشت.

برخی از تاریخ شناسان بر آن اند که زبان پارسی به شرق ایران پس از حمله تازیان کوچ کرد. زیرا بسیاری از ایرانیان غربی آن زمان به شرق مهاجرت کردند و زبان پارسی گویا بدین وسیله در میان سغدیان و باختریان نفوذ یافته است.

چون ورارود با وجود دست به دست شدن ها در زمان ساسانیان، بیشتر اوقات شامل قلمرو ایرانشهر (ساسانیان به کشور خود چنین می گفتند) بود، هیچ ممکن نبود که مردم این سرزمین زبان رسمی معاشرت عمومی در کشور خود را ندانند، چنانکه امروز یغنابیان و بدخشانیان در تاجیکستان که به زبانهای شرقی ایرانی بازمانده از سغدی و سکایی گفتگو می کنند، در کناز زبان بومی خود زبان فارسی را نیز بلدند.

این نکته در زمان هخامنیشیان نیز صدق دارد و نفوذ پارسی قدیم در زبانهای شرقی ایرانی نیز آشکار است. افزون بر این، ملیت و فرهنگ مشترک از عوامل مؤثری بوده است که اقوام شرقی و غربی ایرانی را همواره در همگرایی و اتحاد در آن زمان نگاه داشته است.

گسترش پارسی نو در شرق ایران

شرق ایران در برابر فرهنگ تازیان بیشتر مقاومت کرد و احیای دوباره و گسترش زبان و ادبیات پارسی نیز پس از حمله عرب در شرق ایران آغاز یافت و به جنبشی فراگیر تبدیل شد.

 اصطلاح "زبان تاجیکی" بسیار جدید است و هرچند طرفدارانش برای اثبات آن تلاشهای زیادی به خرج می دهند، همانا آن را جز نوعی جعل سیاسی نمی توان شناخت. آنچه در افغانستان "زبان دری" خوانده می شود نیز همین سرنوشت را دارد و این نامگذاری نیز بیشتر سیاسی است.

 

به این ترتیب، زبان پارسی نو دیگر همان زبان پارسی میانه نبود و به مرحله تازه ای رسید. این مرحله ای است که زبان پارسی از گویشها و زبانهای شرقی ایرانی، بخصوص سغدی و باختری و سکایی تاثیر پذیرفت و رفته رفته دوباره به زبان معاشرت عمومی ایرانی تبدیل شد. اما گویشهایی از زبان پارسی میانه آن زمان در غرب ایران نیز رایج بود که از گویش تازه ظهور پارسی نو تفاوت داشت و برخی از این گویشها هنوز در شماری از نواحی ايران کنونی رایج است. از جمله این گویشها، لری و بختیاری و زبان موسوم به "دری" است که زرتشتیان ایران هنوز بدان سخن می کنند.

ولی زبان پارسی نو یا خود فارسی (که صورت عربی واژه پارسی است) بعدها در طول قرنهای متمادی شمار زیادی از کلمات عربی و حتی ترکی را پذیرفت و زبانی که امروز تاجیکان و ایرانیان و افغانها به آن سه نام "فارسی"، "دری" و "تاجیکی" داده اند، درواقع همان یک زبان پارسی است که هنوز در مرحله سوم تکامل خود قرار دارد.

این زبان البته در دوره های مختلف به خطوط مختلف نوشته می شد، چنانکه ادبیات بازمانده از عهد هخامنشی به خط میخی است و در زمان ساسانیان به چند خط و دبیره از جمله پهلوی نوشته می شد و در بیش از هزار سال اخیر به خط عربی نگاشته می شود که با خطوط زمان ساسانی از يک ریشه (آرامی و فینیقی) است.

تنها در کمتر از صد سال اخیر در ایران شرقی یا خود ورارود (از جمله در تاجیکستان) خط لاتینی و سیریلیک برای نوشتار این زبان پذیرفته شده است.

آیا زبانی به نام "تاجیکی" وجود دارد؟

اصطلاح "زبان تاجیکی" بسیار جدید است و هرچند طرفدارانش برای اثبات آن تلاشهای زیادی به خرج می دهند، همانا آن را جز نوعی جعل سیاسی نمی توان شناخت. آنچه در افغانستان "زبان دری" خوانده می شود نیز همین سرنوشت را دارد و این نامگذاری نیز بیشتر سیاسی است.

بیشتر آثار بازمانده از آغاز عهد شوروی بیانگر این است که نخبگان فرهنگ و سیاست ورارود اصطلاح "تاجیکی" را تنها از بیم ایران ستیزان و به خاطر دریافت مشروعیت یا حق زیست برای زبان فارسی در قلمرو شوروی پذیرفته اند. دلایل بسیاری وجود دارد که از نژادگرایی افراطی، بدبینی و ستیز در برابر ایرانیان ورارود و حتی کوششهای نابودی فرهنگی این قوم در آغاز عهد شوروی و حتی در دوره های بعدی حکایت می کند.

محروم داشتن پارسی گویان ازبکستان از حق فرهنگی و حق افتخار به هویت خود در چنین زمان پیشرفت تمدن انسانی در قرن 21 که همه جا از دمکراسی و خودسالاری (self determination) جار می زنند، دلیل روشن این گفته و بازمانده ای از همان فرهنگ عهد شوروی است.

نقض هویت ایرانی مردم ورارود و از میان بردن این هویت به هر نحو ممکن از اهداف گروههای قدرتمند در دستگاه شوروی بوده است. و نخبگان پارسی گوی ورارود راهی برای نجات این قوم جز این نیافته اند که از هویت عمومی ایرانی خود دست بکشند و به هر وسیله ممکن هویتی جداگنه برای خود تعريف کنند. این هویت جداگانه بهتر می توانست برای حفظ خود زير فشار نيروهای ضد فارسی مصونیتی پیدا کند.

سياست زبان بزرگان تاجيکستان برای حفظ پارسی در شوروی

برخی از نخبگان سیاست و فرهنگ تاجیک در عهد شوروی نیز اشاره می کنند که تاسیس جمهوری تاجیکستان خود تنها در پی پیکارهای همواره و پایدار آنان میسر شده است.

 بر خلاف ایران ستیزانی که با تکیه دروغین به زبان "عینی" و "غفوراف" می خواهند زبان تاجیکی را می خواهند زبانی جدا از فارسی جلوه بدهند، این دو پیشاهنگ دانش و فرهنگ تاجیکستان اين "دو زبان" را یکی می دانسته اند.

 

گفتگوی نادری از باباجان غفوراف با سیروس علی نژاد، خبرنگار ایرانی که بتازگی دوباره انتشار یافت، ثابت می سازد که بر خلاف ایران ستیزانی که با تکیه دروغین به زبان به اصطلاح "عینی و غفوراف" زبان تاجیکی را می خواهند زبانی مستقل و جدا از فارسی جلوه بدهند، این دو پیشاهنگ دانش و فرهنگ تاجیکستان درواقع اين "دو زبان" را یکی می دانسته اند.

البته باید گفت "تاجیکی" خواندن زبان فارسی یا پارسی در قلمرو شوروی در آن دوران قابل توجیه است، ولی اکنون که ملت تاجیکستان سرنوشت خود را آزادانه به دست خود رقم می زند، فرهیختگان این کشور را لازم است هرچه زودتر در بازسازی هویت یا شناسه زبان خویش بکوشند و نام اصلی این زبان را که جز "پارسی" (فارسی) نیست، دوباره زنده کنند.

بر خلاف ستیزه گران با فرهنگ ایرانی که تا کنون موفق شده اند زبان پارسی را به سه شاخه قسمت کنند، باید این اشتباه را بر اساس منطق و حقیقت اصلاح نمود. زیرا این زبان در هیچ یک از آثار تاریخی با نام "زبان تاجیکی" شناخته نشده است.

کسانی که با تکیه به نوشته های چند نگارنده ترک و خاورشناس روس که از دو قرن دورتر نمی رود، می کوشند به اصطلاح غلط "زبان تاجیکی" مشروعیت بخشند، در اشتباهی بنیادی گرفتارند. زیرا نوشته های ترکان و روسها خیلی جدید است و نمی تواند اعتبار کافی به اين سه گانگی بدهد.

برخی هم می کوشند با تکیه بر یک بیت سعدی (ترک تو بریخت خون تاجیک...) قدمت کلمه "تاجیک" را ثابت کنند. اما از اين بيت و نمونه های ديگر یکه در ادبيات فارسی آمده، نمی توان به قدمت نام "زبان تاجيکی" استدلال کرد، زیرا نام قوم یا قبیله همیشه معیار شناخت زبان آنها نيست.

نام "پارسی" (یا فارسی) برای این زبان نامی بغایت کهن است و دستکم از 2500 سال پیش بدین سو مردمان مختلفی چون مصریان و بابلیان، یونانیان و رومیان، یهودیان و تازیان، هندیان و ترکان آن را با چنین نام شناخته و می شناسند. امروز هم در همه کشورهای جهان از این زبان چون «Persian» یعنی پارسی یا فارسی نام می برند.

پارسی گوییم یا تاجیکی؟

یکی دیگر از اشتباهاتی که فارسی ستيزان مرتکب می شوند، در منطق بحث است. آنها می کوشند هویت سیاسی دولت را با هویت زبان آن یکی قلمداد کنند.

 می گویند چون کشوری به نام "تاجیکستان" وجود دارد، پس باید "زبان تاجیکی" هم وجود داشته باشد. اما بسادگی می توان بر خلاف اين استدلال مشاهده کرد که مثلا کشورهایی به نام "آمریکا" یا "استرالیا" هست ولی زبانهایی با نام "آمریکایی" یا "استرالیایی" وجود ندارد و این دو کشور بدون بیم زبان خود را انگلیسی می خوانند.

 

مشکل آنان در زمینه منطق این است که می گویند چون کشوری به نام "تاجیکستان" وجود دارد، پس باید "زبان تاجیکی" هم وجود داشته باشد. اما بسادگی می توان بر خلاف اين استدلال مشاهده کرد که مثلا کشورهایی به نام "آمریکا" یا "استرالیا" هست ولی زبانهایی با نام "آمریکایی" یا "استرالیایی" وجود ندارد و این دو کشور بدون بیم زبان خود را انگلیسی می خوانند. چرا که نام زبان آنها درواقع "انگلیسی" است و هیچ گاه تلاش هم نکرده اند که به زبان خود نامی دیگر پیدا کنند.

همچنين، چندین کشور آمریکای لاتینی به همان یک زبان اسپانیایی حرف می زنند و هر کشور برای زبان خود نامی جداگانه جستجو نکرده است. یا چندین کشور عربی که به همان یک زبان و لهجه های مختلف گفتگو می کنند ولی نام زبان خود را چون نامهای کشورهای خود "عراقی"، "مصری"، "اردنی"، "فلسطینی" و غیره نگفته اند.

پس چرا عده ای ره گم زده در میان پارسیگویان تاجیکستان از بردن نام درست زبانشان، یعنی "پارسی" یا "فارسی" پرهیز می کنند؟ چنانچه به اغوای آنها نام درست این زبان که لااقل در قانون اساسی تاجیکستان در کمانک "(فارسی)" نوشته شده بود، اکنون از آن جا حذف شده است.

اینها نمی توانند این واقعیت را درک کنند که زبان و قوم و دولت مفاهیمی جداگانه و کاملا متفاوت از هم هستند. قوم نشانگر نوع انسان است و یک پدیده ژنتیکی است، ولی زبان یک پدیده اجتماعی است. اگر یک تاجیک در ژاپن بزرگ شود، البته زبان او ژاپنی خواهد شد و به هیچ وجه پارسی را ، تا زمانی که برای آموختن آن تلاش نکند، نخواهد دانست در حالی که قوم و چهره ظاهری او همانا "تاجیکی" باقی خواهد ماند.

سرانجام آنکه تاجيکان همگی به شاعران بزرگ فارسی زبان فخر می کنند. اما اين بزرگان شعر همه جا از این زبان به نام "پارسی" یاد کرده اند. چنانچه فردوسی و حافظ از بزرگترین شاعران پارسی گو نوشته اند:

بسی رنج بردم بدین سال سی،
عجم زنده کردم بدین پارسی...

و: شکرشکن شوند همه طوطیان هند،
زین قند پارسی که به بنگاله می رود...

همین نکته کافی نيست که ما از استفاده نام "زبان تاجیکی" دست کشیم و با پیروی از این دو فرزانه نام درست "پارسی" را برای زبان خود برگزینیم. در غیر این صورت دست به سینه زدن و افتخار کردن به نام این فرزانگان چه معنا دارد؟ اگر همچنان بر جدا بودن زبان خود از زبان آنان اصرار ورزيم مشروعیت این ادعا که ما تاجيکان میراثبر آثار آنها هستیم نيز زیر سؤال خواهد رفت

            حماسهء زن         

زنان آگاه ومبارز راه نجات زن  بپا خیزیم وآتش های بیفروزیم  که زنجیر های اسارت وپوزبندهای حقارت را بانامرد سالاری و ریش سالاری در خود بسوزاند وجهانی بیآفرینیم  آزاد با هویت انسانی ،‌ برای زن ومرد ٠

                                                                                                     

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٧
 

   

       

هشت مارچ؟

تاريخ روز جهانى زن هم زمان تاريخ مبارزه  سياسى و اجتماعى عليه تبعيض است. اين روز روز همبستگى براى مبارزه در راه برابرى حقوق و شرايط بهتر كارى و زندگى  زنان است.
انتخاب تاريخ روز هشتم ماه مارس به عنوان روز جهانى زن  به خاطره مبارزه زنان كارگر نساجى در سال ۱۸۵۷ در شهر نيويورك  امريكا برمى گردد.
شرايط كارى سخت و غير انسانى و دستمزد كم كارگران زن كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم همراه با مردان  در كشورهاى صنعتى وارد  بازار كار شده بودند،  آنان را وادار به اعتراض و مبارزه صنفى به شكل ها ى سازمان يافته و يا غير متمركز عليه  اين بى عدالتى مى كرد.

در اين روز كارگران نساجى زن در يك كارخانه بزرگ پوشاك  براى اعتراض عليه شرايط بسيار سخت كارى و وضعيت اقتصاديشان دست به اعتصاب زدند. خاطره اين اعتصاب براى كارگران نساجى باقى ماند. نارضايتى عمومى ازاين  شرايط براى زنان كارگر ادامه داشت . درهشتم مارس  سال ۱۹۰۸ ، بعد از گذشت بيش از پنجاه سال  كارگران زن كارخانه نساجى كتان در شهر نيويورك با خاطره اعتصاب در اين روز،  به دليل تبعيض و محروميت و فشار زياد كار در مقابل حقوق بسيار كم اعتصاب خود را شروع كردند. صاحب اين كارخانه به همراه نگهبانان براى جلوگيرى از همبستگى كارگران ديگر بخش ها با اين  اعتصاب و سرايت آن به بخش هاى ديگر اين زنان را در  محل كار خود در كارخانه محبوس كرد. به دلايل ناشناخته اى آتش در كارخانه درگرفت و فقط تعداد كمى از كارگران زن محبوس توانستند خود را نجات دهند. ۱۲۹ كارگر زن در آتش سوختند. 
 روز هشتم ماه مارس بر پايه سنتى مبارزه كارگران زن عليه شرايط سخت كاريشان در خاطره ها ماند.
در سال هاى بعد در كشورهاى مختلف اروپايى و امريكا مبارزه زنان به شكل تظاهرات و اعتصاب كارى عليه فشار،  تبعيض و استثمار كارى و همينطور براى داشتن برابرى حقوق در اجتماع و عليه جنگ  ادامه پيدا كرد.

از جمله  يكى از مهمترين مدافعان حقوق زنان  در كشور آلمان خانم كلارا زتكين  (۱۸۵۷_۱۹۳۳  )  خواست هاى مبارزان زن در آلمان را مبنى بر هشت ساعت كار در روز براى زنان  همينطور حق داشتن تعطيلات و مرخصى  زايمان  و برابرى حقوق در مقابل قانون مطرح كرد.

در اروپا دومين كنفرانس سوسياليستى بين المللى زنان كه در آن صد شركت كننده از هفده كشور جهان شركت داشتند، به پيشنهاد كلارا زتكين در ۲۷ آگوست سال ۱۹۱۰ در كپنهاك روز هشتم ماه مارس  به عنوان روز زن  و براى دفاع از حقوق آنان در مقابل تبعيضات مختلف و چند جانبه  برگزيده شد.

اولين روز جهانى زن در ماه مارس ۱۹۱۱  در دانمارك، آلمان، اتريش، سويس و امريكا برگزار شد. ميليون ها زن در برگزارى اين روز شركت كردند.  خواست هاى اساسى زنان عبارت بودند از قوانين حمايت كننده كار براى زنان، حق راى و شركت در انتخابات، عليه جنگ هاى امپرياليستى، برابرى مزد با مردان در مقابل كار مساوى، هشت ساعت كار در روز، حمايت از مادر و كودك، تعيين حداقل مزد.

به دليل بحرا ن عمومى اقتصادى جهان در سال هاى سى و در همين ارتباط خطر فاشيسم  مسائل مبارزاتى زنان در حاشيه قرار گرفت.
در فاصله دو جنگ جهانى علاوه بر موضوعات قبلى  حق قانونى سقط جنين و حمايت از مادران نيز از اهميت خاصى برخوردار شد. اين مبارزه به يك حركت بزرگ تبديل شد به دليل بحران اقتصادى كه در آن زمان تمام اروپا را در بر گرفته بود، سالانه حدود يك ميليون زن وادار به سقط جنين  مى شدند. به دنبال آثار منفى اين سقط جنين هاى غير قانونى در سال ۱۹۳۱ تنها در آلمان حدود ۴۴۰۰۰ زن  به مرگ رسيدند.
از طرف ديگر مسئله برابرى مزد در مقابل كار برابر، كوتاه كردن ساعات كار، پايين آوردن قيمت اجناس وغيره نيزاز خواست هاى زنان  بودند.  خواست هايى كه براى امروز ما هم غريبه نيستند.
با روى كار آمدن حكومت ديكتاتورى فاشيستى در كشور آلمان و ممنوع كردن هرگونه تشكل مخالف امكان برگزارى اين روز   غير ممكن گرديد.
با وجود اينكه در اين سال ها مبارزان حقوق زنان تاكيد زيادى روى وضعيت اقتصادى زنان و فشارها و تبعيض در محيط كار بر آنان داشتند و كمتر به بافت مردانه و پيچيده جامعه پرداخت مى شد، ولى زنان مبارز از كشورهاى مختلف  خواست هاى خود  براى رفع تبعيض در خانواده و كار تربيتى زنان را نيز مطرح كرده بودند.

بعد از جنگ جهانى دوم در كشورهاى اروپاى شرقى جشن روز زنان در سال ۱۹۴۶ دوباره برگزار شد. در اين كشورها روز زن به عنوان جشن رسمى و از طريق دولتى نيز به دليل نشان دادن تمايلات حكومت به بهبود وضع زنان گرامى داشته مى شد.

در كشورهاى اروپاى غربى در ابتدا بعد از جنگ هيچ برنامه اى در ارتباط با روز زنان برگزار  نمى شد.  بعدها اين روزبه عنوان روز مبارزه براى خواست هاى عمومى زنان و روز خانواده و جشن عمومى زنان تبديل شد.

در سال هاى هشتاد بود كه در اين  كشورها  روز هشتم مارس باز هم اهميت و معنى خاصى پيدا كرد. دوباره موضوعاتى مانند برابرى حقوق زنان در تمام عرصه هاى زندگى، حق سقط جنين، رفع تبعيض در زندگى خانوادگى  و حمايت از مادران در دوران حاملگى و بعد اززايمان مورد توجه قرار گرفتند. يكى از نقاط اوج اين اعتراضات در سال ۱۹۹۴ روز اعتصاب زنان بود كه بيش از يك ميليون زن در سراسر آلمان عليه تبعيض و نابرابرى در حقوق زنان  در آن شركت كردند.

امروزه بزرگداشت اين روز در تقريبا تمامى كشورها به عنوان روز اعتراض عمومى به اجحاف و فشار بر روى زنان و هم چنين تجليل از كسانى كه اين مبارزه را شروع كردند و براى دگرگونى و بهبود وضع زنان تلاش ورزيدند، برگزار مى شود.

در طى دو قرن گذشته پيشرفت ها براى به رسميت شناختن و قبول حقوق اوليه و انسانى زنان اندك نبوده. در اكثر كشورهاى جهان حق راى زنان و شركت آنان در فعاليت هاى سياسى و اجتماعى به رسميت شناخته شده است. با وجود اين راه طولانى براى انجام واقعى اين خواست ها در پيش است. زنان هنوز در موارد زيادى در خانواده، در اجتماع و يا در محيط كارمورد خشونت قرار مى گيرند. قوانين زن ستيز در بسيارى از كشورها عمل مى كنند.  براى  نيروى كار زنان در مقابل كار مساوى با مردان هنوز حتى در كشورهاى صنعتى كمتر پرداخت مى شود، درآمد نسبى زنان در همه كشورها بسيار پايين تر از مردان است.آنان از امكانات آموزشى و بهداشتى به مراتب كمترى برخوردارند.  سه چهارم بيسوادان درسطح جهان را زنان تشكيل مى دهند. اكثر آوارگان و پناهنگان جنگى زنانند. تازه در دو ماه پيش بود كه در كشور تركيه كشتن زنان تحت  نام قتل ناموسى به عنوان جرم قتل شناخته شد. تعيين پوشش معين براى زنان، اجبار به  حجاب و يا بى حجابى، قاچاق و خريد و فروش زنان، سوءاستفاده جنسى از آنان و غيره و غيره از نمونه اجحافات آشكار عليه حقوق زنان هستند كه امروزه بطور عادى و در همه جا اجرا مى شوند.  

از تاريخ برگزارى اولين روز زن ۹۳ سال مى گذرد. اما هنوز هم  دلايل زيادى وجود دارد كه به عنوان زن و يا مدافع حقوق زنان در اين روز از خواست هاى اوليه آنان در سراسر جهان به پشتيبانى برخيزيم.

  

   انواع خشونت عليه زنان افغانستانی   

خشونت به طرق و شيوه‌هاى مختلف بر زنان اعمال مى‌شود. خشونت‌هاى ناشى از جنگ، تجاوزهاى جنسى، خشونت خانگى، خريد و فروش‏ زنان و دختران، تن‌فروش‏ اجبارى، بردگى جنسى،  سركوب‌هاى سياسى و سيستماتيك زنان و...

خشونت بر عليه دختران و زنان، از محيط خانه آغاز مى‌شود. دختران و زنان، به ويژه در جوامع عقب نگاه داشته شده و در حال توسعه، به بهانه‌هاى مختلف «مذهبى، ملى، سنت‌ها، کلتور و شرف و ناموس» به شديدترين شكلى سركوب مى‌گردند. پدران بدون هيچ‌گونه ترس‏ و واهمه‌اى خود را رييس‏ خانواده و به ويژه مالك دختر و زن خود مى‌داند و به خود حق مى‌دهد هر گونه رفتار غيرانسانى با آن‌ها داشته باشد. شكنجه، به قتل رساندن زن و دختر توسط پدر، برادر و يا کاکا ماما زير پوشش‏ «دفاع از ناموس» در حال افزايش‏ است. حتا مهاجران و پناهندگانى كه در كشورهاى غربى زندگى مى‌كنند، معيارهاى انسانى اين جوامع و برابرى نسبى زن و مرد را «فاجعه» دانسته و هم‌چنان دست به قتل همسر و دختر و خواهر خود مى‌زنند.

برطبق احصائیه ها، ۹۵ درصد از زنان تحت خشونت واقع مى‌شوند. حدود يك چهارم زنان از همان شب اول ازدواج و يك چهارم ديگر در همان هفته اول ازدواج خشونت را تجربه مى‌كنند. در هر 18 ثانيه يك زن مورد آزار و اذيت قرار مى‌گيرد. از هر سه زن، در طول عمرشان يك زن توسط شريك جنسى خود با آزار و اذيت رو‌به‌رو مى‌شود. در 95 درصد از خانواده‌ها اين مردان هستند كه خشونت بر زنان اعمال مى‌كنند. بيش‏ از 40 درصد از قتل زنان، توسط شوهر يا دوست پسرشان صورت مى‌گيرد. از هر ده زوج شش‏ زوج دست به اعمال خشونت خانوادگى مى‌زنند.

لازم به تاكيد است كه خشونت در محيط خانواده در تمامى طبقات و جوامع در همه سطوح مختلف تحصيلات و درآمد وجود دارد.

بنا به پژوهش‏ روانشناسان، افراد خشن در دوران كودكى خود قربانى خشونت و يا شاهد آن بوده است. ساختارهاى اقتصادى، سياسى، اجتماعى و فرهنگى جامعه نيز هنجارهاى مربوط به حشونت را توجيه مى‌كند و باعث تقويت مردسالارى و خشونت خانوادگى و انتقال آن از نسلى به نسل ديگر مى‌شود. 90 درصد كودكانى كه در خانواده‌هايى زندگى مى‌كنند كه در آن‌ها ضرب و شتم وجود دارد، به كتك خوردن مادر و خواهرشان آگاهى دارند. 80 درصد بزه‌كاران در محيط خشونت‌بار رشد پيدا كرده‌اند. پسرانى كه در چنين خانواده‌هايى بزرگ مى‌شوند كه خشونت در آن رايج است، 70 درصد بيش‏تر از بقيه ظرفيت و گرايش‏ پرخاشگرى و كتك‌زدن به زنانى كه با آنان زندگى مى‌كنند را دارند. كودكانى كه در شرايط خشونت‌بار زندگى مى‌كنند، 300 درصد بيش‏تر از افراد معمولى الكلى و يا معتاد مى‌شوند.

با اتكا به اين ارقام  مى‌توان شدت و تاثيرات خشونت ونتایج آن را در جامعه به سادگى مشاهده كرد.

خشونت جنسى نيز يكى ديگر از شيوه‌هاى خشونت عليه زنان است. خشونت جنسى در دو حالت، يكى اجبار در سكس‏ و ديگرى تجاوز جنسى بر زنان اعمال مى‌شود.

خشونت‌هاى ناشى از جنگ نيز يكى ديگر از شيوه‌هاى خشونت بر زنان است. در جنگ‌ها مرز بين جنايات جنگى، نقض‏ حقوق بشر و خشونت جنسى به هم مى‌ريزد و كشتار و غارت و تجاوز به استراتژى جنگ‌طلبان تبديل مى‌گردد.

بنا به گزارش‏ نهادهاى بين‌المللى، زنان زيادى در جنگ داخلى يوگسلاوى مورد تجاوز قرار گرفتند. در اشغال نظامى افعانستان و عراق، زنان مورد تجاوز سربازان اشغالگر و يا جنگ‌طلبان داخلى قرار گرفتند. در زندان‌ها به زنان تجاوز مى‌شود.

مشكلات روحى و روانى زنانى كه مورد تجاوز قرار مى‌گيرند و كودكانى كه بر اثر اين تجاوز متولد شده‌اند و يا ابتلاى به بيمارى‌هاى مقاربتى و ايدز، مانند كابوسى تا آخر عمر با زنان صدمه ديده باقى مى‌ماند.

زنان در سياست نيز مورد خشونت قرار مى‌گيرند. خشونت سياسى با اتكا به قوانين، مستقميا توسط دولت بر زنان اعمال مى‌شود. اين خشونت ابعاد و عوارض‏ جانبى گسترده‌اى دارد.  بنابراين حذف نيمى از جامعه بزرگ‌ترين جنايت سياسى و اجتماعى و انسانى محسوب مى‌شود و تلاشى براى ادامه سلطه و يكه تازى مردان وبه ویژه قبیله سالاران است٠                                                                                                                                         

اوريانا فلاچی نویسنده وژورنالیست  

ٿالاچی خوانی در تهران
توانای ایتالیایی درگذشت

 روز جمعه، 15 سپتامبر، گزارش شد که خانم فلاچی که از چند سال پيش به بيماری سرطان مبتلا بود، شامگاه پنجشنبه در سن هفتاد و شش سالگی در بيمارستانی در شهر فلورانس، ايتاليا، درگذشته است. اوريانا فلاچی در ماه ژوئن سال 1929 در شهر فلورانس متولد شد و در جريان جنگ دوم جهانی، به چريک های مخالف دولت فاشيست اين کشور پيوست.وی در حاليکه هنوز به سنين بيست سالگی نرسيده بود حرفه روزنامه نگاری را برگزيد و از اواسط دهه 1960، به عنوان خبرنگار جنگی به فعاليت پرداخت.در اين شغل، خانم فالاچی گزارش هايی را از جنگ ويتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائيل و جنگ های آمريکای لاتين تهيه کرد. با اينهمه، اوريانا فالاچی شهرت خود را مديون مصاحبه های غالبا جنجالی با بسياری ازشخصيت ها و رهبران کشورهای جهان است.    شيوه مصاحبه های خانم فلاچی، که از آن با عنوان روشی "تهاجمی" و "گزنده" ياد می شود، باعث شد تا گفتگوی با وی به نوعی چالش برای سياستمداران تبديل شود و به نوبه خود، باعث افزايش شهرت او شود.از جمله کسانی که اوريانا فلاچی با آنان مصاحبه کرده است می توان از شاه فقيد ايران، آيت الله خمينی، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پيشين پاکستان، ياسر عرفات، رهبر سابق فلسطينيان، معمر قذافی، رهبر ليبی، اينديرا گاندی، نخست وزير پيشين هند، و هنری کيسينجر، وزير خارجه پيشين ايالات متحده، نام برد. نحوه برگزاری مصاحبه ها و شيوه سئوال و جواب ها در اکثر آنها هر يک از مصاحبه ها را به وسيله ای برای کشف جنبه ای از شخصيت و ديدگاه مصاحبه شونده تبديل می کند که معمولا برای سايرين شناخته شده نبوده است.به عنوان مثال، هنری کسينجر در مصاحبه با فالاچی اعتراف کرد که جنگ ويتنام را "جنگی بی فايده" می داند و افزود که خود را "يک کابوی می بيند که به تنهايی سوار بر اسب پيشاپيش کاروان دليجان ها حرکت می کند."مصاحبه های فلاچی نه تنها جوايز متعددی در زمينه روزنامه نگاری را نصيب وی کرد، بلکه گاه بحث و جدل هايی را نيز در پی آورد.در سال های اخير، به خصوص پس از حملات انتحاری يازدهم سپتامبر در آمريکا،  اوريانا فلاچی به ابراز نظراتی بحث برانگيز در باره مسلمانان پرداخت.   از جمله ديدگاه های وی در باره مسلمانان و اسلام در کتاب های "خشم و غرور" و "قدرت تعقل" انتقاد شديد و حتی شکايت قضايی تشکل های مسلمانان را در پی داشته است که نويسنده را به برانگيختن خصومت عليه مسلمانان متهم کرده اند.برخی از اظهارنظرهای اوريانا فالاجی در کتاب خشم و افتخار توهين مستقيم به مسلمانان محسوب شده و وی در قدرت تعقل، دولت های اروپايی را به خاطر آنچه که تسليم در برابر هجوم مسلمانان می خواند مورد انتقاد شديد قرار می دهد و کليسای کاتوليک را متهم می کند که در برابر جهان اسلام ضعف نشان می دهد. در فرانسه، يک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب خشم و افتخار در اين کشور شد اما اين درخواست مورد قبول دادگاه قرار نگرفت.   از اوريانا فالاچی، علاوه بر گزارش ها و مصاحبه های متعدد، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه های وی باقی مانده که به بسياری از زبان های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.برخی ديگر از کتاب های فالاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند عبارتند از: جنس ضعيف (در باره موقعيت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می رود (پيرامون همجنس گرايی در دهه 1960)، اگر خورشيد بميرد (راجع به سفر فضانوردان آمريکايی)، زندگی، جنگ و ديگر هيچ (حاوی خاطراتی از جنگ ويتنام و بازی های المپيک 1968 مکزيک)، به کودکی که هرگز زاده نشد (راجع به سقط جنين)، يک مرد (خاطرات سه سال زندگی نويسنده با يکی از مخالفان حکومت سرهنگها در يونان)۰                                                                                    

           

پرتونادری

چراغ قرمز

من ،

 از زبان مادري خويش  مي ترسم

زبان مادري من

واژه هايي دارد

که مي تواند وحدت ملي را

چنان پوقانه يي

 بي هيچ صدايي بترقاند

زبان مادري من

حقيقت برهنه ييست

و استعاره هاي آن

از تصوير تفاهم با شيطان  خاليست

زبان مادري من  شجاعت آن را ندارد

تا  سوار الاغ بي هويتي

بوزينه ء  ابتذال  را

درخياباني  به دنبال بکشد

که روي چراغ قرمز آن  نوشته است :

 وحشت ملي 

                    * * *  

من از زبان مادري خويش مي ترسم

وقتي کسي مي گويد" دانشگاه "

وقتي کسي  مي گويد " فرهنگ "

من به وحدت ملي مي انديشم

و در گوشهايم پنبه ء بي غيرتي مي گذارم

تا نفرين برادران  با غيرت خود را نشنوم

من با دانشگاه  و فرهنگ

 ميانه يي ندارم

من راه خودم را مي روم

و حرف خودم را مي  زنم

و در زير چتر پينه خورده ء  دموکراسي

شراب شامپاين مي نوشم

و سگرت مالبرو دود مي کنم

من بايد ياد بگيرم

که چگونه از خيابان يک طرفه ء وحدت ملي بگذرم

و با الفباي  جعلي شعرهاي تازه ء خويش

بر گور اصطلاحات  "علمي

 و ملي -  اداري  "

 توغ جاودانه گي  برافرازم

اگر کاخ  هزارساله ء فردوسي  بسوزد

من سرپناه کرايي خود را از دست نخواهم  داد

بگذار مثنوي معنوي

در حافظهء  تاریخ

از بلخ  تا قونيه بپوسد

در  روزگاري که دموکراسي

خون در هاون مي کوبد (1)

و شيپور پيروزي  

 در استخوان شکسته ء تاريخ 

  نواخته مي شود

براي من

 تنها  وحدت ملي 

  کافيست

(1) تعبيري ازسهراب سپهری

نظرات ()



 
نویسنده: ثريا بهاء - ۱۳۸٥/٩/٥
  

     

 ارنستو چه گوارا انقلابی ترين چهرۀ جهان

چهره انقلابي قرن بيستم در جنگل هاي «بوليوي» توسط نظاميان به قتل رسيد
* ميليونها جوان در جهان شيفته «چه گوارا» بودند                               
* نطق شديد چه گوارا در الجزاير عليه سياست شوروي بازتاب فراواني پيدا كرد٠

مردي كه ميليونها جوان شيفته او بودند و پوسترهاي بزرگي از عكسهاي او در اتاق اكثر جوانان در گوشه و كنار جهان از اعماق دهكده ها تا شهرهاي بزرگ به ديوارها نصب شده بود در يك نبرد مسلحانه با سربازان ارتش بوليوي (آمريكاي جنوبي) كشته شد.
خبري كه ميليونها جوان را غمگين كرد در يازدهم اكتبر ۱۹۶۷ در دنيا پخش شد ولي آگاهان معتقدند كه او چند روز قبل به قتل رسيد.                                                                                          
اين انقلابي دهه شصت كه همكار نزديك فيدل كاسترو بود «چه گوارا» نام داشت و برخلاف ادعاي آمريكا و بعضي كشورهاي غربي نبردهاي انقلابي او در كشورهاي آمريكاي لاتين و آفريقا در راه استقرار نظام كمونيستي نبود. (در سال ۱۹۶۵ در الجزاير نظام شوروي را به سختي مورد انتقاد قرار داد) اين پزشک آرژنتينی که ازخانواده نسبتامرفهی بودباظلم ونظامهای ديکتاتوری وبی عدالتی در جهان واستقرارعدالت  پيکار ميکرد٠
«چه گوارا» مي ديد چگونه نونهالان روستاهاي آمريكاي لاتين و آفريقا اسير شلاقهاي مالكان هستند. در مزارع به دنيا مي آيند و درمزارع مي ميرند و فريادرسي ندارند.                                            
«چه گوارا» كتب زيادي در تحليل تفكر اقتصادي و فلسفه ماركسيسم نوشته است ولي آثار او سي سال پيش از فروپاشي قلعه كرملين بود.                                                                                     
۲۲ سال بعد نسل پس از جنگ دوم جهاني كه با جانبازي مردم شوروي درمبارزه با فاشيسم آشنا شده بودند مي پنداشتند كه عدالت را بايد در نظام كمونيستي جست وجو كرد ناگهان در نوامبر ۱۹۸۹ حفره اي در ديوار برلين باز شد و ديدند در آنسوي ديوار چه مي گذرد. دريافتند كه چه غلط مي پنداشتند. در آن زمان بيست و دو سال از قتل «چه گوارا» مي گذشت.
چه گوارا طي يك نبرد پارتيزاني با ارتش بوليوي (آمريكاي جنوبي) در جنگلها نزديك شهر«هيگراس» (Higueras) به قتل رسيد.
«ارنست چه گوارا» وزير سابق دولت فيدل كاسترو از دشمنان سرسخت سياست امپرياليستي آمريكا بود و به گفته بسياري آگاهان ارتش بوليوي با راهنماييهاي سازمان «سيا» او را به قتل رساند.
جسد چه گوارا را سوزاندند و خاكستر او را درنقطه اي كه كسي از آن آگاه نبود زير خاك پنهان كردند.
پزشك اين چهره انقلابي جهان در سال ۱۹۵۳ ديپلم پزشكي خود را در زادگاهش آرژانتين به دست آورد.
«چه» به علت مخالفت با نظامي كه «پرون» در آرژانتين مستقر كرده بود به «گواتمالا» تبعيد شد و از «ژاكوب آربنز» (ARBENZ) رئيس جمهوري آن كشور كه مايل بود مستقل از آمريكا حكومت كند حمايت كرد.
پس از كودتايي كه توسط «سيا» درگواتمالا صورت گرفت «چه» به مكزيك رفت. در آنجا با فيدل كاسترو دوست شد. اين دو انقلابي تصميم گرفتند يك گروه چريكي تشكيل بدهند و حكومت «باتيستا» ديكتاتور كوبا را كه سي سال دست نشانده آمريكا بود سرنگون كنند. آنها همراه گروهي از آزاديخواهان با قايقهاي فرسوده، خود را به منطقه «لاپراميشرا» رساندند. پس از مبارزه طولاني با ارتش ديكتاتور كوبا در سال ۱۹۵۹ انقلاب كوبا را به پيروزي رساندند.
دركوباي انقلابي مسؤوليتهاي مهمي به چه گوارا سپرده شد و بعد وزير صنايع گرديد.
در آفريقا و آسيا
به توصيه «چه گوارا» همه زمينهاي آمريكاييهاي ثروتمند به دهقانان بازپس داده شد.
«چه» سپس سفري به آفريقا و آسيا كرد و در سال ۱۹۶۵ نطق مشهور خود را در الجزاير ايراد كرد.
چه گوارا خود را از صحنه رسمي سياست جهاني كنار كشيد و همه زندگي خود را وقف مبارزه با سياست امپرياليستي آمريكا كرد. او معتقد بود بايد «ويتنامي، دو، سه و بسيار بيشتر به وجود آورد» كتابهاي چه گوارا در مورد جنگهاي پارتيزاني به اكثر زبانهاي خارجي ترجمه شده است.
«چه» به بوليوي رفت كه با جنگهاي چريكي نظام ديكتاتوري آن كشور را سرنگون كند و رهبري يك گروه چريكي را عهده دار گرديد.
سالها بعد افشاشد كه افسران بوليوي او را سربريدند تا خشم خود را از اين چهره انقلابي فرو ريزند.
بيماري «آسم»
چه گوارا از كودكي دچار بيماري آسم شد و خانواده او اجباراً چندين بار به نقاط ديگر آرژانتين كه خشك بود نقل مكان كردند. بيماري آسم نتوانست سد راه اين جوان انقلابي شود حتي در جنگلهاي انبوه كنگو.
زماني كه نوجواني را سپري مي كرد مادرش اميدي به زنده ماندن او نداشت ولي «چه» مي خواست زنده بماند و با جهل بجنگد او حتي در تيم راگبي مدرسه اش درخشيد. هنگامي كه وارد دانشكده پزشكي شد به دوستانش مي گفت:« براي خدمت به بشريت اين حرفه را انتخاب كردم»
«چه» به كشورهاي مختلف آمريكاي لاتين سفر كرد و در خاطراتش نوشت: «به هركجا مي روي فقر مردم شلاقي است بر وجدانت كه بيدار شو»
حمله به شوروي
چه گوارا در نوامبر ۱۹۶۴ از مسكو ديدن كرد و در سال ۱۹۶۵ نطق شديدي عليه نظام شوروي در الجزاير ايراد كرد كه بازتاب وسيعي در جهان پيدا كرد.
او نظام شوروي را غيرعادلانه و ديكتاتوري خواند كه براي يك طبقه خاص كه برگزيدگان حزب كمونيست هستند به كار گرفته شده است. اين نخستين بار بود كه چه گوارا آشكار ا نظام شوروي را مورد حمله سخت قرار مي داد.
چه گوارا كه در كنفرانس آفريقا و آسيا در الجزاير سخن مي گفت افزود: كشورهاي سوسياليستي در بسياري موارد شريك جرمهاي امپرياليست استثماركننده هستند.
چه گوارا گفت: كشورهاي سوسياليستي بايد به استثمار ساير كشورها پايان دهند. بايد به ملل ستمديده كمك كنند تا خود را از يوغ استعمار نجات دهند. سلاحها بايد مجاني در اختيار ستمديدگان قرار گيرد.
نطق چه گوارا در حضور نمايندگان شوروي و چين ايراد شد.
هنگامي كه «چه» به كوبا بازگشت فيدل كاسترو كه اجباراً همكاري نزديكي با شوروي داشت روش او را مورد انتقاد قرار داد (از روزنامه ليبراسيون پنجم اكتبر ۱۹۹۷)
«رژي دبره» همرزم چه گوارا
رژي دبره (REGES-DEBRAY) يكي از برجسته ترين متفكران و روشنفكران فرانسه است كه شهرت او از كوههاي آلپ و پيرنه و درياها و دشت ها عبور كرده و افكارش بازتاب گسترده اي در جهان پيدا كرده است.
«رژي دبره» يك انقلاب فكري در بين روشنفكران به وجود آورده است.
به هنگام جنگ «كوزوو» به آن ديار سفر كرد و گزارشهاي همه روزنامه نگاران غربي را درباره كشتار در آن سرزمين تكذيب كرد. او اعلام كرد كه روزنامه و راديو ـ تلويزيون هاي جهان در جنگ «كوزوو» از يك منبع تغذيه مي كردند و آن رسانه هاي آمريكا بود كه سياست خارجي آن كشور را دنبال مي كردند.
رژي دبره در گزارش مفصلي نوشت: ادعاي رسانه هاي جهان كه در زمان جنگ «كوزوو» از كشف گورهاي دسته جمعي يك هزار تا دو هزار نفر خبر مي دادند دروغ محض بود.
در اين گورها ده تا بيست نفر بيشتر نبودند و بعضي مردگان سالها قبل از دنيا رفته بودند.
«رژي دبره» نوشت «ئوچه كا» كه چريكهاي آلباني بودند سالها قبل توسط «سيا» به وجود آمدند كه آمريكا را بر بالكان مسلط كنند.
«رژي دبره» اخيراً كتابي نوشت در مورد امپراتوريهاي رسانه اي و يك جمله نوشت: شبكه تلويزيوني C.N.N حاكم اصلي جهان است. اين شبكه افكار عمومي جهان را مي سازد و بر فرهنگ و اقتصاد و جوامع بشري حكومت مي كند كه البته چراغ سبز آن «سيا» است.
رژي دبره هنگامي كه از نبردهاي پارتيزاني چه گوارا در بوليوي آگاه شد به او پيوست و در كنار او در جنگهاي بوليوي عليه نظام ديكتاتوري بوليوي پيكاركرد.
به هنگام قتل چه گوارا نظاميان او را گرفته و به سي سال زندان محكوم كردند.
دولت فرانسه زير فشار جامعه روشنفكران فرانسه از دولت بوليوي آزادي او را خواستار شد. چند سال بعد «رژي دبره» آزاد و چند سالي مشاور «فرانسوا ميتران» نخست وزير سوسياليست فرانسه شد.
روابط رژه دبره و چه گوارا بسيار صميمي بود و قتل او اثري عميق در روحيه او به جاي گذاشت.
 

                                                           

نقاشی ازفرانسیسکو گویا 

                نگرانی دیدبان حقوق بشر از بازگشت پليس مذهبی به افغانستان                 

اين گروه مدافع حقوق بشر که مقر آن در نيويورک است، گفته است که با احيای اداره امر به معروف و نهی از منکر، زنان و دختران افغان بار ديگر در معرض خطر قرار خواهند گرفت حامد کرزی رييس جمهور افغانستان، هفته گذشته پيشنهاد روحانيون بنيادگرای اين کشور برای احيای پليس مذهبی امر به معروف و نهی از منکر در زمان طالبان، برداشت رهبران اين گروه از شريعت اسلامی را به مردم تحميل می کرد. نوع پوشش مردم، اندازه موی سر و ريش و حتی رفتار اجتماعی مردم، توسط اين پليس به شدت کنترل می شد. محمد شريف رباطی رييس نشرات وزارت حج و اوقاف گفته است پليس مذهبی که تحت اداره جديد افغانستان تشکيل خواهد شد، "شايد در اصول، با اداره امر به معروف و نهی از منکر دوره طالبان فرقی نداشته باشد".شورای علمای افغانستان که پيشنهاد دهنده تشکيل نهاد اجرايی امر به معروف و نهی از منکر است، تاکنون بيشتر برخورد با آزادی رسانه ها در پخش رقص و آواز زنان، کنترل پوشش زنان و دختران و ممنوعيت مصرف مشروباتالکلی تاکيد داشته است.اداره امر به معروف و نهی از منکر در سالهای آغاز دهه نود ميلادی و در زمان حکومت مجاهدين در افغانستان تاسيس شد.اين اداره، در زمان طالبان به وزارت ارتقا يافت.کار اين وزارت، برخورد با مظاهر خلاف شريعت اسلامی بود که بر اساس تعبير خاص طالبان از اين شريعت، بر مردم افغانستان تحميل می شد.تفسير سختگيرانه طالبان از شريعت اسلامی و عملکرد پليس مذهبی آنان، باعث فاصله گرفتن مردم از اين گروه شد.با فروپاشی حکومت طالبان، وزارت امر به معروف و نهی از منکر منحل شد و به جای آن، رياست ارشاداسلامی در وزارت حج و اوقاف تشکيل شد که هيچگاهی شدت عمل وزارت امر به معروف و نهی از منکرطالبان را در پيش نگرفت. وزارت حج و اوقاف و ادرات مربوط به آن در سراسر افغانستان، مشخصاً به امور مساجد و حجاج رسيدگی می کنند.پيشنهاد نهادی برای در پيش گرفتن وظايف امر به معروف و نهی از منکر، در سالهای اخير بارها توسط روحانيون محافظه کار افغانستان مطرح شده است، اما اين نخستين بار است که حامد کرزی رييس جمهور کشور، مذهبی 'امر به معروف و نهی از منکر' را پذيرفته و فضل الهادی شينواری سرپرست دادگاه عالی کشور را به همراه دو مقام ديگر، مامور تشکيل اين نهاد کرده است.ديده بان حقوق بشر می گويد زنان و دختران افغان با نا امنی فزاينده روبرو هستند و بسيار مهم است که دولت بجای محدود کردن بيشتر دسترسی آنان به خدمات همگانی، زمينه بهتری را برای آنان فراهم کند.عملکرد سرکوبگرانه گذشته'اين گروه از جامعه بين المللی خواست تعهد دراز مدت خود برای امنيت و بازسازی افغانستان را روشن کند و از بازگشت اين کشور به "عملکرد سرکوبگرانه گذشته" جلوگيری کند. به گفته مقامات در وزارت حج و اوقاف افغانستان، فضل الهادی شينواری سرپرست دادگاه عالی، نعمت الله شهرانی وزير حج و اوقاف و محمد قاسم دوستی نامزد عضويت در شورای عالی قضايی کشور، ماموريت يافته اند تا نهاد اجرايی امر به معروف و نهی از منکر را تشکيل دهندنام نهاد "امر به معرف و نهی از منکر" در ذهن بسياری از مردم افغانستان، سالهای حاکميت سختگيرانه طالبان و تفسير تند آنها از شريعت اسلامی را زنده می کند.پليس مذهبی امر به معروف و نهی از منکر در زمان طالبان، برداشت رهبران اين گروه از شريعت اسلامی را به مردم تحميل می کرد. نوع پوشش مردم، اندازه موی سر و ريش و حتی رفتار اجتماعی مردم، توسط اين پليس به شدت کنترل می شد٠محمد شريف رباطی رييس نشرات وزارت حج و اوقاف گفته است پليس مذهبی که تحت اداره جديد افغانستان تشکيل خواهد شد، "شايد در اصول، با اداره امر به معروف و نهی از منکر دوره طالبان فرقی نداشته باشد".شورای علمای افغانستان که پيشنهاد دهنده تشکيل نهاد اجرايی امر به معروف و نهی از منکر است، تاکنون بيشتر بر برخورد با آزادی رسانه ها در پخش رقص و آواز زنان، کنترل پوشش زنان و دختران و ممنوعيت مصرف مشروبات الکلی تاکيد داشته است. اداره امر به معروف و نهی از منکر در سالهای آغاز دهه نود ميلادی و در زمان حکومت مجاهدين در افغانستان تاسيس شد.اين اداره، در زمان طالبان به وزارت ارتقا يابد کار اين وزارت، برخورد با مظاهر خلاف شريعت اسلامی بود که بر اساس تعبير خاص طالبان از اين شريعت، بر مردم افغانستان تحميل می شد.  تفسير سختگيرانه طالبان از شريعت اسلامی و عملکرد پليس مذهبی آنان، باعث فاصله گرفتن مردم از اين گروه شدبا فروپاشی حکومت طالبان، وزارت امر به معروف و نهی از منکر منحل شد و به جای آن، رياست ارشاد اسلامی در وزارت حج و اوقاف تشکيل شد که هيچگاهی شدت عمل وزارت امر به معروف و نهی از منکر طالبان را در پيش نگرفت.وزارت حج و اوقاف و ادرات مربوط به آن در سراسر افغانستان، مشخصاً به امور مساجد و حجاج رسيدگی می کنندپيشنهاد نهادی برای در پيش گرفتن وظايف امر به معروف و نهی از منکر، در سالهای اخير بارها توسط روحانيون محافظه کار افغانستان مطرح شده است، اما اين نخستين بار است که حامد کرزی رييس جمهور کشور، تصميم جدی به تشکيل چنين نهادی گرفته است.            

  

     

                طی یک ونیم ماه درهرات ۲۰ زن دراثرخودسوزی جان دادند

  پژواک : طی يک ونيم ماه گذشته ٢٤واقعه خودسوزی زنان و دختران درولايت هرات رُخ داده که  ٢٠ تن شان جان داده اند. داکترهمايون عزيزى، مسوول بخش سوختگی شفاخانه حوزوی هرات به تاريخ ٢٦ سرطان ، به آژانس خبرى پژوک گفت که اين واقعات شامل خود سوزى هاى قصدى و سوختگى هاى طبيعى بوده که صرف چهار تن آنها زنده مانده اند.

عزيزى علاوه کرد که  تنها  در يک هفته اخير پنج واقعه خودسوزى وسوختگى زنان و دختران رُخ داده است که چهار تن شان هلاک و زن پنجمى  که نود درصد وجود و سر رويش سوخته ، به حالت وخيم در شفاخانه حوزوى بسر ميبرد. دوکتور توریالی سبحانی، نوکریوال بخش عاجل  شفاخانۀ حوزوى هرات از زن پنجمى  بنام ضیا گل  ٢٥ساله که ذریعه انفجار بالون گاز سوخته وبه شفاخانه حوزوی هرات منتقل گردیده ، ياد کرد و افزود که اين زن در حدود نود فیصد  سوخته و حالتش وخیم است. وی اضافه نمود که اين زن ازولسوالی رباط سنگی ولایت هرات بوده ولى هنوزعلت وانگیزه اصلى اين واقعه  معلوم نمیباشد. 

  همايون عزيزى، ولایت هرات را در سال روان داراى بلند ترین ارقام خودسوزی زنان   نسبت به سایر ولایات خوانده و گفت که  حد اوسط واقعات خودسوزی و سوختگى در هرات در هر ماه به ١٨ الی ٢٠ تن ميرسد که جمعاً طى سال جارى بيش از ٧٠ واقعه  به وقوع پيوسته که اکثريت شان تلف شده اند.

محمد ابراهيم محمدى، مسوول بخش نرسنگ سوختگى شفاخانه حوزوى هرات  از گلالى زن ٣٣ ساله  که هفته گذشته به اثر خشونتهاى فاميلى دست به خودسوزى زد و٨٥ فيصد سوخته و بعد از انتقال به شفاخانه جان داد، به حيث يکى از نمونه هاى  اين خودسوزى ها ياد نمود.

مسوولین امور زنان  ولايت هرات علت خودسوزی زنان را خشونت علیه آنان دانسته و ميگويند که علاوه بر خودسوزى اخیرا طريقه هاى  دیگری هم  دیده شده است . سیما شیرمحمدی، ريیس امور زنان هرات، گفت : (( تنها مشکلات زنان از طریق خودسوزی  انعکاس نمى يابد، بلکه راه های تازه ای بوجود آمده که طی سال روان چند تن از زنان به طور مرموز  توسط چاقو و یا انداختن به چاه آب  تلف شده اند.))محمدى افزود که اين واقعات ظاهراً خودکشی بوده اما معلوم میشود که خودکشی نه بلکه به قتل رسیده اند.او میگوید که همچنان آماردرخواست طلاق از سوی زنان از شروع سال جاری نسبت به گذشته افزایش قابل ملاحظه ای یافته که خشونت و اختلافات خانوادگی علیه آنان را نشان میدهد. این درحالیست که به گفته مسوول بخش سوختگی شفاخانه حوزوی هرات درسال گذشته ١٩٨ واقعه خودسوزی زنان به این مرکزصحى منتقل شده که اکثریت شان تلف گردیدند. 

مسؤولين حقوق بشرخودکشى ها را محکوم ميکنند و ميگويند که خود کشى ها عوامل مختلف دارند که عمده ترين آن، ازدواجهاى اجبارى و  فشارهاى شوهر و خانواده شوهر بر زنان ميباشد.

ثریا دقیقی، مسؤول بخش زنان کمیسیون مستقل حقوق بشر هرات ، میگوید که اکثریت  زنان و دخترانى که اقدام به خود کشی میکنند درهمان ساعات اولیه درصورتیکه توانایی صحبت کردن را داشته باشند از گفتن اینکه به دلیل مشکلات به اینکار اقدام نموده خودداری میکنند ودلیل این کار را اقدام غیر عمدی بیان مینمایند

                                               

                شکیبا قربانی دیگر ستم نامرد سالاری

28:06:2006

موارد بی شماراعمال خشونت علیه زنان، پیوسته درجامعه ما تکرار می شود. اما قتل زنان به اتهام های گوناگون ازجانب خانواده ها، موضوعی است که باید روی آن غور صورت گیرد.

زنی به اتهام داشتن رابطه جنسی که شوهرآن ادعا کرده است، ازطرف برادرش درکابل به قتل رسیده که این واقعه نگرانی زیادی را برای زنان به بارآورده است. برادردیگر زن مقتول گفته است که این اتهام ازناسازگاری روابط بین شوهران دو خواهر به میان کشیده شده است. با وصف آنکه نهادهای گوناگونی به دفاع ازحقوق زنان ورفع خشونت علیه آنان فعالیت می کنند، اما باآنهم مواردی ازنقض حقوق بشر به صورت آشکارآن دیده می شود مسلما وقوع چنین اتفاقات ناپسندی نگرانی های زیادی را برای مردم ومخصوصا زنان، به بار آورده است و آقای کرزی با تیم افغان ملتی خود مصروف پشتونیزه کردن اوغانستان است.

قتل خانمی بدست برادرش که گفته می شود یک ماه قبل درشهر کابل روی داده است، بیانگرآن است که هنوزهم تلاشهای فراوان دولت ونهادهای دفاع ازحقوق زنان کمترین تاثیری به مصوونیت این قشرازآسیب های اجتماعی نگذاشته است واین نشان می دهد که هنوزهم برداشت های سنتی ونظام های مردسالارانه درخانواده ها تغییرنخورده وزنان ازاین رهگذرسخت در مضیقه قراردارند. ماجرای خانمی که ازجانب شوهرش متهم به داشتن رابطه جنسی با شوهرخواهرش شده که درنتیجه همین اتهام هم برادرش به خشم آمده وخواهرخودرا به قتل رسانده است، ازطرف فامیل مقتول رد گردیده است. به گفته اعضای خانواده مقتول، قضیه طوری که ادعامی شود واقعیت نداشته بلکه اتهامی بوده که ازناسازگاری باجه ها بین هم بروزکرده است. دوتن از اعضای این خانواده می گویند:" هشت ماه پیش ازاین واقعه ما خواهرخودراعروسی کردیم وبرای ایشان{شوهر} دادیم، اما بعد از هشت ماه خواهرمارا آوردند وبه ماتسلیم کردند که خواهرشما دختر نیست. این یک توطئه است وازناسازگاری بین دوباجه این طرح ریخته شده است."

خانم مقتول قبل از ازدواج با شوهرش که گفته می شود ازدوپای لنگ ویک چشم نابینا است، درلیسه ملالی به حیث سرمعلم مشغول خدمت بوده که بعد ازازدواج، خانواده شوهراورا از ادامه تدریس منع کرده اند.

مدیره مکتب وتنی چند ازهمکاران مقتول که درمکتب چند سالی باهم بودند درمورد شخصیت این خانم این گونه ابرازنظرمی کنند:" شکیبا جان اهل معارف بود وقبل از ازدواج خود بحیث سرمعلم ایفای وظیفه می نمود درطی چند سالیکه باهم بودیم سرمعلم صاحب بسیار دختر خوب بود وهیچگونه عمل نادرستی از او سرنزده بود."

سوال اینجاست که چرا خانمی با درجه لیسانس حاضر شده با فردی که گفته می شود ازدوپای لنگ ویک چشم نابینا است وسواد خواندن ونوشتن ندارد، ازدواج کند؟ مسلما امکان آن وجود خواهد داشت که طبیعت وخواسته های این دوباهم ازهرحیث متفاوت باشد ومشکلات درزندگی آنان ازنظرسلیقه ها وطرزفکرشان به وجود آید. اما یکی ازاعضای فامیل مقتول سوال فوق را این گونه پاسخ داده است:" اینها قرآن را به خانه ما آوردند وتقاضا کردند که به لحاظ آن خواهرخود را به آنها بدهیم وما هم به لحاظ قرآن خواهرخودرا به یک آدم شل وکوردادیم تا خدا ازما راضی باشد."

چنانکه گفته می شود درجامعه مامواردی ازاین قبیل واقعات زیاد به چشم می خورد، بسیاری ازدختران هستند که خانواده های شان آنهارا به زور به فردی بخشیده اند، یا موارد زیادی هم دیده شده که مردان با استفاده اززور ومیله تفنگ فامیل هارا مجبورکرده اند که دخترشان را به نکاح آنها درآورند. چنانچه همین مورد دربرابرخواهردیگر، زن مقتول دردوره طالبان انجام شده است:" ملاباران طالب کلان بود ودرزمان صلاحیت خود خواهر مارا به زورتفنگ به برادر خود گرفت."

به باور آگاهان، عدم توجه به وضعیت زنان، افزایش واقعات خود سوزی وحتی درمواردی قتل ها با عث نگرانی های زنان شده وآنان را نسبت به حمایت هایی که برایشان وعده داده شده بی اعتماد ساخته است. گفته می شود حق زن همواره وازگذشته های دورپایمال بوده وزن را به عنوان انسان درجه دوم شمرده اند، اما درشرایطی که درجامعه ما حرف از دموکراسی اسلامی، حقوق بشر ونهادهای محوخشونت علیه زنان زده می شود، به حقوق حقه زنان کمتر توجه صورت می گیرد که ادامه این قضایا روند فعالیت نهادهای دفاع از حقوق زنان را زیر سوال خواهد برد.

                           

                                          

              هر نيم ساعت يك زن افغانستانی قربانى خشونت‌هاى خانوادگى  مي‌شود

پس از چهار و نيم سال از حكومت حامد كرزى رييس جمهورى منتخب افغانستان زنان مانند گذشته، غايب بزرگ زندگى اجتماعى و سياسى اين‌جامعه هستند و هم- اكنون تعداد كمى از آنان در اداره‌هاى دولتى ، نهادهاى غير دولتى و ساير ساختار اجتماعى حضور دارند.
حضور زنان در نهادهايى مانند ارتش ملى و پليس ملى به علت جامعه سنتى و "تاريخ مذكر" افغانستان هرگز به اندازه نياز نبوده است و علاوه بر آن خشونت‌هاى خانوادگى نيز در اين كشور بيداد مي‌كند.
آنان از نظر بهداشتي‌در شرايط دشوار قرار دارند، مرگ و مير زنان بيشترين رقم را در سراسر جهان به خود اختصاص داده است.
"ثريا سبراين" از كارشناسان و مدافعان حقوق زنان افغانستان پيشتر گفته بود كه هر نيم ساعت يك زن قربانى خشونت‌هاى خانوادگى در اين كشور مي‌شود.
وى در همايشى كه از سوى موسسه "جى.تى.زد" (‪ (G.T.Z‬آلمان در كابل برگزار شده بود، افزود:متاسفانه در افغانستان فرهنگ خشونت حاكم است و اين زاييده جنگ‌هاى چندين ساله در اين كشور است.
خانم سبراين، از خشونت به عنوان اساسي‌ترين تخطى از حقوق بشر ياد نمود و اضافه كرد: امروز صدمات و خسارات ناشى از خشونت به ويژه در خانواده در افغانستان جبران ناپذير است.
خشونتها خانوادگى در اين كشور بيش از حد افزايش يافته است.
وى از آشكارترين مورد آن كشته شدن "نادى انجمن" شاعر جوان و نامدار شهر هرات نام برد كه قربانى خشونت‌هاى خانوادگى شد.

كميسيون حقوق بشر افغانستان با انتشار اطلاعيه‌اى چندى قبل اعلام كرد كه طى ‪ ۹‬ماه گذشته يكهزار و ‪ ۳۳۷‬مورد نقض حقوق زنان در اين كشور ثبت شد.
در اطلاعيه اين كميسيون آمده است: اين موارد شامل خشونت فيزيكي، فرهنگى و خشونت ساختارى در افغانستان مي‌باشد.
در اين اطلاعيه از تنبيه بدني، راندن از منزل، توهين و تحقير، طلاق و گرفتن فرزندان از جمله موارد نقض حقوق بشر عليه زنان افغان نام برده است.
كميسيون حقوق بشر افغانستان از دولت كرزى خواسته است تا با توجه به كنوانسيون رفع خشونت عليه زنان ، به حقوق اجتماعى و سياسى زنان افغان رسيدگى كند.
"‪ ۱۰۱‬مورد خودسوزى ، ‪ ۳۸‬فقره قتل ، ‪ ۱۹۹‬مورد تنبيه بدنى ، ‪ ۲۶۶‬مورد سقط جنين اجبارى ، ‪ ۷۹‬مورد ازدواج اجباري، ‪ ۷۱‬مورد عدم پرداخت نفقه، ‪ ۱۵‬مورد خودكشي، ‪ ۱۱‬مورد جلوگيرى از فعاليت اجتماعي، ‪ ۲۱‬مورد تجاوز جنسى و ‪۴۶۲‬ مورد اعتياد اجبارى از ديگر موارد نقض حقوق زنان افغانستان است".
رييس كميسيون حقوق بشر افغانستان نيز گفته است، تحقيقات و بررسي‌هاى يك ساله اين كميسيون نشان مي‌دهد كه موارد زيادى از نقض حقوق بشر قبل از زمان طالبان هم اتفاق افتاده است.
وى افزود: همچنين وضعيت زنان، نقض آزادى بيان، شكنجه، عدم پيشرفت قابل توجه برنامه خلع سلاح عمومي، وجود فساد درقوه قضاييه و دستگاه اجرايي، ضعف نهادهاى قضايي، سطح گسترده فقر اجتماعي، اقتصادى و فرهنگى از ديگر موارد عمده نقض حقوق بشر در افغانستان است .
جامعه جهانى به منظور بهبود وضعيت اقتصادي، اجتماعى و آموزش و پرورش زنان افغانستان، هزينه قابل ملاحظه‌اى را اختصاص داد و دهها نهاد ملى براى دفاع از حقوق زن و بهبود وضعيت آنان در اين كشور آغاز بكار كرد كه تاكنون كارايى لازم را نداشته‌اند.
امقام يونيفم از موارد مختلف خشونت با زنان مانند ازدواج‌هاى اجبارى و زود هنگام و جلوگيرى از فعاليتهاى اجتماعى آنان نام مي‌برد.
"مسعوده جلال" سرپرست وزارت امور زنان افغانستان نيز اعلام كرده‌است كه زنان افغان كه آسيب ديدگان اصلى بحران و جنگ در سالهاى اخير هستند، وضعيت بهترى نسبت به گذشته ندارند.
به گفته او "در كابل هم‌اكنون خانمى ‪ ۳۳‬تا ‪ ۳۵‬ساله با لباس ژوليده، سر و پاى برهنه، چهره‌اى به خاكستر آكنده كه همه او را ديوانه مي‌دانند و از خود مي‌رانند، از هر رهگذرى درباره فرزندش، شوهرش و اعضاى خانواده‌اش مي‌پرسد و التماس مي‌كند كه رهگذران، از دست رفتگانش را به او نشان دهند".
خانم جلال افزود: اينگونه قرباني‌ها كم نيستند، در هر شهر و روستاى كشور ما زنانى هستند كه با وصف خاموش شدن غوغاى جنگ، هنوز هم در شعله‌هاى باقى مانده آن مي‌سوزند و خاكستر مي‌شوند.
تاكنون در مورد علت اينكه تلاشهاى جامعه جهانى و دولت افغانستان براى بهبود وضعيت زندگى زنان تاثير چندانى نداشته، دلايل روشنى ارايه نشده است.
"سجيه بهگام" هماهنگ‌كننده برنامه‌هاى يك نهاد آلمانى موسوم به "ميديكا مونديال" براى زنان، مي‌گويد: موارد مهمى از قطعنامه شوراى امنيت سازمان ملل متحد در مورد زنان صلح و امنيت در افغانستان اجرا نشده است.
قطعنامه شوراى امنيت سازمان ملل متحد در مورد "زن، صلح و امنيت"، پنج سال پيش به منظور بهبود زندگى زنان به ويژه در كشورهاى در حال گذار از جنگ به صلح به تصويب رسيد.
در اين قطعنامه، شوراى امنيت سازمان ملل متحد بر شركت زنان در سطوح تصميم‌گيري‌ها تاكيد كرد و نقش آنان را به عنوان گروه‌هاى ميانجى در حل منازعات با اهميت خوانده است.
رفع هر نوع تبعيض در برابر زنان و شركت آنان در گسترش حقوق بشر، از موارد مهم اين قعطنامه است كه افغانستان نيز از امضاكنندگان اين قطعنامه مى باشد. 
 

  

نظرات ()