
نویسنده کتاب آیا نجیب را می شناسید؟ http://www.iakco.com/s/s1.html
آنانکه مرز دیورند را به رسمیت شناختند
معاهده دیورند در دوازدهم نوامبر1893 درسلام خانه ارگ پس از سخنرانی امیرعبدالرحمان خان در جمعی از سران ملکی، نظامی وروسای قبایل توسط امیر و"سرمور تیمر دیورند" به امضا می رسد ودوازده سال پس از آن در سال 1905 امیرحبیب الله خان آنرا پذیرفته ومجداد تصدیق می نماید. 14 سال پس از تایید معاهدهء دیورند توسط حبیب الله خان، دولت امان الله خان معاهدهء دیورند را برای دوبار پی درپی_ ابتدا درهشتم اگست 1919 در راولپندی (درمعاهدهء که منجر به صلح بین افغانستان وبریتانیا واستقلال افغانستان گردید) وبار دوم در بیست ودوم نوامبر 1921 درکابل طی "معاهدهء روابط دوستانه وتجاری" با دولت هند برتانیوی_ تایید نموده است.1 اما، جدیدا منابعی در انترنت ضمن یادآوری اسنادی ادعا نموده اند که نادرشاه وظاهرشاه نیز از جمله کسانی می باشند که معاهدهء دیورند را پذیرفته اند. یکی از وبسایتهای که متن معاهده دیورند رانیز منتشر نموده است مدعی گردیده است که جنرال شاه ولی خان وزیرحکومت نادرخان و آرتورهندرسن به نمایندگی از دولت بریتانیا در ششم مه 1930درلندن معاهدهء دیورند را مجداد مورد تایید قرارداده اند. درکنار این منبع که می گوید نماینده ظاهرشاه نیز در سال 1948 طی مسافرتی در پاکستان گفته است که، شاه ما گفته ومن بار دیگر تکرار می کنم که ما مرزافغانستان وپاکستان را به رسمیت می شناسیم ، رحیم الله یوسف زی_ خبرنگار پشتون تبار بی بی سی به نقل از یکی ازپژوهشگران پاکستانی به نامه ای اشاره نموده است که ظاهرشاه درسالهای سلطنت خویش برای دولت پاکستان ارسال داشته ودر آن گفته است که ادعای ارضی علیه پاکستان ندارد.
بهرترتیب، اگرنادرشاه دیگر زنده نیست ومورخین افغانستان بدون ارایه سندی موضوع تایید مجدد معاهدهء دیورند توسط جنرال شاه ولی خان_وزیرحکومت نادرشاه راتکذیب می کنند، ظاهرشاه که تا هنوز در قید حیات است وبا نام "بابای ملت" درارگ(همانجای گفته می شود از آن نامه به دولت پاکستان ارسال نموده است) جاه خوش نموده است فرصتی دارد که این ادعا را تایید و یا تکذیب نماید.
صدسالگی معاهده دیورند یک دروغ صد ساله است باوجود شایعه فراگیردر انترنت، برعکس، اسناد وسخنگویان وزارت خارجه ایالات متحده امریکا و" دفترخارجی ممالک مشترک المنافع بریتانیا" اخیرا تایید نموده اند که خط دیورند، واقعا، مانند تمام مرزهای بین المللی تاریخ انقضا ندارد، ونه چنان تذکری در هیچ یکی از اسناد خط دیورند وجوددارد.
نویسنده: جعفررضایی
هفته گذشته درکتابخانه کوچک نزدیک خانه نشسته بودم و برحسب عادت مجله اکونومیست را ورق میزدم. تصادفا، چشمم به تیتر مطلب راجع به خط دیورند افتاد،آنرا مرور می نمودم تا اینکه به جمله رسیدم که تمام باور های گذشته خود را لرزان ومشکوک یافتم. به چشمانم شک نمودم وتکرار تکرار آنرا خواندم. بلی، این واقعیت داشت، اکونومیست مجله ای که اعتبار اکادمیک دارد ودر شانزده کشور جهان به فروش می رسد، نوشته بود که درمتن معاهده دیورند عبارت صد سالگی نگنجیده است. باوجوآنکه در کالج از شوق ویا از ترس بارها مقاله انگلیسی نوشته ام وحتا یکبار مجبورما ساخت که به اصطلاح شعرهم بنویسیم من هرگز دست به ترجمه نبرده بودم. اما دیگر نمی توانستم که ساکت بمانم وآن شک وکشف که اکونومیست به من پدیدآورده بود باشما درمیان نگذارم. آنگونه بود که اورا ترجمه نمودم. اما آن ترجمه وپیام های خوانندگان عزیز وبلاگ مرا برآن وادشت تا جدی و عمیق دنبال قضیه باشم. در روزها وشبهای که از آن ترجمه میگذرد من اغلب اوقات فراغتم را_که اکثرا هم در این وقتها فارغ هستم در جستجوی مطالب جدیدی راجع به خط دیورند سپری نموده ام. البته باید گفت، که در تمام جستجوهای که در ماشینهای مختلف جستجومن در انترنت انجام داده ام، در حوزه زبان فارسی درهیچ وبسایت ووبلاگی عبارت وجمله ای که صدسالگی معاهده دیورند را مورد پرسش ومداقه قرار بدهد وجود ندارد، که از این بابت من اندکی احساس سرور وافتخار دارم که ناگفته ای را پیدا نموده وبازگو نموده ام. البته این بدان مفهوم نیست که نوشته های خوبی راجع به خط دیورند در زبان فارسی وجود ندارد. برای مثال میتوان به مقالهء خوب و منصفانه که به قلم " کاندیدای اکادمیسین سیستانی" نگارش یافته اشاره نمود. خوب، حوزه زبان انگلیسی حال وهوای دیگری دارد. ظاهرا همزمان با طرح کشیدن دیوار بالای خط دیورند بحثهای در انترنت، ودر حوزه زبان انگلیسی مطرح میشود، ونویسندگان پشتون آنسوی مرز، برخی از این سوی مرز وتعدای از خارجی ها به حمله ودفاع و مداقه حقوقی خط دیورند می پردازند. بدون شک که دولت افغانستان ازاین گفتگوها وبحث ها باخبر بوده ودر خدا خدای این که کسی از مطبوعاتی ها ووبلاگی ها افغانی آنرا نشنود وگوشهای مردم از شایعه "صدسالگی دیورند" همچنان پربماند تا کسی نپرسد که: رفیق توکه ادعای ارضی علیه یک مملکت داری پس چرا از اخلال ومزاحمت او اینهمه داد وفغان میکنی. خوب، متاسفم برای دولت افغانستان وآنانی که از افشای دروغ وشایعه بودن صد سالگی معاهده دیورند رنجور میشوند. چه کنیم که نمیشود دروازه انترنت را قفل نمود ویاهمه را با غل وزنجیر در کوچه های خاکی کابل و قریه های متروک افغانستان نگهداشت تا هر ساز که نواخته شد بهمان سازبرقصند.
بهرحال، بار دیگر سه منبع معتبردیگری راجع به شایعه بودن صد سالگی خط دیورند یافته و فرازهای مربوطهء آنرا ترجمه نموده ام. نویسنده منبع اول رحیم الله یوسف زی خبرنگار پشتون تبار بی بی سی است؛ نویسنده منبع دوم" دنیال لک" تحلیلگر سابق بی بی سی میباشد، وفرازسوم ازبخش انگلیسی بزرگترین دایرةالمعارف آنلاین، ویکی پدیا ترجمه شده است.
رحیم الله یوسف زی خبرنگار بی بی سی:
دراینجا همچنین اختلاف است که آیا معاهده دیورند به پایان رسیده است ویا تاهنوز نافذ است. برخی از پژوهشگران افغان به رهبری داکتر حسن کاکر باوردارند که با تکمیل صد سال آن[معاهده] به پایان رسیده است .اما اغلب پژوهشگران پاکستانی به شمول داکتر عزمت حیات و فدا یونس به این عقیده هستند که محدویت زمانی در شروط توافق به روی خط دیورند بین حکومت بریتانیا، که هند تقسیم نشده را اداره می نمود، وحکومت افغانستان نبوده است.
داکترعزمت حیات، که نویسندهء کتابی درباره خط دیورند ومدیر" مرکز مطالعات منطقوی"(روسیه،چین وآسیای مرکزی) در دانشگاه پیشاور است، به "دنیوز" گفت که توافق به روی دیورند برای مدت صد سال نبوده، آنگونه که از جانب برخی از پژوهشگران ادعا گردیده است. اواستدلال نموده [گفت]:" من برای کتابم در" کتابخانه دفترهند" در لندن وسایر آرشیف های موجود در پاکستان تحقیق نموده ام. درهیچ جایی ذکرنشده که معاهده دیورند برای صدسال بوده است." او [داکترعزمت حیات] ادعانمود که وزارت خارجه افغانستان مدرکی که نظریه انقضای معاهده پس ازصدسال را تایید کند دردست ندارد

این نقاشی معروف وسمبولیک فرانسیسکو گویارا به آقای کرزی وتیم فاشیست وی صمیمانه تقدیم میدارم تا وزیر فرهنگ شان که خود سمبولی از فرهنگ وادب یک کشور است برمبنای تیوری اقلیت واکثریت وحرف تاریخی شان « برای وحدت ملی با جداسازی دری وپشتومخالفم »در آرشیف وزارت فرهنگ خویش حفظ نمایند ممکن روزی به درد تیوری وحدت ملی بخورد


ارنستو چگوارا نوشت
ستارگان در آسمان تيره آن شهر کوچک کوهستاني مي درخشيدند. به دامنه هاي جنگلي کوه ها پناه برده بودم. سکوت و سرما ظلمت را غليظ تر مي کرد. واقعا از وصف آن شب عاجزم. گويي همه چيز مخفيانه به فضاي اثيري پيرامون مان برده مي شد و حضور ما را انکار مي کرد. حتي يک تکه ابر نيز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره اي از آسمان پرستاره چشم اندازي به وجود بياورد. فقط در چند متري من، نور چراغي کم سو، از ظلمت اطراف مي کاست٠
چهره آن مرد، در سايه گم شده بود. تنها چيزي را که مي توانستم ببينم، برق گيراي چشمانش و سفيدي مطبوع دندان هاي پيشينش بود. هنوز نمي دانم فضاي آنجا بود و يا شخصيت آن مرد که مرا براي انقلاب آماده مي کرد. من آن سخنان را از آدم هاي ديگري نيز شنيده بودم، اما هيچ کدام تأثير سخنان آن مرد را نداشتند. چيزي در کلام او بود که به دورم مي پيچيد و مرا در خود مي گرفت. افسوني در سخنانش بود که به شراره هاي آتش مي مانست و همه وجودم را مي سوزاند. به مسيحاي مجرد شباهت داشت که فقط خورشيد برازنده هم وثاقي اش باشد. او از حماقت و جزميت مي گريخت. از سخنانش پيدا بود که سرزمين هاي بيشناري را ديده و هزاران ماجرا را از سر گذرانده است. او در آن نقطه متروک تنها مي زيست و منتظر روز واقعه بود.
هنوز حيران آن مرد ناشناس بودم که گفت وگوها به پايان رسيد و لحظه جدايي نزديک شد. گفتم: «کيستيد؟» خنديد و
گفت: «من، منم!» و ادامه داد: «مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري، کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو را قرباني خواهند کرد!»
خنديد. برق دندان هاي سفيدش را ديدم. او تاريخ را پيشگويي مي کرد. دستم را گرفت. گرماي دستانش همچون نجوايي دور به دلم مي رسيد. اين شيوه خداحافظي او بود. با سخنان او، شب، آرام آرام، خودش را جمع کرد و به دور دلم پيچيد. او رفت، در حالي که من در جايم ميخکوب شده بودم. نگاه کردم، گام هايش علف ها را نمي آزرد. در عوض، با هر گامي که برمي داشت، شب پره هاي روشن، همچون فانوس هايي کوچک، از لابلاي علف ها بيرون مي آمدند و به دنبال گام هاي او روان مي شدند. او که بود؟
تصميم گرفتم خودم را وقف مردم کنم ۰
چگوارا از آرژانتین تا کوبا و از کنگو تا بولیوی تفنگ بر دوش فاشیسم و دیکتاتوری را با خنده ای بر لب به چالش نبردی نامتوازن طلبید .

اگر چه جسد تیرباران شده اش تا مدتها به زیر باند فرودگاهی در نزدیکی لاپاز مخفی شد اما اندیشه بسط یافته او تمامی جهان روزهای بدون او را فتح کرد و به الگوی جوانانی بدل شد که تنها نام مقدس او را بهترین محرک برای شورش و یاغیگری بر ضد هر نوع نظام سلطه طلب فاشیستی ودیکتاتوری یافتند .
شعربرای چگواری عزیز ازکارلوس پائبلو
دوست داشتنت را ميآموزيم
از بلنداي تاريخ
آنجا که خورشيد شجاعت تو
مرگ را به محاصره در آورد
اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت![]()
هميشگي است
فرمانده چگوارا
دستهاي با صلابت و قويت
بر فراز تاريخ شليک مي کند
آنگاه که تمامي سانتا کلارا
برميخيزند تا ببينند ترا
اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا
ميآيي آتش زنان بر نسيم
با خورشيدهايي بهارين
براي کاشتن پرچمي با نور لبخندت
اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا
عشق انقلابي تو
به مخاطره اي جديد رهنمونت ميکند
آنجا که صلابت دستان آزاديبخشت را در انتظارند
اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا
به پيش خواهيم رفت
همچنان که با تو
و با فيدل ترا ميناميم
فرمانده جاودان
اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا
ثریا بهاء
بسوی سرزمین خورشید
سرزمين خورشيد ؛ مادرصلح ؛ مادرمن! وای از دژخيمان بيداد گر که عظمت وشکوه ترا درزير سم ستوران فروکوبيدند واستعمارگران فرزندان ترا در گسترهء زمان در سلول های سرد وتاريک قرون نگهداشتند؛ هويت مارا زدودند ؛ دشنه ی کاری دشمن جراحتی زد برچهره ماجاويدان ؛ که هنوز هم در دايره افق موج ميزند؛ وزبان ماراکه چون مشعلی برتارک ادبيات شرق ميدرخشيد برای فروکش کردن جنون وحسادت بيمارگونه خدايان بدويت در حاشيه ی زمان قرار دادند وهويت ما را چه ابلهانه شناخته اند!؟ که خود تراژدی بزرگ ملتی است واز ژرفای اين تراژدی بی عدالتی و درد رنج را بازشناختيم ونظاره کرديم که خدايان بدويت روی ويرانه های يک تمدن چند هزار ساله چگونه چون نيرون فرمانروای ديوانه روم با گيتار نه اشتباه کردم با دهل سرودملی (قبيلوی ) می سرايند وبا ژستها وحرکات خشن گردن ميزنندوبا فريادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدويت قرنها می چرخندومی چرخند توگويی پایان تاریخ است و زمان آن جامتوقف شده است وروزنه ای برای خلاقيت وزايش هنری اصولا" وجود ندارد ، درفرهنگ خشن قبيله جنگ ، خون ، انتقام وخشونت بازتاب تاريخی يافته است وبرتيوری تکامل وارزشهای انسانی خط بطلان کشيده اند؛ ملل ديگر از بدويت به مدنيت رسيده اند وما از مدنيت به بدويت .
مادرمن سرزمين خورشيد! برما بتاب وببين که چگونه فرزندان با فرهنگ تو دو صد سال در سلول های سرد وتاريک بدويت يخ بسته اندوحلقه ای در هم شکسته يی اند مهجور؛هويت ما به تاراج رفته با دريغ غنای فرهنگی ما خشم وحسادت خدايان قبيله را برافروخته وقبيله پرستان با عقده ی حقارت ، واژه های زيبای فارسی رامحکوم به جنايت واعدام ميکنند وبا زورسرنيزه به اساس تيوری فاشيستی محمد گل مهمند واژه های ناقل و خشن ايلی بر قلمروفرهنگی زبان ما تجاوزنموده وفرمان ميرانند ؛ چون زبان خودشان زمينه رشد وپويايی ندارد بنام شير وشکر اصالت زبان فارسی را آگاهانه تضعیف نموده وفرهنگ سوغاتی پاکستان را جاگزين فرهنگ اصيل فارسی مينمايندویک فرهنگ مويايی شده راباسکوت خويش باید پذيرفت !!؟ ورنه متهم به ایرانی بودن ونقض وحدت ملی؟! می شويم .
چونکه بايد زيست صم بکم بايد پذيرفت وباسکوت خويش همکار تباهی وشاهد جعل تاريخ بودوازمرگ هراسيد ؟! وباخاموشی مرگ ننگین را پذیرا شد؟؟؟
سرزمين خورشيد ! من ازدور دستها تنديس زيباودرخشان ترا نگاه ميکنم که زمانی سمبول وحدت وعظمت سرزمين ما بودی وآن زمان مناسبات تبارمنشی نژادپرستانه را ، راهی نبود، نوابغ ودانشمندان تودیگر هرگز زاده نشدند ودر کهن درختان توجغدهای کور خانه کرده اند ، تاريکی ماقبل تاريخ برما سخت سايه گسترده ،دزدان و جنایتکاران قهرمانان تاریخ ما جا زده شده اند، معامله گری این روسپیان سیاسی جراحتی است بر چهره تاریخ جاویدان ... تاریخ ما گنگ، سیاه ،تاریک وخموش است ، حقایق درزیرهزاران من خاک مدفون وروی سنگ گورش نوشته اند” سرزمین باباهای افغانستان “ ‘ مسخ فرهنگی وجعل تاریخ ما بدستان نژادپرستان ایلی تیم انگل صفت کرزی رقم زده می شود، فرزندان اصیل تو با سیاست صیهونیستی اززادگاه خود کابل زیبا تا فراسوی مرزهای بیگانه تبعید شده اند، دزدان وبربرها برکابل فرمان میرانند سیاست زمین سوزی ، کوچ اجباری نابودی فرهنگ های دیگر وسیاست نژادپرستانهء کرزی وتیم بیمارش سرزمین مارا بازتا پرتگاهی نابودی کشانده است، قاچاقبران قبایل باکشت خشخاش قندهار ،هلمند ، پکتیا ومشرقی راباخون جوانان امریکا واروپا آبیاری میکنندوخانه های خویش را بنام پشتونیزم بر رخ طالبان وپاکستانی هامی گشایند چون سیستم قبیله با معامله گری و خیانت نهادینه شده وما هرگز نمیگوئیم که منافع وفرهنگ آنهامنافع وفرهنگ پاکستانی وطالبانی راحمل میکند ، با دریغ ودرد مردمان معصوم وبا فرهنگ ما متهم به ایرانی بودن می شوند، درواقعیت سرزمین مابنام ایران وبخشی ازآن خراسان بودوزبان فارسی زبان مشترک ماست ، قلم بدستان متعهدورسالتمندما خون خودرا برقلم اصالت وشرافت ميريزند تا نگذارند که میراث فرهنگی ما یعنی زبان فارسی پایمال ناکسان شود، بحران هویت دربسترزمان رشدمیکندونقطه ی عطفی خواهد شد برپایان اپارتاید زبانی ونژادی اگرهم دژخيمان پيروز شدند ، بازهم چون سرو ايستاده خواهيم مرد ...
کرم خاکی نيستیم تاما بمانیم درمغاک خويشتن خاموش
نيستیم شب کورکزخورشيد روشنگر بدوزیم چشم
آفتابیم ما که يکجا؛ يک زمان ساکت نمی مانیم
باپرزرين خورشيد افق پيمای روح خويش

نگرش فمینیستی بر شعر تازه ء نادیه فضل
یک قطره درد برای قانا ـ شعری است از شاعر توانای فرهنگستان ادب فارسی نادیه فضل به بلندای پامیر وهندوکش ، فریاد ملتی است که در دایره ی افق موج میزندوگله های انسانی تمدن از پهلوی آن بی تفاوت گذر مینمایند٠٠٠ودرفرجام قطره اشکی است از قلب زنی شاعر که باتمام وجودش درد فاجعه قانا رالمس مینماید وحماسه وار در قالبی تازه ارائه میدهداز این جاست که در اوج کمال شاعرانه اش ، اندیشه ء انسانی وتنفرش را ازجنگ جاویدانه می سازد ٠ شعر نادیه فضل با بهره گیری از خصلت های فرهنگی وزبانی اش بانوعی ضرورت نه ظاهری، بلکه اخلاقی وعینی مطابقت میکند ونفوذش همان نفوذ سروده های گارسیا وپابلونروداست ٠
نرودا شاعر بزرگ چیلی نوشت « زماني كه اولين گلولهها گيتارهاي اسپانيا را سوراخ كرد و خون به جاي نواي موسيقي از آنها بيرون تراويد، شعر من به روحي سرگردان تبديل شد كه خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پيدا كرد. از آن زمان راه من با راه مردم يكي شد، ناگهان ديدم كه از انتهاي تنهايام بيرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »
آیا شعر نادیه یک شورش نیست که در شرایط خاص دربرابر هنرش ( شعر) تعهد می پذیرد وقبول مسوولیت میکندو درکنار مردمی قرار میگیرد که اززمین وهوا برسرشان بمب می ریزد؟؟؟
شعر نادیه به قلمرو فرهنگی انسان دردمندامروزی تعلق دارد وبا وسعت اصالت تاریخی خود ، ارزش یک واقعیت جاوید را به خود اختصاص میدهد ٠
نادیه فضل یک شاعر تجربی وعینی است تصویر سازی او از رنجهای بیکران انسانهای مظلوم و زن جامعه اش جان میگیرد که والایی هنروخصلت های تسلیم نا پذیری آدمی را باهم می آمیزدشعرش مانند دشنه ای دو لبه است که هر طرفش زخم میزند وآیینه ای دو رویه است که یک رویش شعر وزیبایی وروی دیگرش درد ورنج است وروابط ناشناخته ضمیر اوکه تنها در واقعیت گرایی بروز میکند وبی تأمل بدون آن که طیف زیبایی از رنگها تصویر کند جوهر رنگ را باز می شناساند وبی عدالتی را به تصویر میکشدونمی تواند به بندگی درونی رضایت دهدواین شعر نادیه مظهری از ماندگاری وشرافت است٠ ثریا بهاء
یک قطره درد برای قانا
خدا کجـاســت که یک آســـمان ستـاره ببارد
زســــمت روشن سبــــز ســــحر دوباره ببارد
برای مادر عاشـــق ، به کودکان ، به غریبــان
به جـای آتــش و باروت گل بهـاره ببارد
جبین و گیسوی مشـــرق لهیب شیون و دود است
مگـــر که حکم خــدا بود کاین شــــراره ببارد ؟
وسیــــع قامت گلـــباغ ها و دامن ( قانا )
غـــریو و ناله ی دلهــــای پاره پاره ببارد
کجاست قلب مســـلمان ؟ شکوه نام دلیــران
که از تلاوت ایمان آشـــــکاره ببارد
به کاروان حــقارت ، به عاصیان شـــقاوت
از استــــقامت ، از آزادی بار باره ببارد
خدا کجاســـت که یک لحظه عاجـــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر ( قانه ) بگریم
تمام جاری ای اســـــطوره ی بلند نجابت
برای نام فلســــطینی عاشـــــقانه بگریم
لبان خستــــه ی لبنان را به بوسه بنازم
و شــقه شـــقه ی دستاش را شبانه بگریم
بسیـــــط خاطره هایم ! فرار ، رنج و اسارت
شبیـــه قامت غمهــــاش را زنانه بگریم
بنام مظهــــــر ایثار و قله های شهـــــامت
نماز و ســــــجده گزارم وبیـــــکرانه بگریم
خدا کجاست که یک لحظه عاجــزانه بگریم
برای قلب غـــریبان شهــــر قانه بگریم
به تو ای خواهرکه در بهشت ازآرزوهايت زيست مينمايی ومن در جهنمی از يأس
ونا اميدی مگرهردو از يک آب وگليم ،وتو لحظه ای به فرودستی من می انديشی ؟
آیا اين همه بدبختی وفرودستی زن شلاقی بر وجدان مرد نيست ؟؟؟


امشب باز درقربانگاه ستم نامرد سالاری زنی در میان
شعله های آتش جان سپرد
مريم زن جوان که فقط ١٦ سال داشت تحت حاکمیت کرزی بدليل ستم شوهر وعدم موجودیت قوانین انسانی درهرات دست به خودسوزی زد.این موجود ظریف قربانی شده بدليل سوختگی بيش از 90 درصد پیکرش در شفاخانه هرات جان سپردوحیاتش را به معامله گران زندگی زن وسیاست مداران چون پرزیدنت کرزی و ٦٨ زن عروسک صفت پارلمان بخشید تا باشد که مرگ وی ونادیه انجمن ها شلاقی بر وجدان کاذب آقای رئیس جمهور وتیم فاشیست وجنایتکاروی تلقی گردد ولکه ننگی است بر تاریخ سیاه کرزی وقبیله سالاران زن ستیز که فرداها بابای ملت خواهند بود واین بابا ها ی معامله گرهیچ قانونی را برای حمایت زن وخانواده پی ریزی نکردندودختران کوچکی را به عقد نکاح پیر مردان در آوردندتا باسیستم منحط مرد سالاری بتوانند برای حفظ سلطه قبیلوی و استثمار جامعه ادامه دهند نبودن قوانین انسانی ازدواج چنین تراژیدی های را بار میاورد وتا چه وقت بامرک ،خون وآتش سوزی بسوی قربانگاه رفت تا این ومپایر ها ی خون آشام زن ستیز سیراب گردند؟

شما زنها ومادرها شما حماسه پردازان نقش زندگی زن به پا خیزید ویک دم
یک نفس باهم سرودفتح راخوانیم٠




مگرنگفتدکه زن را ومادر را که سر چشمۀ آفرينش است ستايش کنيم؟ واما اين ستايشگران ناباورهرگز نخواستند فريادو استغاثه ی دلخراش اين سرچشمۀ آفرينش که بزرگترين تراژيدی قرن است بعرش خدايی رسد٠ورنه هرگز گل لبخند بر لبهای بيرنگ مادری نمی خشکيد ومتتظر مرگ فردای گل جانش نمی بودوبا دلهره ای سرسام آور وچشمان گریان اين همه جنگها وجنايات آدمکشان قرن رانظاره نميکرد واگر نيمه ی پنهان جامعه نبودواگردرزير چکمه های خونين مردسالاری ضعيفه وجنس دوم نبود ،امروز عشق وصلح بر سياره ی ما حاکم بودوشاهد مرگ فرزندش نمی بود.




















